eitaa logo
ࢪیتٰاء‌
104 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
347 ویدیو
85 فایل
✾﷽✾ دیوانہ ترین دلبَر این شھر تو بودے! اِے واے بہ حالِ دلِ دیوانہ پَسندَم♥︎🍃 ‌‌‌‌____________________‌‌‌‌ ریتٰاء یعنے مُـرواریـد🌿:) • • گوشِ شنوآےِ شُما https://harfeto.timefriend.net/234938736 • • برآے تبآدݪاٺ✨: @naje315
مشاهده در ایتا
دانلود
🤤🤤🤤 ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
✨ 🌵 ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
.ماه🥁🌸 خوراکی مورد علاقشون☁️🍓 ❀--------------------------------❀ فروریـن:پفک:بانمک،دلنشین🍒🎪 اردیبهشت:چیپس دوست داشتنی،خاص✨🍄 خرداد:ابنبات عشق ، خوشتیپ💛🌻 تیر:ابمیوه ناز ، جذاب📚💕 مرداد:فست فودم هربون،دلسوز🧡🍊 شهـریور:نوشابه شلوغ، شیطون🌚🚧 مهـر:اب صبور ، خوش اخلاق🎧💕 آبانـ:لباشک عالییییترین، بدجوری خواستنی 🎟✨ آذر:پاستیلقلب مهربون ، باحال🌸💦 دی:نوشمک مغرور ، بامزه🌝💕 بهمـن::شکرشیرین ، با فرهنگ🥝💕 اسفنـد: نوتلا خوش استایل ، با کلاس🍼🌈 ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
▭▬▬ᴱᵛᵉʳʸᵗʰᶤᶰᵍ ᶜᵒᵐᵉᶳ ᵗᵒ ʸᵒᵘ ᵃᵗ ᵗʰᵉ ʳᶤᵍʰᵗ ᵗᶤᵐᵉ˒ᵇᵉ ᵖᵃᵗᶤᵉᶰᵗˑˑˑ▭▬▬ هر چیزی در زمان خودش درست میشه، پس صبور باش... ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
ʟɪғᴇ ʜᴀs ɴᴏ ʀᴇᴍᴏᴛᴇ ᴄᴏɴᴛʀᴏʟ, ɢᴇᴛ ᴜᴘ ᴀɴᴅ ᴄʜᴀɴɢᴇ ɪᴛ ʏᴏᴜʀsᴇʟғ! زندگی ریموت کنترل نداره، پس پاشو و خودت تغییرش بده! ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
متولدین هر ماه💕 ؟؟ ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
Help yourself to be happy, don’t feed your mind with negative thoughts. به خودت کمک کن تا شاد باشی، مغزت رو از افکار منفی تغذیه نکن! ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
هدایت شده از  🇵🇸 . آماج .
❲ ‌تاکھ‌آیدبھ‌جهان‌عشق‌و‌امیدآورَداو بگذرد،دوره‌غم‌دور‌ِجدید‌آورَداو! ❳
⃟🌸🦄 نـکـات زیـبـایـی 🍯☁️ ✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧ ✾ زدن وازلین به ابرو ✾ مالیدن جوش شیرین روی دندان ها برای سفیدتر کردن آن ها ✾ آبکشی نهایی موها با سرکه ✾ زدن رژ لب روی گونه در زمانیکه رژ گونه ندارید ✾ روی برس مو، عطر اسپری کنید. ✾ استفاده از عسل به عنوان ماسک صورت ^◡^🔮🔗 ◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦• ☆|@riitach 🌿
وقتی کنار مزارشهید از همسرشون خواستگاری میکنن😮👇 یه کم فکر کردم که چی میخواد بگه مثلا.گفتم: _درمورد امین؟ من من کرد و گفت: _به امین هم مربوط میشه.بخاطر همین میخوام در حضور امین بگم. نشستم.اونم نشست.گفت: _من امین رو مدت زیادی نبود که میشناختم ولی ده ساله که با محمد دوستم....نمیدونم چطوری بگم.....فکر نمیکردم گفتنش اینقدر سخت باشه. من از محمد خواسته بودم که درمورد من با شما صحبت کنه.اما محمد گفت شما حتی نمیخواین درموردش فکر کنید....اما این مساله برای من مهمه.بخاطر همین از پدرتون اجازه گرفتم که با خودتون صحبت کنم. عجب!!پس بابا بهش اجازه داده.😕وقتی دید چیزی نمیگم،گفت: _شما کلا به ازدواج فکر نمیکنین یا به من نمیخواین فکر کنین؟😔 تا اون موقع چیزی نگفته بودم.به مزار امین نگاه میکردم.گفتم: _چرا اینجا؟ -برای اینکه از امین خواستم کمکم کنه.😔👣 بلند شدم برگشتم که برم،سریع اومد جلوم.سرش پایین بود.گفت: _ولی من به جواب سؤالم نیاز دارم. یه کم فکر کردم که اصلا سؤالش چی بود.گفت: _میشه به من فکر کنید؟ -نه ادامه ی رمان👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1640038410Cdc993c490d
سلام دوستان عزیزم😊💋 خیلی معذرت میخوایم که نتونستیم چند روز فعالیت داشته باشیم🙏🙏🖤
مدرسه های آنلاین و حضوری شروع شده و سرمون بالاخره یک خورده شلوغه🙈🙏