Help yourself to be happy, don’t feed your mind with negative thoughts.
به خودت کمک کن تا شاد باشی،
مغزت رو از افکار منفی تغذیه نکن!
◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•
☆|@riitach
#کپےباصلواتبرایفرجآزاد🌿
#زیبایی⃟🌸🦄
نـکـات زیـبـایـی 🍯☁️
✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧
✾ زدن وازلین به ابرو
✾ مالیدن جوش شیرین روی دندان ها برای سفیدتر کردن آن ها
✾ آبکشی نهایی موها با سرکه
✾ زدن رژ لب روی گونه در زمانیکه رژ گونه ندارید
✾ روی برس مو، عطر اسپری کنید.
✾ استفاده از عسل به عنوان ماسک صورت ^◡^🔮🔗
◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•
☆|@riitach
#کپےباصلواتبرایفرجآزاد🌿
وقتی کنار مزارشهید از همسرشون خواستگاری میکنن😮👇
یه کم فکر کردم که چی میخواد بگه مثلا.گفتم:
_درمورد امین؟
من من کرد و گفت:
_به امین هم مربوط میشه.بخاطر همین میخوام در حضور امین بگم.
نشستم.اونم نشست.گفت:
_من امین رو مدت زیادی نبود که میشناختم ولی ده ساله که با محمد دوستم....نمیدونم چطوری بگم.....فکر نمیکردم گفتنش اینقدر سخت باشه.
من از محمد خواسته بودم که درمورد من با شما صحبت کنه.اما محمد گفت شما حتی نمیخواین درموردش فکر کنید....اما این مساله برای من مهمه.بخاطر همین از پدرتون اجازه گرفتم که با خودتون صحبت کنم.
عجب!!پس بابا بهش اجازه داده.😕وقتی دید چیزی نمیگم،گفت:
_شما کلا به ازدواج فکر نمیکنین یا به من نمیخواین فکر کنین؟😔
تا اون موقع چیزی نگفته بودم.به مزار امین نگاه میکردم.گفتم:
_چرا اینجا؟
-برای اینکه از امین خواستم کمکم کنه.😔👣
بلند شدم برگشتم که برم،سریع اومد جلوم.سرش پایین بود.گفت:
_ولی من به جواب سؤالم نیاز دارم.
یه کم فکر کردم که اصلا سؤالش چی بود.گفت:
_میشه به من فکر کنید؟
-نه
ادامه ی رمان👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1640038410Cdc993c490d
➖⃟♥️••Gülüyoruz falan ama,yaşadıklarımız kolay değil
میخندیم امّا،زندگیمون آسون نیست
◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•◦•
☆|@riitach
#کپےباصلواتبرایفرجآزاد🌿