"هرچی میخوان بگن،به نظر من زندگی زیبا و شگفت انگیزه، حتی با وجود بحران ها و معرکه های این دورهای که درش زندگی میکنم."
خورشید در دستان ماه.
https://eitaa.com/remuslupin1976/371
این حس رو یبار دقیقا همچین حسی رو تجربه کردم. یادمه تو یه ساختمونی تازه اسباب کشی کرده بودیم و من اونجا یه دوست پیدا کردم ، نیلیا از من یه سال بزرگ تر بود و ما هشت سال باهم دوست بودیم. خونه هامون روبهروی هم دیگه بود ، صبح تا ظهر و بعد از ظهر تا شب باهم بودیم.
رو پله ها میشستیم و حرف میزدیم،همه چیز هم رو میدونستیم. یه پسرعمو داشت اسمش علیرضا بود. یادمه خیلی اذیتش میکرد ، دوستش داشت و مثل برادر بزرگترش بود. بعد یه مدتی هردو از اون ساختمون رفتیم اما مدرسه هامون یکی شد. یک سال بعد دیگه اصلا از هم خبر نداشتیم. بعد مدت ها تو خیابون که دیدمش خیلی ذوق زده شدم کلی باهم حرف زدیم و اخر ازش پرسیدم:«نیلیا از علیرضا چه خبر؟» همونطوری و نگام کرد و بدون این که هیچکدوم از عصب های صورتش تکون بخوره گفت:«مرد.» تصور نیلیا سر خاک پسرعموش ، تصور داداش پسرعموش که خیلی رابطه خوبی داشتن ، تصور زنعموش ، تصور پدر و مادرش برام غیر ممکنه. این که همه شون کم کم قبول کردن که حالا دیگه یکی از اعضای خانواده شون پیششون نیست و نبود اون کم کم میشد یه چیز عادی. شاید حتی بعضی اوقات یادشون میرفت بودنش چه شکلی بود. اره غیر منتظره است که ادم هایی که دوستشون داریم میمیرن. همه میمیرن و این دنیا خیلی سریع تر از چیزی که انتظارش رو داریم تموم میشه. دوست مجازیم میمیره،صمیمی ترین دوست مدرسم میمیره ، داداشم ، پدر و مادرم ، مامان جونم و خودم و همه ما میمیریم. ولی خورشید دوباره طلوع میکنه و ادم ها سر پول باهم میجنگن و دوباره باهم دعوا میکنن و هیچکس حواسش نیست که هر لحظه ممکنه یکی از ما بمیره. همه ما میمیریم انگار که اصلا وجود نداشتیم و حتی کم کم تو خاطرات و یاد آدم های موردعلاقمون هم محو میشیم.
هدایت شده از Jafari fans club🔥
https://www.aparat.com/v/fej81i3
بسیار زیبا حرف میزنه ببینید.🙏