میدانم که همه مان اندوهی در سینه داریم؛ دلواپس و نگرانِ آنچه بر کشور و زندگیمان میگذرد. اما اینهمه یأس و آتشی که درونمان شعله میکشد، از کدامین تاریکی میجوشد؟
زندگی، حتی با همهٔ لکههای مشکیش، چه نگارینهٔ رنگین و شگرفی است: از فصلهای که زمین را به جامههای هزاررنگ میپوشانند، تا قهقهههای بیریایی که در گذر کوچهها و کلاسها میپیچد… از معلمی که خنده، گُلگونههایش را به کناری میفشارد، تا سکوتِ ستبر شبهایی که آسمان را با مهتاب میدوزند.
از آهنگهایی که ناگهان، چون نسیم امید، از پنجرههای روح میوزند… از ترنجهای طلایی، از خُنکای آبِ روان که میان انگشتان پا جاری میشود و رازِ جاری بودن را زمزمه میکند… از شکفتنِ غنچههایی که بی صبرانه دل به بهارمیسپارند.
زندگی ــ با همهٔ دشواریهایش ــ هنوز زیباست. هنوز میتوان در منشورِ این لحظههای کوچک، رنگینکمانِ شادی را جست. شاید رسالتِ ما نه انکارِ درد، که یافتنِ نور در همان شکافهایی است که غم، در دیوارِ هستی میگشاید.