مخفیگاه شارلوت⭑
حال مرا پرسیدی؟ راستش نمیدانم کجای این خانه ایستاده ام. شاید درست وسط سکوت. سکوتی که از دیوارها ه
میبینی؟ هنوز مینویسم. هنوز دستم میگیرد قلم را، هنوز کاغذ زیر انگشتانم جان میگیرد. این خودش یعنی چیزی هست، نه؟
خسته ام. راستش را بخواهی، تا مغز استخوان خسته ام. از این همه ایستادن در میانهی هیچ، از این همه نگاه کردن به چای که سرد میشود بیآنکه جرعهای نوشیده باشم. از این همه آدم که نیستند، از این همه تلفن که زنگ نمیزند، از این همه خودم که به خودم غریبه شده.
اما یک چیز هست. یک کرسوی کوچک. آن قدر ریز که شاید خودت هم متوجه حضورش نشوی توی این اتاق تاریک. اما هست. ته وجودم، ته همین خستگی بیپایان، یک نقطه نور هست که نمیگذارد خاموش شوم کامل.
هر روز صبح که بلند میشوم، سنگینتر از شب قبل، همان نقطه میگوید: «بیا، یک بار دیگر، یک چای دیگر، یک کتاب دیگر، یک نفس دیگر.» حرفش را گوش میکنم. بلند میشوم. چای میریزم. کتاب باز میکنم. شاید چشمهایم خطها را نگیرند، اما لااقل بازشان کردهام. شاید لبخند چارهساز نباشد، اما لااقل دست از تلاش برنداشتهام.
خودم را توی آینه میبینم. پریشان، خسته، با گودالهایی زیر چشم که انگار شبها کنده شدهاند. و بعد همان کرسوی نور میگوید: «ببین. هنوز ایستاده. هنوز نفس میکشد. هنوز دارد سعی میکند.»
پس مینویسم که بمانم. مینویسم که یادم نرود هستم. مینویسم برای تو که شاید روزی بیایی، شاید روزی بخواهی پیدایم کنی پشت همین سکوت. مینویسم برای خودم که فردا صبح، وقتی دوباره سنگین از خواب بلند شدم، یک جا نوشته باشد: «خستهای، اما تمام نشدهای. یک کرسوی نور هنوز روشن است. یک چای هنوز میتواند داغ باشد. یک کتاب هنوز میتواند خوانده شود.»
سعی میکنم خوب باشم. برای خودم، برای خانواده ام، برای همان کرسوی نور، برای تو که شاید روزی بیایی. برای فردا که شاید از امروز روشنتر باشد.
هستم. هنوز. و تا وقتی این قلم مینویسد، تا وقتی این کاغذ جان میگیرد، بودن را رها نمیکنم.