ناله سحری رجبیون
ای که مالک حاجات خواهندگانی و از باطن لب فروبستگان خبر داری، از سوی تو برای هر خواهشی، گوشی شنوا و پاسخی آماده است، خدایا به حق وعدههای صادقانهات و نعمتهای فراوانت و رحمت گستردهات، از تو میخواهم که بر محمّد و خاندان محمّد درود فرستی و حاجات دنیا و آخرتم را برآوری، چه همانا تو بر هر کاری توانایی.🤲🤲
یَا مَنْ یَمْلِكُ حَوائِجَ السَّائِلِینَ، وَیَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ، لِكُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حَاضِرٌ، وَجَوَابٌ عَتِیدٌ. اللّٰهُمَّ وَمَواعِیدُكَ الصَّادِقَةُ، وَأَیادِیكَ الْفَاضِلَةُ، وَرَحْمَتُكَ الْوَاسِعَةُ، فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَنْ تَقْضِىَ حَوائِجِى لِلدُّنْیا وَالْآخِرَةِ، إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِیرٌ.
آنچه به بهانه « ایام الله دهه فجر» می خوانید سرگذشت حبیب دلها؛ «سردار شهید حاج حبیب لک زایی» است که پیش از این در کتاب «حبیب از زبان حبیب» منتشر شده است.
بسم الله الرحمن الرحيم؛ حبیب از زبان حبیب؛ قسمت اول
من [حبیب دلها؛ «سردار شهید حاج حبیب لک زایی»] هفت يا هشت سالگي وارد مدرسه شدم. در آن زمان سنّ ورود به مدرسه مثل الان هفت سالگي بود، اما چون افراد برايشان ميسر نبود که از هفت سالگي به مدرسه بروند، از دوازده، سيزده سالگي وارد مدرسه ميشدند. براي همين بعضي از کساني که همکلاسي من بودند پانزده، شانزده سالشان بود و محاسن داشتند! دختر خانمی هم به مدرسه مي آمد كه به سن تکليف رسيده بود و شايد چهارده ساله بود.
البته اگر هم قانون به اين افراد اجازه ادامه تحصيل نميداد، در شناسنامه تاريخ تولدشان را تغيير ميدادند تا بتوانند به مدرسه بيايند و مدرسه آنها را پذيرش کند. بعد همين بچه ها از ابتدايي به راهنمايي ميرفتند لذا در مقطع راهنمايي هم کساني بودند که حدود بيست و دو سال سن داشتند!
محل زندگي ما (روستاي “اديمي” كه الان شهر شده است و نیمروز نامیده می شود) دبيرستان نداشت. دو دبستان داشت ـ دبستان سپاهي دانش و دبستان اديمي ـ و يک مدرسه راهنمايي. دبستان اديمي و راهنمايي در يک محوطه قرار داشتند، اين طرف دبستان بود و آن طرف راهنمايي. هر پايه ای هم دو يا سه کلاس داشت. هر کلاسي هم ممکن بود تا چهل نفر دانش آموز داشته باشد که همه کلاسها مختلط بود؛ هم در دبستان و هم در راهنمايي.
من سه کلاس اول، دوم و سوم ابتدايي را در “دبستان سپاهي دانش” در خود اديمي خواندم. دبستان سپاهي دانش نزديک منزل ما بود که البته چون زمين هاي اطرافش خالی بود، آن موقع به نظر ميرسيد که دور است اما الان که فکر ميکنم ميبينم که به خانه ما نزديک بود.
سپاهيان دانش افراد تحصيلکرده اي بودند که بايد دو سال سربازي خود را به عنوان معلم خدمت ميكردند. لباس سربازي و لباس فرم آنها تا جايي که خاطرم هست، كلاه لگني و كت و شلوار قهوه اي تيره و کفش بود. بعد از “انقلاب سفيد” يا “انقلاب شاه و ملت” اين جريان رواج پيدا کرد و اسمشان سپاهي دانش بود.
کلاسهاي چهارم، پنجم و ششم را هم در “دبستان اديمي” خواندم؛ همين جايي كه الان آموزش و پرورش اديمي قرار دارد. آن زمان ابتدايي تا کلاس ششم بود. بعد هم وارد راهنمايي شدم. راهنمايي هم تا کلاس 9 داشت؛ يعني کلاس هفتم و هشتم و نهم. اول تا سوم راهنمايي را هم در همين دبستان اديمي خواندم که محل راهنمايي هم بود و کمي از منزل ما دورتر بود.ساعت کار مدرسه هم دو شيفته بود؛ يعني هم صبح و هم بعد از ظهر. از هشت صبح تا يازده، بعد تعطيل ميشد و دوباره از ساعت دو بعد از ظهر تا چهار عصر.
من درسم خوب بود. معلمها هم تعدادشان کم بود. بيشتر معلمها، قرآن بلد نبودند لذا قرآن کلاس خودمان و يک کلاس ديگر را من درس ميدادم. درسهاي ديگرمان هم رياضي، فارسي و علوم بود. در کلاس دوم و سوم تعليمات ديني هم داشتيم و اگر معلم نمي آمد من به بچه ها درس ميدادم. گاهي اوقات هم معلم در دفتر مي نشست و از من ميخواست که درس بدهم.
معلمها هم مرد بودند و هم زن. معلمها معمولاً از شهر مي آمدند و سرويس داشتند. آن موقع جاده خاكي بود که يک ماشين جيپ كوچك سرويس معلمها بود و آنها را از شهر به روستا مي آورد. سه، چهار تا معلم بيشتر نداشتيم که ديپلم داشتند. با اينکه معلمهاي خانم، مقنعه و چادر نمي پوشيدند و حجاب نداشتند اما احساس ميكردم بين آنها هم آدم حسابي پيدا ميشود. عده كمي هم از معلمين خانم بودند که مقنعه و چادر و حجاب داشتند؛ ولي منزوي و گوشه گير بودند. الان فكر ميكنم اينطور نبود که خودشان به اين باور رسيده باشند که حجاب داشته باشند بلکه تحت تأثير خانواده هايشان حجاب داشتند. برخي هم كت و دامن داشتند و برخي هم مسايل اسلامي را رعايت نميكردند.
از ساعت يازده که مدرسه تعطيل ميشد تا ساعت دو، معلمها چون نميتوانستند به شهر برگردند؛ در روستا خانه کرايه ميکردند. گاهي اوقات يک معلم خانم و آقا با هم يك خانه ميگرفتند و كسي هم اين كار را بد نميدانست و چيزي نميگفت. گاهي اوقات با هم واليبال بازي ميكردند. همانطور که گفتم معلمها مسائل شرعي را رعايت نميکردند. کت و دامن و جوراب ميپوشيدند؛ بدون روسري يا مقنعه. آن هم در روستا که همه لباس محلي بلند ميپوشيدند و با اين لباس خواهي نخواهي کاملاً حجاب داشتند.
صبحها من قبل از معلمها مدرسه ميرفتم. زنگ را كه ميزديم و بچه ها به صف ميشدند، قرآن صف صبحگاه را ميخواندم. بعد هم ميرفتيم کلاس. وقتي من ميگفتم زنگ را بزنند يکي از بچه ها با چكش روي يك تكه آهن ميزد؛ اين زنگ آن موقع بود. دعا هم ميخوانديم. آخر دعا يادم هست كه “خدا، شاه و ميهن” داشت. کادر اداري مدرسه هم مدير، معاون (ناظم)، دفتردار و خدمتگذار بودند.