eitaa logo
Reza Lakzaei
73 دنبال‌کننده
284 عکس
67 ویدیو
59 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اللهم احشرنا مع امیرالمؤمنین و شیعته
ناله سحری رجبیون ای که مالک حاجات خواهندگانی و از باطن لب فروبستگان خبر داری، از سوی تو برای هر خواهشی، گوشی شنوا و پاسخی آماده است، خدایا به حق وعده‌های صادقانه‌ات و نعمت‌های فراوانت و رحمت گسترده‌ات، از تو می‌خواهم که بر محمّد و خاندان محمّد درود فرستی و حاجات دنیا و آخرتم را برآوری، چه همانا تو بر هر کاری توانایی.🤲🤲
یَا مَنْ یَمْلِكُ حَوائِجَ السَّائِلِینَ، وَیَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ، لِكُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حَاضِرٌ، وَجَوَابٌ عَتِیدٌ. اللّٰهُمَّ وَمَواعِیدُكَ الصَّادِقَةُ، وَأَیادِیكَ الْفَاضِلَةُ، وَرَحْمَتُكَ الْوَاسِعَةُ، فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَنْ تَقْضِىَ حَوائِجِى لِلدُّنْیا وَالْآخِرَةِ، إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِیرٌ.
my_files_mp3_ya man yamleko.mp3
1.09M
یا من یملک حوائج السائلین
آنچه به بهانه « ایام الله دهه فجر» می خوانید سرگذشت حبیب دلها؛ «سردار شهید حاج حبیب لک زایی» است که پیش از این در کتاب «حبیب از زبان حبیب» منتشر شده است.
بسم الله الرحمن الرحيم؛ حبیب از زبان حبیب؛ قسمت اول من [حبیب دلها؛ «سردار شهید حاج حبیب لک زایی»] هفت يا هشت سالگي وارد مدرسه شدم. در آن زمان سنّ ورود به مدرسه مثل الان هفت سالگي بود، اما چون افراد برايشان ميسر نبود که از هفت سالگي به مدرسه بروند، از دوازده، سيزده سالگي وارد مدرسه مي‏شدند. براي همين بعضي از کساني که هم‏کلاسي من بودند پانزده، شانزده سالشان بود و محاسن داشتند! دختر خانمی هم به مدرسه مي ‏آمد كه به سن تکليف رسيده بود و شايد چهارده ساله بود. البته اگر هم قانون به اين افراد اجازه ادامه تحصيل نمي‏داد، در شناسنامه تاريخ تولدشان را تغيير مي‏دادند تا بتوانند به مدرسه بيايند و مدرسه آنها را پذيرش کند. بعد همين بچه‏ ها از ابتدايي به راهنمايي مي‏رفتند لذا در مقطع راهنمايي هم کساني بودند که حدود بيست و دو سال سن داشتند! محل زندگي ما (روستاي “اديمي” كه الان شهر شده است و نیمروز نامیده می شود) دبيرستان نداشت. دو دبستان داشت ـ دبستان سپاهي دانش و دبستان اديمي ـ و يک مدرسه راهنمايي. دبستان اديمي و راهنمايي در يک محوطه قرار داشتند، اين طرف دبستان بود و آن طرف راهنمايي. هر پايه ‏ای هم دو يا سه کلاس داشت. هر کلاسي هم ممکن بود تا چهل نفر دانش آموز داشته باشد که همه کلاس‏ها مختلط بود؛ هم در دبستان و هم در راهنمايي. من سه کلاس اول، دوم و سوم ابتدايي را در “دبستان سپاهي دانش” در خود اديمي خواندم. دبستان سپاهي دانش نزديک منزل ما بود که البته چون زمين‏ هاي اطرافش خالی بود، آن موقع به نظر مي‏رسيد که دور است اما الان که فکر مي‏کنم مي‏بينم که به خانه ما نزديک بود. سپاهيان دانش افراد تحصيل‏کرده‏ اي بودند که بايد دو سال سربازي خود را به عنوان معلم خدمت مي‏كردند. لباس سربازي و لباس فرم آنها تا جايي که خاطرم هست، كلاه لگني و كت و شلوار قهوه ‏اي تيره و کفش بود. بعد از “انقلاب سفيد” يا “انقلاب شاه و ملت” اين جريان رواج پيدا کرد و اسمشان سپاهي دانش بود. کلاس‏هاي چهارم، پنجم و ششم را هم در “دبستان اديمي” خواندم؛ همين‏ جايي كه الان آموزش و پرورش اديمي قرار دارد. آن زمان ابتدايي تا کلاس ششم بود. بعد هم وارد راهنمايي شدم. راهنمايي هم تا کلاس 9 داشت؛ يعني کلاس هفتم و هشتم و نهم. اول تا سوم راهنمايي را هم در همين دبستان اديمي خواندم که محل راهنمايي هم بود و کمي از منزل ما دورتر بود.ساعت کار مدرسه هم دو شيفته بود؛ يعني هم صبح و هم بعد از ظهر. از هشت صبح تا يازده، بعد تعطيل مي‏شد و دوباره از ساعت دو بعد از ظهر تا چهار عصر. من درسم خوب بود. معلم‏ها هم تعدادشان کم بود. بيشتر معلم‏ها، قرآن بلد نبودند لذا قرآن کلاس خودمان و يک کلاس ديگر را من درس مي‏دادم. درس‏هاي ديگرمان هم رياضي، فارسي و علوم بود. در کلاس دوم و سوم تعليمات ديني هم داشتيم و اگر معلم نمي‏ آمد من به بچه ‏ها درس مي‏دادم. گاهي اوقات هم معلم در دفتر مي ‏نشست و از من مي‏خواست که درس بدهم. معلم‏ها هم مرد بودند و هم زن. معلم‏ها معمولاً از شهر مي ‏آمدند و سرويس داشتند. آن موقع جاده خاكي بود که يک ماشين جيپ كوچك سرويس معلم‏ها بود و آنها را از شهر به روستا مي‏ آورد. سه، چهار تا معلم بيشتر نداشتيم که ديپلم داشتند. با اينکه معلم‏هاي خانم، مقنعه و چادر نمي ‏پوشيدند و حجاب نداشتند اما احساس مي‏كردم بين آنها هم آدم حسابي پيدا مي‏شود. عده كمي هم از معلمين خانم بودند که مقنعه و چادر و حجاب داشتند؛ ولي منزوي و گوشه‏ گير بودند. الان فكر مي‏كنم اينطور نبود که خودشان به اين باور رسيده باشند که حجاب داشته باشند بلکه تحت تأثير خانواده ‏هايشان حجاب داشتند. برخي هم كت و دامن داشتند و برخي هم مسايل اسلامي را رعايت نمي‏كردند. از ساعت يازده که مدرسه تعطيل مي‏شد تا ساعت دو، معلم‏ها چون نمي‏توانستند به شهر برگردند؛ در روستا خانه کرايه مي‏کردند. گاهي اوقات يک معلم خانم و آقا با هم يك خانه مي‏گرفتند و كسي هم اين كار را بد نمي‏دانست و چيزي نمي‏گفت. گاهي اوقات با هم واليبال بازي مي‏كردند. همانطور که گفتم معلم‏ها مسائل شرعي را رعايت نمي‏کردند. کت و دامن و جوراب مي‏پوشيدند؛ بدون روسري يا مقنعه. آن هم در روستا که همه لباس محلي بلند مي‏پوشيدند و با اين لباس خواهي نخواهي کاملاً حجاب داشتند. صبح‏ها من قبل از معلم‏ها مدرسه مي‏رفتم. زنگ را كه مي‏زديم و بچه‏ ها به صف مي‏شدند، قرآن صف صبح‏گاه را مي‏خواندم. بعد هم مي‏رفتيم کلاس. وقتي من مي‏گفتم زنگ را بزنند يکي از بچه ‏ها با چكش روي يك تكه آهن مي‏زد؛ اين زنگ آن موقع بود. دعا هم مي‏خوانديم. آخر دعا يادم هست كه “خدا، شاه و ميهن” داشت. کادر اداري مدرسه هم مدير، معاون (ناظم)، دفتردار و خدمتگذار بودند.
حبیب از زبان حبیب؛ قسمت دوم آنچه به بهانه « ایام الله دهه فجر» می خوانید سرگذشت حبیب دلها؛ «سردار شهید حاج حبیب لک زایی» است که پیش از این در کتاب «حبیب از زبان حبیب» منتشر شده است.
حبیب از زبان حبیب؛ قسمت دوم مدير حالت تشريفاتي داشت و ناظم همه كاره بود. البته مدير و ناظم اصلاً هيچ زحمتي به خودشان نمي‏دادند و کوچک‏ترين تلاشي براي تربيت بچه‏ها نمي‏کردند. فقط چهارم آبان كه روز تاج‏گذاري شاه بود، سخنراني مي‏كردند. آن هم تمامش تعريف و تمجيد از پهلوي بود. تعريف و تمجيد از انقلاب سفيد كه فقط اسمش را مي‏شنيديم و چيزي از آن نمي‏دانستيم؛ غير از اينكه مي‏فهميديم اسم ديگرش انقلاب شاه و ملت است! هيچ اطلاعات ديگري درباره آن نداشتيم و كسي هم بلد نبود كه لااقل از او بپرسيم. مدارس آن موقع با الان اصلاً قابل قياس نيست. آن موقع محروميت خيلي زياد بود. آن قدر محروميت بود که قابل مقايسه با حالا نيست. الان اديمي خودش اداره آموزش و پرورش دارد. چندين دبستان، راهنمايي و دبيرستان دارد؛ براي پسران و دختران جدا. تعداد زيادي معلم دارد با مدرک ليسانس و فوق ليسانس. آن زمان اينها نبود. آن موقع در مدارس، بهداشت وجود نداشت؛ نه بهداشت محيط و نه بهداشت فردي. چيزي به نام سرويس بهداشتي، کتابخانه و يا نمازخانه وجود نداشت. حياط مدرسه خاکي و ناهموار بود؛ مدرسه بزرگ بود. داخل مدرسه خار و بوته داشت. آسفالت نبود. پر از خار و خاشاك و ناهمواري بود. باران كه مي‏آمد همه جا پر از گل مي‏شد. در يک کلام مي‏توانم بگويم که آن زمان چيزي به نام “زيبايي” وجود نداشت. چون برق نبود، لامپ و پنکه و کولر هم وجود نداشت. بخاري نفتي هم که بود، ممکن بود روشن شود، ممکن هم بود روشن نشود. کلاس‏ها پنجره نداشت، اگر پنجره داشت و شيشه ‏اش مي‏شکست، کسي شيشه ‏اش را درست نمي‏کرد. ديوارها گلي بود و اگر مي‏شکست، شکسته مي‏ماند. مثل الان نبود که ديوار مرتب باشد. سرايدار دائم نداشتيم و وقتي مدرسه تعطيل مي‏شد همه مي‏رفتند. سطح تحصيل و ميزان آگاهي مثل الان نبود. آن موقع فقر خيلي بيشتر هويدا بود. تنبيه بدني هم خيلي رايج بود. بچه ‏هايي كه درس نمي‏خواندند حسابي كتك مي‏خوردند؛ با شلنگ، يا چوب درخت گز و يا خط كش بزرگ. گچ هم مثل الان قالبي و استاندارد نبود، مثل قلوه سنگ بود. تخته سياه چوبي داشتيم که روي ديوار نصب شده بود. البته خدا را صد هزار مرتبه شكر، تخته پاك كن داشتيم! در مدرسه سرويس بهداشتي درست كرده بودند اما آفتابه نداشت. به مدير مدرسه پيشنهاد دادم به جاي پول‏هايي که اينطور خرج مي‏کنيد ـ منظورم جريان کندن پولي بوته ‏ها و تقديم مجاني آنها به خدمتگذار مدرسه بود ـ چند تا آفتابه بخريد. مدير که فکر کنم يا ديپلم داشت يا سيکل، گفت: “بلند شدي از طويله آمده‏اي اينجا و حالا براي ما تكليف تعيين مي‏كني؟” گفتم: “درست مي‏گوييد. من آمده‏ام که اينجا تربيت بشوم؛ لذا چون مي‏خواهم تربيت بشوم لازم است اين سرويس‏ها راه‏ اندازي بشود، تا ما تميز و مرتب و با طهارت باشيم”. عصباني شد و به من تشر زد كه برو دنبال كارت. يادم هست که مدير، با هزينه مدرسه، كارگر استخدام كرده بود تا بوته‏ ها و خارهايي که در محوطه خاکي مدرسه بود را جمع آوري كند. بعد كه آن كارگر بوته‏ ها را جمع كرده بود، مدير همه آنها را داده بود به خدمتگذار مدرسه. من به رييس مدرسه در قالب اعتراض گفتم: “پول دادي به كارگر تا خارها را جمع كند، بعد هم مفتي دادي به خدمتكار مدرسه. خوب از اول به خدمتكار مي‏گفتي که خارها و بوته ‏ها را براي خودش جمع كند”. آن موقع دوم يا سوم راهنمايي بودم. کار ديگري که انجام دادم اين بود که سيمان آورده بودند تا زمين واليبال را آماده كنند. ما مي‏ديديم كه كاري انجام نمي‏شود، اما سيمان‏ها كم مي‏شود. به مدير مدرسه اعتراض كردم و گفتم: “چرا روز به روز سيمان‏ها كم مي‏شود؟ شما كجا را درست مي‏کنيد که ما نمي ‏بينيم؟” اين بار هم ناراحت شد و داد زد كه: “به تو چه ربطي دارد؟!” کار ديگرم اين بود که اسم معلم‏هايي را كه غايب مي‏شدند، مي‏نوشتم؛ بعد هم رسماً يک دفتر درست کردم و حضور و غياب معلمين را ثبت مي‏کردم. البته مدرسه بر حضور و غياب معلمين نظارت داشت، به اين شکل که يك دفتري داشتند که بايد حضور و غياب معلمين در آن ثبت مي‏شد و خود معلم‏ها آن را امضا مي‏کردند، اما وقتي يک معلم بعد از يک يا چند روز غيبت مي‏آمد، آن چند روزي را هم كه نبود امضا مي‏كرد. من چون به دفتر رفت و آمد داشتم آن دفتر را هم نگاه مي‏کردم و مي‏فهميدم که براي خودشان حاضري زده‏ اند. البته گاهي اوقات هم اتفاق مي‏افتاد که خودم نتوانم به مدرسه بروم، در اين ميان آنها از فرصت استفاده مي‏کردند و با طعنه مي‏گفتند: “تو که حضور و غياب ديگران را کنترل مي‏کني، چرا خودت غيبت کردي؟” من جواب مي‏دادم: “من كه غايب مي‏شوم، خودم از درس عقب مي‏مانم و دودش فقط به چشم خودم مي‏روم و فقط خودم ضرر مي‏کنم اما معلمين كه غايب مي‏شوند دانش آموزان ضرر مي‏كنند. چرا به معلم‏ها چيزي نمي‏گوييد؟”
حبیب از زبان حبیب؛ قسمت سوم براي اين حرفم پاسخي نداشتند. مورد ديگر اين بود که زمستان بود. مدرسه راهنمايي هم فقط در اديمي وجود داشت. دانش ‏آموزاني بودند كه از روستاي”لورگ باغ”، روستاي”دوازده سهمي” و ... مي ‏آمدند و مجبور بودند براي رسيدن به مدرسه از درياچه هامون عبور كنند. گاهي اوقات اگر آب زياد بود با توتن [نوعی قایق محلی] مي ‏آمدند و گاهي اوقات هم از جاهاي كم عمق عبور مي‏كردند و خيس مي‏شدند. آنها صبح مي ‏آمدند و چون راهشان دور بود، بعد از اتمام كلاس‏هاي صبح نمي‏رفتند و براي كلاس عصر که چهار تا شش بود، در مدرسه مي‏ماندند و غروب برمي‏گشتند. صبح‏هاي سرد زمستان اين دانش آموزان پس از اينكه از آب عبور مي‏كردند، خيس مي‏شدند و تا وقتي که پياده مي‏آمدند و به مدرسه مي‏رسيدند تقريباً يخ مي‏زدند. در مدرسه هم بخاري نداشتيم. البته داشتيم، اما مدير و مسئولين مدرسه از نفت‏ها استفاده شخصي مي‏كردند و لذا كلاس سرد بود. از طرف ديگر شيشه‏ هاي كلاس هم شكسته بود و كسي آنها را درست نمي‏كرد. من چند نکته را اينجا پيگيري کردم و رفتم به مدير گفتم صبح‏ها بخاري‏ها را روشن كنيد كه بچه‏ ها مخصوصاً اين بچه‏ هايي كه از “لورگ باغ” مي ‏آيند، خيلي سردشان است. دوم هم اينکه براي اين پنجره ‏هايي که شيشه‏ هايشان شکسته، شيشه بگذاريد و يا حداقل پلاستيك بزنيد، تا بچه‏ ها سرما نخورند. موقعيتم هم بين بچه ‏هاي مدرسه خوب بود و بچه ‏ها از من طرفداري مي‏کردند و هر چه من مي‏گفتم، مي‏گفتند درست است و حمايت مي‏کردند. بعد متوجه شدم که مدير مدرسه به رئيس آموزش و پرورش شهر زابل گفته شش، هفت نفر از بچه ‏ها ما را اذيت مي‏کنند و مي‏گويند گچ‏ها خوب نيست، کلاس‏ها خوب نيست و از اين حرف‏هاي بي ‏ربط. در حالي که ما گفته بوديم براي پنجره ‏ها شيشه بگذارند يا بخاري‏ها را روشن کنند که بچه ‏ها سرما نخورند؛ آن وقت اينها رفته بودند و به رئيس آموزش و پرورش اين حرف‏ها را گفته بودند. رئيس آموزش و پرورش هم به مدرسه آمد و براي ما سخنراني کرد و يک مقداري هم تهديد کرد. ظاهراً رئيس آموزش و پرورش آمده بود که همين موضوع را بررسي کند، چون آنها به رئيس گفته بودند همه دانش آموزان تابع اين چند نفر شلوغ کننده هستند. رئيس به دانش آموزان گفت: «شما نبايد مدير مدرسه را اذيت کنيد. اين چه حرف‏هايي است که گفته ‏ايد مثلاً کلاس بايد اين طور باشد، نظافت نمي‏شود، اين گچ‏ها به درد نمي‏خورد و بايد براي ما گچ کاغذي بياوريد تا دست‏هايمان اذيت نشود و ... .» که بچه ‏ها اعتراض کردند و گفتند اين حرف‏هايي که تو مي‏گويي دروغ است. بحث سر اين مطالب نيست. چون همه بچه ‏ها با هم حرف مي‏زدند، هم‏همه شد و رئيس آموزش و پرورش گفت: «يک نفر به نمايندگي از بقيه حرف بزند تا من بفهمم چه مي‏گوييد». دانش ‏آموزان هم گفتند فلاني حرف بزند؛ يعني من. به من گفت بلند شو! من هم بلند شدم. پرسيد قضيه چيست؟ من گفتم ما گفته ‏ايم که بخاري‏ها را روشن کنيد تا اين بچه ‏هايي که از لورگ باغ مي‏ آيند و براي آمدن به مدرسه بايد از آب عبور کنند سرما نخورند. مطلب دومي هم که گفته‏ ايم اين بوده که شما مي‏توانيد همين الان نگاه کنيد و ببينيد که همه اين پنجره ‏ها، شيشه ‏هايشان شکسته است، هوا هم سرد است، بخاري‏ها هم روشن نيست، خوب بچه ‏ها از سرما يخ مي‏زنند؛ ما گفته ‏ايم بخاري‏ها را روشن کنند. توالت‏ها را هم شما برويد و نگاه کنيد، من گفته ‏ام چند تا آفتابه آنجا بگذارند تا بچه ‏ها تميز و با طهارت باشند. البته سرويس‏ها هم چهار پنج تا «کوله» بود نه اينکه سرويس بهداشتي باشد؛ چون همان طور که قبلاً گفتم چيزي به نام زيبايي در مدرسه‏ هاي آن روز وجود نداشت. رئيس آموزش و پرورش گفت: «باشد! شما بياييد دفتر که بيشتر صحبت کنيم». من هم رفتم دفتر. من که رفتم، پنج، شش نفر از دوستانم را هم صدا زدند که آمدند. من ديدم که رئيس چيزي نگفت و بلند شد و راهش را گرفت و رفت. اما در دفتر يادداشتي نوشته بود که متوجه شدم نوشته: «اين چند نفر را چون اخلال گر هستند به مدرسه راه ندهيد و به همراه وليّشان بفرستيد اداره آموزش و پرورش تا تکليفشان معين شود؛ اگر نامه آوردند به مدرسه راهشان بدهيد اگر هم نامه نياوردند به مدرسه راهشان ندهيد». يعني با من حرف نزد که هيچ، در دفتر معاون مدرسه هم همين مطالب را نوشت و رفت. به بچه ‏هايي که منتظرم بودند قضيه را گفتم که رئيس با ما حرف نزد و تازه چنين يادداشتي هم نوشته و ما را به اخلال‏ گري متهم کرده است. بچه‏ ها وقتي جريان را فهميدند مي‏خواستند مدرسه را تعطيل کنند و همه ‏شان همراه ما به اداره آموزش و پرورش بيايند.