❤️🔥 #پارت_سوم (مهمان ویژه مریم) ❤️🔥
زنگ آخرکه میشود،شاگرد درسخوان وزرنگ هم که باشی،دلت میخواهد عقربه های ساعت کلاس را آنقدر جلو ببری که لحظه دیرینگ دیرینگ صدای زنگ را بشنوی و الفرار🏃🏃
زنگ آخر روز چهارشنبه،ریاضی داشتن نوبر است!!
آن وقت حواسها فقط به تعطیلی پنجشنبه و جمعه و آخیش این هفته هم تمام شد است و دانش آموز را چه به آن موقع حساب وکتاب یاد گرفتن...
میدانم حسابی غرغرو شده ام و پُر واضح است که چقدر از ریاضی بدم می آید... ببخشید خوشم نمی آید...
خلاصه که آن چهارشنبه زنگ آخر را خوب یادم هست،مدام از پشت پنجره کلاس آسمان را نگاه میکردم و دلم میخواست در این هوای پاییزی،قدم بزنم بدوم و بزنم زیر آواز و البته دلم بسیار باران میخواست....
زنگ که خورد،کوله و چادرم را برداشتم و فوری زدم بیرون...
خداروشکر خانم موحدی راننده سرویس مثل همیشه سر وقت آمده بود...
خانه که رسیدم،خستگی ام با خبری که مامان بهم داد از بین رفت...
قرار بود شب، از تهران برایمان مهمان بیاید...
آن هم چه مهمان هایی..
خانواده دایی یعنی دقیقا:دایی، زندایی، پسردایی که تازه دانشگاه مهندسی قبول شده بود ،و دختردایی ام به همراه همسر و نوزاد دلبندش...
دختردایی ام راحله ،ده سالی از من بزرگتر است ولی از آن جوانهای باحال هست که کنارش که باشی اصلا گمان میکنی ،او از منِ نوجوان هم سرحالتر و پرانرژی تر است...
معلم ادبیات است و عشق شعر وکتاب...
و حالا بیشتر از همه ذوقم برای دیدن راحله و نوزادش هست...
تا قبل از رسیدن مهمانها،کلی کار کردم
از مرتب کردن خانه و نگهداری داداش کوچولو گرفته تا کمک به مادر در امور آشپزخانه و... مهمتر از همه رسیدگی به آراستگی خودم،حمام رفتن و انتخاب لباس...
چون دوخواهر بزرگوارم،خانه بخت رفته اند و هیچکدامشان در دسترس نبودند،کمک کار مامان، من بودم...
گرچه خسته شده بودم اما دیدن خانواده مهربان دایی خصوصا راحله،انرژی مضاعفی به من میداد...
گرچه مدام در فضای مجازی با او در ارتباط بودم اما ندیدن کی بود مانند دیدن🙃🙃
راحله دختر بسیار مؤمن و مهربان و با حوصله ای هست،واقعا خوش به حال دانش اموزانش😍
و مهمتر اینکه چون اهل فست فکری نیست و کتاب خوان است،اطلاعاتش خوب است...
هروقت او را میبینم ،کلی برایش حرف وسؤال دارم...
خدا امشب به راحله رحم کند با این دخترعمه ی پرحرف و پر سؤال....
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
🔸 @roberahi | روبهراه
دخترای بنات الحیدری، سلام👋
خوبین⁉️
خوشین⁉️
📣ادمین امروز میخواد درمورد↘️
یه عدد👇👇👇
1⃣آدم حسابیِ🧔♂👌
2⃣آزادی خواهِ⚖
3⃣مبارزِ🗡🛡
4⃣ایرانیِ🇮🇷
5⃣رشتی🌳🌾 حرف بزنه
اگه شناختیش اینجابگو👈@batoroberaham
یه راهنمایی درگوشی😉👂
اسمشون (میرزا یونس استادسرایی)
🔸 @roberahi | روبهراه
✅میرزا کوچک خان جنگلی
🧔♂کسی که نهضت جنگل رو تاسیس کرد
و جلوی
روسیه ای ها🇷🇺
و انگلیسی ها🇬🇧 وایساد💪😎
ولیییی⚠️
رضاخان که چشم دیدن
این موفقیت ها رو نداشت
نهضت رو سرکوب کرد.
امّا....👇👇
🔸 @roberahi | روبهراه
میرزا تصمیم گرفت
با قوای جدید🥷 وارد عمل بشه
و به همینخاطر عقب نشینی کرد
که تقدیر بر این رقم خورد و
میرزا توی 🗻کوه🗻 گیر افتاد.
💂♀لشکر رضاخان که به دنبال میرزا بودن
وقتی اون رو توی کوه دیدن
سر از تنش جدا کردند و
پیشکش رضاخان کردن...
۱۱ آذرماه
سالروز شهادت این سردار بزرگ🇮🇷🙏
🔸 @roberahi | روبهراه
- نگرانی؟
+ نه بابا
تا اون بالایی حواسش بهم هست
نگرانی کیلو چنده😌
#چندثانیهآرامش
🔸 @roberahi | روبهراه
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبیبم میشی حالا که بیمارم؟!💔🥺
🔸 @roberahi | روبهراه
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌻 داستان زندگی حضرت ام البنین 🌻
🔸 @roberahi | روبهراه
🌻 #پارت_چهارم (دعای مریم🙏)
زمان موعود فرا رسید و مهمان ها وارد خانه مان شدند...
برای لحظه آخر،خودم را در آینه چک کردم و چادر گلدارم را سر کردم و از اتاق بیرون آمدم...
در بدو ورود،دایی جان آغوشش را باز کرد و بابا را بغل کرد،🫂
و خلاصه بازار ماچ و بوسه ها و دست دادن ها و احوالپرسی ها شروع شد...
و نوبت به من رسید...
دایی جان که اهل شوخی هست و من را که میبیند،خانم روان شناس روانشناس از دهانش نمی افتد...
زندایی هم که مرا خیلی دوست دارد و همیشه ابراز محبتش ،خجالتم میدهد...
پسردایی هم که باحجب وحیاست و به چشم پسردایی برادری ،جوان برازنده ای است...
و اما راحله جان که مرا محکم در آغوش گرفت و طوری ماچش کردم که بنده خدا کم مانده بود لُپش از جا کَنده شود...
گرچه داشت بهمان خوش میگذشت ولی من دلم میخواست بلند بلند حرف بزنم و بخندم و شوخی کنم و نوزاد راحله را بالا و پایین بندازم...
اما خب، بایدجلو پسردایی و شوهر راحله مراعات میکردم...
و من خیلی خانمانه روی مبل نشسته بودم و یک لبخند گوشه لبم...
یک بار که با دوستانم رفته بودم سینما و مادر یکی از بچه ها با ما آمده بود...
مدام به من میگفت تو چقدر دختر ساکتی هستی و مثل بقیه جنب و جوش نداری😑
و من متعجب از این طرز تفکر، دلم میخواست بگویم محجبه بودن و جلو نامحرم،کنترل هیجانات کردن اسمش ساکت و بی انرژی بودن نیست...
بنده خدا اگر من را در خانه می دید،نظرش عوض میشد...
با یک پر نارنگی که زندایی تعارفم کرد،رشته افکارم پاره شد...
راحله نگاهم کرد و گفت تا بچه ام خواب است،نمیخواهی با هم گپ بزنیم
و من از خدا خواسته،گفتم برویم اتاقم....
وارد اتاق که شدیم،شروع کرد به برانداز کردن اتاقم...
نگاهش که به قاب عکس حاج قاسم و ابومهدی المهندس افتاد ،لبخندی زد وگفت:الهی من و تو هم شهید بشیم...
و من چادر و روسری ام را که باز کرده بودم گذاشتم گوشه تخت و گفتم:شما مختاری اما من میخوام زنده باشم....
راحله نگاهی به من کرد وگفت:به به چه دختر خوش تیپی😎
خدایی راست میگفت:حسابی تیپ زده بودم و خوشگل شده بودم ،خصوصا جلو موهایم را که با دقت بافته بودم و با گیره تق تقی بسته بودم...
به راحله گفتم:خوش تیپی آن هم زیر چادر و روسری عجب کار سختی...
راحله صندلی جلو میز تحریرم را جلو کشید و نشست و با نگاه آرامش به من فهماند که بشینم...
گوشه تختم نشستم درست رو به روی راحله...
راحله گفت:من که دلم میخواهد نمیرم و شهید شوم حالا که تو نمیخواهی باشد برایت دعا نمیکنم و بعد دستهایش را بالا گرفت و گفت:خداجون این دختر عمه ی من،میخواد بمیره ها...
حسابی حرصم درآمده بود،دستش را گرفتم و گفتم:نخیر،من دلم میخواد نمیرم،شهید شدن هم یه جور مُردنه،
بعد دستهای خودم و بالا گرفتم و گفتم:خدایا من میخوام نمیرم ولی نمیشه
راحله چشمکی زد وگفت:دختر خوب ،شهید که بشی،زنده میمونی منتهی تو دنیای دیگه ای...
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
🔸 @roberahi | روبهراه
مرسی که نظراتونو اینجا برامون میگید🥰😍
https://daigo.ir/secret/7364448151
بازم اگه انتقادی، حرفی،سخنی، نکته ای در رابطه با
هیئت و برنامه هاش
کانال رو ب راه
و داستان مریم خانوم و...
داشتید
بگوشیم 👂🤗
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی مایه فطیر است👌✅
📚باید درس بخونید📚
اگر میخواهید....
#پیشنهاد_دانلود
#انگیزشی
🔸 @roberahi | روبهراه
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌧 کاش باران بودی، که همه نگران نیامدنت میشدند...😥😓
🔅 اللهم عجل لولیک الفرج
#قرار_بی_قراریامون
🔸 @roberahi | روبهراه