یکی از اعمال مخصوص شبهای ماه رجب که خیلی هم سفارش شده:👇
دعا واسه ادمین مهربونتونه🥲😅
که متأسفانه توی مفاتيح نیومده،
خواهشاً یادتون باشه😁❤️
🔸 @roberahi | روبهراه
1_20730790347.attheme
حجم:
116.3K
❌فقططط اینجارو ببینین😱
تم رنگی با طرح پیژامه گل گلی!!😐🤣
جهت استقبال از روز پدر 👔
🔸 @roberahi | روبهراه
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیشنهاددانلود
روز شماری برا ولادت باباحیدرمون😍
تنها ۷ روز دیگر 🥳
🔸 @roberahi | روبهراه
#پارت_هشتم
(گوشهای مریم تیز ترشدن)
امسال یکسره شیفت صبح ام!
شیفت صبح را ترجیح می دهم،البته اگر ساعت شروع کلاس ها نه و نیم،ده بود که دیگر عالی بود😎
خمیازه ای میکشم وحسابیی کش می ایم
دل کندن از تخت گرم ونرم همیشه سخت است چه برسد به پنجشنبه ای که باید تعطیل باشد اما نیست.😫
امسال گاهی از این اتفاقات می افتد، دیشب هم در گروه پیام گذاشته شد که به مدرسه تشریف ببریم..
چادرم را برمیدارم و در اتاقم را باز میکنم تا ببینم کسی داخل سالن هست یانه.
کسی نیست، اما احتیاط میکنم و چادر بر سر می روم سمت سرویس و وضوگرفتن.
....
وارد آشپزخانه که شدم،میز صبحانه چشمانم را قلبی کرد.😍
متوجه مادر شدم که مشغول کار است.
علیک سلام مریم خانم،گفتم نکنه یادت رفته امروز رو باید بری مدرسه؟
سلام مامان صبح بخیر،نهه متاسفانه یادم هست.😑
مامان چرا میز صبحانه رو اینجا چیدی؟همه که جا نمیشن سر این میز کوچیک!کجان بقیه خوابن؟
مادر گفت:دختر امون بده،یکی یکی بپرس.
و با لبخند ادامه داد:گفتم خانما اینجا صبحانه بخوریم،برای آقایون دارم آماده میکنم ببرم سالن.
همگی هم نماز صبح روکه خوندن،گفتم بخوابن، تا بساط صبحانه که آماده شد صداشون کنم.
رفتم برای خودم چای بریزم در دلم گفتم:
کاش من هم نماز صبحم رو لحظه نودی نمیخوندم،آخه اگه بخوام اول وقت بخونم باید یک بار بیدار بشم دوباره بخوابم دوباره بیدار بشم،
خب میذارم دیرتر میخونم تا یکسره بعدش برم مدرسه.
تا آمدم در ادامه تفکراتم،به خودم بگویم،اصلا همینکه در این زمانه نمازصبحم را میخوانم و نمیگذارم قضا شود خیلی هم عالی است،حالا اول وقت نخواندم هم اشکالی ندارد،
یکهو یاد حرفهای دیشب راحله افتادم.
(همینجوری نیست که هر طور دلت خواست زندگی کنی،بعد آخرشم بگی خب شهادت میخوام)
......
حاضر شدم،همینکه خواستم بروم،نگاهم به گوشی ام افتاد.
معلم ادبیات پارسال مان میگفت:گاهی که ذهنمان درگیر میشود،بهتراست کلیدواژه هایش را بنویسیم،تا سرفرصت بهشان فکر کنیم،اگر ننویسیم انبار میشوند در ذهنمان.
قبلا این روش را امتحان کرده بودم احساس سبکی به آدم میدهد،حالا دوباره انجامش میدهم،قسمت یاداشت گوشی را باز میکنم و مینویسم:
(مرگ،ترس،شهادت،انتخاب نوع مرگ،شهید زندگی کردن،نماز اول وقت)
......
زنگ دوم سرصف که ایستاده بودیم،خانم ناظم درباره اینکه چرا گاهی پنجشنبه ها هم باید بیاییم صحبت می کرد.
من ولی حواسم رفته پیش ساختمان کناری مان،آنجا یک کانون فرهنگی است.
انسیه میگفت:روزهای زوج برای خانمها و روزهای فرد برای آقایونه
اما امروز،چقدر سروصدا داشت این کانون،گمانم پسرها داشتند توی حیاطش،فوتبال بازی میکردند.
با نیمچه هولی که انسیه بهم داد،به خودم آمدم.
دختر نمیخوای بری کلاس؟
راه افتادیم،سرم را کمی عقب بردم ودر حین راه رفتن،پرسیدم:
انسیه این کانون بغلی،امروز چقدر سروصداست.
-آره گمونم جشنواره ای، نمایشگاهی،هیئتی، چیزی دارن.
میخوای بری کمکشون؟ اجازت رو از خانم ناظم میگرما،فقط امروز مخصوص آقایونه ..
و بعد خنده ای کرد و برای اینکه از نیشگون احتمالی من در امان بماند زد جلو و پله ها را طوری یکی درمیان رفت بالا که صدای خانم ناظم را درآورد.
خنده ای در دل کردم و گفتم:صبر کن،سرفرصت دارم برات😈
....
دیشب با خانم موحدی راننده سرویس مان برای امروز هماهنگ کرده بودیم.
من و انسیه و دوتا از دختران کلاس،باهم سرویس گرفته بودیم.
و حالا همگی،منتظر رسیدن سرویس بودیم.
نگاهم به کانون فرهنگی کنار مدرسه افتاد که حالا آن طرف خیابان رو به رویم بود.
جوانها می آمدند و میرفتند و گاهی وسایلی را از وانت پارک شده کنارجدول برمیداشتند،پرچم و عکس و..
سحر گفت:اینجا شبای جمعه همیشه برنامه دارن،دعای کمیل و سخنرانی و اینا.
انسیه گفت:فقط برا آقایونه؟
آره گمونم،اما دم دمای مغرب،موکبشون آماده میشه و از رهگذرها هم پذیرایی میکنن.
نگاهم افتاد به جوانی که بلندگویی را گذاشت کنار گوشی اش.
صدا پخش شد:صدای رهبر بود: ❤️
(...شهادت،مرگ تاجرانه است
مرگ حسابگرانه است.کسی که در راه خدا شهید میشود در واقع بهترین حسابگری را دارد میکند،....مثل تعبیر معروف،روغن ریخته،نذر امام زاده است،خب این روغن ریخته است دیگه،این را آدم نذر امام زاده بکنه خیلی باارزشه،خیلی زرنگی میخواد،این زرنگی را شهدای ما داشتند که توانستند این جانِ از بین رفتنی را با خدای متعال معامله کنند،و به این لحن خدای متعال با اینها حرف بزنه {إِنَّ اللّهَ اشْتَریٰ مِنَ المؤمنینَ أَنفُسَهُم}ما کی هستیم پروردگارا که تو جان ما رابخری،این جان مال توست....اصلا ما که اختیاری نداریم در مورد آن،ولی چقدر خدای متعال ارزش قائل میشود برای این مجاهد فی سبیل الله{...مِنَ المؤمنینَ أَنفُسَهُم وَ أَموٰلَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ...} )
انسیه دستم را کشید وگفت:
بیا سوار شیم دختر،محو کی شدی؟😲
به خودم آمدم سوار سرویس شدم،اما صدای آقا درگوشم می پیچید،
شبیه یک موسیقی آرام(شهادت مرگ حسابگرانه است...ما کی هستیم پروردگارا که تو جان ما را بخری)
مریم مریم چرا امروز یک جوری شدی،تا کلمه شهادت را از زبان آقا شنیدی،انگار گوش هایت تیز شد برای شنیدن.
شاید هم برای فهمیدن.
صورتم را به خنکای پنجره فشار میدهم،
حس خوب نا آشنایی دارم.....😌
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
🔸 @roberahi | روبهراه
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین پله برقی دنیا😍
#پیشنهاد_دانلود
🔸 @roberahi | روبهراه
اَمممم
سلام مرا در ساعت ۲۲:۳۲ دقیقه پذیرا باشید..❤️
حال و احوال چطوره؟🤔
و
برای اینکه استراحت و تفریحی باشه براشون
هی گوشی و چک میکنن
یا به رفیقشون پیام میدن الان خط چندمه کتابه..(کار از پرسیدن فصل و صفحه گذشته🤪)