9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزویی که برامون خاطره شد...🤔☺️✍
اجازه بدید بگم
آرزویی که افتخار شد...😲😉
پیشنهاد دانلود👆👆
#ایرانمونه
#ایرانِقوی🇮🇷💪
🔸 @roberahi | روبهراه
🇮🇷✨.♡.رو ب راه.♡.✨🇵🇸
اگه اهل ✈️سیر و سفر🚘 در دنیای قصههایی✍☺️ 💌دعوتت میکنم به داستانی از جنس دخترانه🧕از نوع بنات ال
.
.
کیا منتظرن قسمت نهم رو باهم بخونیم؟🤔
🦋 #پارت_نهم
(دیوانه شدن مریم🤯)
چشمانم را که باز کردم،مثل فنر از جا پریدم،
نفهمیدم کی خوابم برد.
ساعت را نگاه میکنم،الان است که صدایم کنند که برویم خانه خاله،
ولی من هنوز لباس انتخاب نکرده ام،
میروم سراغ کمدم و پروژه انتخاب لباس و مهیا شدن برای مهمانی.
با خودم درگیرم که چرا خوابم برد.
خب خسته بودم،بعد از مدرسه،یک راست رفتم سراغ کمک به مامان و بعد هم بساط ناهارخوران،
البته زحمت ظرفها را راحله کشید ولی بعدش خانمها نشستیم به صحبت و دیدن خریدهای زندایی و راحله،
بعد هم عصر شده بود و وقت رفتن به کوه خضر،
البته فقط مردها از کوه بالا رفتند،ما خانمها هم اطراف مقبره شهدای گمنام فرش انداخته بودیم و بساط چای و صحبت.
گرچه دلم میخواست برای راحله ازاتفاق امروزمیگفتم و ببینم میداند آن آیه ای که از رهبر شنیدم کدام آیه بوده،ولی فرصتی پیش نیامده بود،
کوه خضر و کنار شهدای گمنام هم گرچه فکر میکردم شاید راحله سر صحبت را باز کند اما نکرد،
من هم ترجیح دادم به جای حرف زدن با او،از آرامش کنار شهدا وفضای کوه استفاده کنم.
دستم را گذاشتم بر روی خنکای قبر مطهرشان،و فاتحه ای خواندم،
بارها آمده بودم،اما همیشه با تمام حال خوبی که داشت من را یاد مرگ می انداخت مثل وقتی پنجشنبه ها میروی سر اموات،
اما اینبار بیشتر فکرم مشغول چگونه زندگی کردنشان و نوع زندگی کردنشان بود🤔
...
بلاخره لباسهایم را انتخاب کردم و پوشیدم.
جوراب ضخیم مشکی با گلهای کوچک قرمز،مانتوی بلند مشکی که از کمر کمی چین میخورد و جلیقه ی نیمه بلند روی مانتو که ترکیب مشکی و قرمز دارد،
مهمتر از همه روسری قواره بلندی با ترکیب مشکی و قرمز،عجب ترکیب جذابی.
ساعتم را که میبندم،چک میکنم و میبینم که نیازی به ساق دست ندارم چون آستین مانتو ام مچ دوزی هست و دستم معلوم نمیشود
کیف کوچک و مشکی ام را هم می اندازم و قبلش از کشو،دنبال آویز قلبی قرمزی برایش میگردم و آن را وصل میکنم.
چادر عربی ام را سرم میکنم.
خانم خانما تشریف نمیاری؟ همه رفتن.
صدای پدر است.چندمین بار است که مرا صدا میکنند.
اومدم اومدم چشم.
از اتاقم بیرون می آیم.
مادر روی زانوهایش نشسته و دماغ محمدحسین را با دستمال پاک، شاید هم چک میکند،
بابا هم دم در ورودی ایستاده،نگاهم میکند و میگوید: بعله،خانم حسابی تیپ زده و لبخندی میزند،
این نوع حرف زدن بابا برایم آشناست، کوتاه و غیر مستقیم،
بابا میگوید:زود باشید دایی اینا منتظرن تو کوچه و میرود.
مامان چادرش را از روی دست مبل برمیدارد و محمدحسین را بغل میکند،
نگاهی مادرانه می اندازد و میگوید:مریم مامان،زیادی لباست جذاب نیست؟
فوری خیلی فوری میگویم:نه مامان معمولیه دیگه!!
و باهم میرویم سمت حیاط
از اینکه همه معطل من شده اند خجالت میکشم
سه تا ماشین هستیم،ما،خانواده دایی و راحله اینها
دایی با آمدن من بوقی میزند و لبخند زنان،استارت ماشینش را میزند.
محمدحسین را از مادر میگیرم و عقب مینشینم،خوابش می اید،
برایش آرام لالایی میخوانم و دستهای کوچکش را نوازش میدهم.
لباسم جذاب است!؟ نخیرم!
جورابم که ضخیم است،مچ دستم حتی پیدا نیست،روسری ام را هم طوری بسته ام که فقط گردی صورتم معلوم باشد،تازه از آن همه لوازم آرایشی قشنگم،صرف نظر کرده ام و از هیچکدامشان برای بیرون استفاده نمیکنم،و مهمتر اینکه چادر هم دارم.
نفس عمیقی میکشم و خوشحال از دختر خوب وبنده خوب بودن،سعی میکنم لالایی ام را برای داداش کوچلو زمزمه کنم.
هرسه ماشین باهم میرسیم.
شوهر خاله سمانه در کار فرش است و اوضاع مالی شان خیلی خوب است.
خاله سمانه گرچه فرزند اول است و مامان و خاله راضیه و دایی رسول از او کوچکترند ولی جمعیت خانواده شان از همه کمتر است.
فقط یک پسر دارد که آن هم شنیده ام بعد از کلی نذر و نیاز خدا بهشان عنایت کرده.
پسرخاله هم چند سالی است ازدواج کرده یک بچه دارد.
وارد خانه که میشویم،سلام و احوالپرسی ها شروع میشود.
اوههه،خاله جان،چقدر مهمان دعوت کرده ای..
خانواده خاله راضیه،خانواده خواهر بزرگه ی شوهر خاله،
و خانواده زندایی شوهر خاله😳
همگی قبل از ما آمده اند و قسمت سخت ماجرا تحمل این همه نگاه هایی است که سرتاپا براندازت میکنند.
قبلا یکبار زندایی شوهر خاله را دیده بودم،
ازاول ورودم،حسابی براندازم کرد و بعد ماشاالله گویان،یواشکی دم گوش عروس خاله سمانه چیزی گفت،گمانم سنم را پرسید.
همگی مینشینند،مامان هم میرود سمت اتاق تا محمدحسین را بخواباند.
...
به معنای واقعی مهمانی شروع شده بود و هرکسی دوتا دوتا یا چند چندتا مشغول صحبت و البته خوردن بودند
قبل از ورود به خانه خاله سمانه،موقع پیاده شدن از ماشین هایمان،راحله نیم نگاهی به من کرد و گفت:چه قرمزی جیغی سِت کردی،حواست باشه جیغش درنیاد و بعد چشمکی نثارم کرد😉
چرا؟واقعا چرا نظر پدر و مادر و راحله این است که من جذاب پوشیده ام!
خودم را میشناسم،اگر از نظر خودم،واقعا تیپم اینقدر داخل چشم نبود،هیچ حرفی مرا به فکر وا نمیداشت،
مشکل این جاست که خودم هم میدانم ولی میخواهم به خودم بفهمانم که نمیدانم🙃
ولی برای آرامش خودم و استفاده بهینه از مهمانی،افکارم را رها میکنم و با جمله:تازه من خیلی هم حجابم خوب است،خودم راقانع میکنم.
با راحله،عروس خاله سمانه،فاطمه خاله راضیه و دو تا خواهرزاده های شوهرخاله،جمع نوجوانانه و جوانانه ای تشکیل داده ایم و از هر دری حرف میزنیم،
گوشی ام زنگ می خورد، آبجی میناست،فوری جواب میدهم و میروم داخل بالکن تا راحت حرف بزنم،
آبجی های محترم هردو سفر هستند،
مائده شمال پیش خانواده شوهرش
ومینا هم مشهد،
حالا مینا تماس گرفته بود و کلی میخواستم حرف بزنم از التماس دعا گرفته تا برام چی سوغاتی بیار و همینطور فضولی کردن از احوالات لگد زدن نی نی سه ماهه در شکمش.🤰
برای خاله شدن لحظه شماری میکنم.
...
وای خدا این از کی اینجاست؟!
تلفنم تمام شده بود و خواستم برگردم داخل،که از بالکن ،نگاهم به حیاط افتاد و بعد هم به پسر زندایی شوهر خاله که گمانم پنج شش سالی بزرگتر از من باشد،
وقتی متوجه اش شدم،نگاهش را از من گرفت.
چقدر خجالت کشیدم،اگر از اول اینجا بوده و هر و کر های مرا دیده که آب میشوم،
هنوز یک پنجم از مهمانی نگذشته که،
مهمان جدیدی وارد میشود،
فهیمه خاله راضیه
فاطمه وفهمیمه دوقلو هستند و هردو کلاس یازدهم
فهیمه مدتی است،چادر را کنار گذاشته
او را برانداز میکنم،
عبای بلندی به رنگ سبز،که در کمر با کمربندی حالت چین چین درست کرده
روسری اش هم سبز ساتن است همراه یک هدبند پاپیونی اکلیل دار سبز،
کیفش را روی دوشش انداخته،
و حسابی آرایش کرده،ملیح اما تاثیرگذار🤦♀
خاله راضیه گفته بود که فهیمه فلان جاست ودیرتر می اید،
حالا هم که آمده بود،چه آمدنی،همه نگاه ها رفت سمتش
همه نگاه ها👀
دست که دادیم و روبوسی کردیم،بوی ادکلنش هوش را از سر میبرد،
حالا دیگر واقعا نمیتوانستم افکارم را آرام کنم،
افکار متفاوت هجوم آوردند به ذهنم
تمام مهمانی را به ظاهر آرام نشسته ام ولی درونم غوغاست.
اگر من حجابم خیلی عالی است،خب فهیمه هم اگر از آرایشش فاکتور بگیریم کاملا پوشیده است،پس چرا به نظرم او اگر چادر داشت اینقدر جلب توجه نمیکرد،
شاید او هم نظرش این باشد که فلانی،موهایش بیرون است و لاک هم میزند،ولی من فقط چادر سرم نیست،
و آن فلانی هم میگوید،خب بابا بیخیال فلانی اصلا شالش روی گردنش است و لباس کوتاه میپوشد و این زنجیره ادامه دارد.....
با خودم درگیرم،
راستی چطور زندگی کردن آدم را شهید میکند؟!
وای راحله راحله امان از فکری که گوشه ذهنم جا خوش کرده بود و با آمدنت حالا همه فکرم را مشغول کرده...
این افکار امشب قصددیوانه کردن مرا دارند..
گوشی ام را نگاه میکنم،فوری پیامکی ارسال میکنم
راحله لطفاً امشب هرطور شده،بریم حیاط که کلی حرف دارم✅
فوری جواب میدهد:حیاط امشب سرده،بساط چایی تو اتاقت✅
نفس راحتی میکشم، و به ادامه مهمانی میپردازم...
✍نویسنده: شمس
(یک عدد بنات الحیدری طراز😉)
📣 نشر داستان بدون ذکر آی دی کانال شرعا حرام است👈 نشربدید خوشحال میشیم البته با لینک 😁
#هیئت_دخترانه_بنات_الحیدر
🔸 @roberahi | روبهراه
سلام و عرض ادب
خدمت دخترای گلمون😘
و فعالین فرهنگی شهرستان و مربی های عزیزی که در کانال هستند🌺
باتوجه به استقبال و درخواست شما عزیزان
به اطلاع میرسانیم:
تیم هیئت بنات الحیدر آماده ی برگزاری برنامه ی ویژه اعتکاف در مساجدی که مخاطب نوجوان دارند میباشد.
جهت کسب اطلاعات بیشتر و هماهنگی های لازم لطفا به آی دی زیر پیام بدید👇
@vajeb79
🔸 @roberahi | روبهراه
🇮🇷✨.♡.رو ب راه.♡.✨🇵🇸
سلام و عرض ادب خدمت دخترای گلمون😘 و فعالین فرهنگی شهرستان و مربی های عزیزی که در کانال هستند🌺 بات
میپرسید چرا زودتر اطلاعرسانی نشده...
خب راستش
ما تقریبا به ۸تا مسجد قول داده بودیم توی دو روز بریم براشون اجرا کنیم
ولی متاسفانه ۳تاشون چون متوجه شدیم مخاطبشون با جامعه ی هدف ما متفاوت هست و...
مجبور شدیم کنسل کنیم🥺
و اینطوری برای رسیدگی به مساجد دیگه وقتمون آزاد شد گفتیم
اعلام کنیم اگر خواستید بیایم مسجدتون☺️☺️
🔸 @roberahi | روبهراه