eitaa logo
<Moon Lovers𝄞⨾𓍢ִ໋🌚>
126 دنبال‌کننده
356 عکس
128 ویدیو
0 فایل
خوش‌اومدی‌💛 Birthday's chanel : 404/9/28 رمان‌‌ِخیانتی‌بزرگ:درحال‌تایپ✍🏻 اینجافقط‌از"رهام"فعالیت‌میشه🍻 مکانی‌پرافعالیت‌های‌ماهِ‌ماکان🌚:) تک‌لاورنیستم‌توپیوی‌توهین‌نکنید‌بهم🥸 درخواستی ، خواستید ، تشریف‌بیارید:)) @sarii_arr
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان : خیانتی بزرگ😶‍🌫 پارت : 4 رهام : "حدودا هفت سال پیش ، یا شیش سال پیش وقتی که قرار بود برم خونه ی داداشم پرهام تا براش جشن قبولیش برای رفتن تو یه بند خوانندگی رو بگیرم ؛ قبلش دیدم که ماریا هم اونجاست . قرار بود که بیاد ولی زودتر نه . با ماریا داشت قشنگ میخندید و عشق میکرد بغل میکردن همو و . . . من اولش فکر بدی اومد توی سرم ولی بعدش با خودم گفتم « نه بابا رهام . اون داداشته . فکر بد نکن . » منم همین کار رو کردم . اما ، وقتی که میخواستم درو کامل باز کنم تا برم تو ، شنیدم که ماریا گفت « پرهام ، من سه ساله تو رابطم . بنظرت بگم بهش ؟ نمیدونم اگه بگم میخواد چه واکنشی نشون بده . استرس دارم . » همون موقع بود که که شک کردم . از این بابت شک کردم که من با خودش اون موقع بود که سه سال تو رابطه بودم . بخاطر همین . فکر کردم که خودمون رو میگه . ولی بعدش فهمیدم که من نبودم . چون اگه خودم بودم چرا باید بهم میگفت که سه ساله باهم تو رابطه ایم ؟ اها ببخشید من یادم رفت یچیزی رو هم بهتونم بگم . اونم این بودش که ، اون روزی که تصمیم داشتم ازدواج کنم باهاش و بهم گفت . . . که . . . ازدواج کرده ؛ بهم گفت اون روزی که برای پرهام جشن گرفتیم ، اون موقع سه سال باهاش تو رابطه بودم . این بود . " حرفم رو تموم کردم که صدای زنگ اومد . تعجب کردم و از اقای یونسی پرسیدم "این چه زنگیه ؟ " اقای یونسی : " چیزی نیست . این یعنی وقت جلستون تموم شده و باید فردا دوباره بیاید . " رهام : " اها ممنونم . پس ؛ بدرود تا فردا . " من پاشدم و کم کم رفتم سمت دره خروجی وقتی که داشتم میرفتم اقای یونسی دستم رو گرفت و گفت : " سعی کن بهش فکر نکنی . تازشم ، من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم . . . " یکم این کار اقای یونسی عجیب و غریب بود . منم سرم رو تکون دادم و با سرعت هرچه تمام از اتاق زدم بیرون . فردا : . . . ༺ཌ༈༈ད༻ ادامه در پارت بعدی . . .💅 ✧ ☽ 𝙇𝙄𝙉𝙆: @rohamlovers
110 نشیم🤏🏻😔؟
واقعا حوصله ی تایپ ندارم ایشالا فردا🎀
شبتون خوش فوروچت‌نبینم🦦
تایم فدای خانواده ی ماکآن:) "
قشنگا چون که رمانمون این پارتی که میخوام بنویسم ، شاده . پارت نمیدم ببخشید منو واقعا🙂😔. چون که واقعا نمیتونم . مانی ، سپهر ، حدیثه و . . . خیلی های دیگه فوت شدند و جان دادند و دیگه کنارمون نیستن🙃:) نمیتونم واقعا ؛ نه میتونم پارت بدم ، نه میتونم فعالیت کنم🥲. درک کنید لطفا ، ممنونم 💜.
هدایت شده از اینجا‌میان‌غم!
من معنیه این رو نمیدونم یکی بگههه
من معنیه این رو نمیدونم یکی بگههه
یدونه ازین بنده خداها،... که کش.ته شده بود، کاملا ناشناس بود،هیچکس و نداشته:))) حتی خانواده نداشته؛ این بنده خدا یازده هزار و هشتصد و هفتادمین نفر بوده.🙂❤️‍🩹 وچون تا اون موقع کسی اسم و رسمش و نمیدونشته و یه جورایی گمنام بوده روی این کیسه سیاه ها که مثل کفن میمونه نوشته بودن:11870 ولی خب بعد اسمش پیدا شد:))