رمان : خیانتی بزرگ😶🌫
پارت : 4
رهام : "حدودا هفت سال پیش ، یا شیش سال پیش وقتی که قرار بود برم خونه ی داداشم پرهام تا براش جشن قبولیش برای رفتن تو یه بند خوانندگی رو بگیرم ؛ قبلش دیدم که ماریا هم اونجاست . قرار بود که بیاد ولی زودتر نه . با ماریا داشت قشنگ میخندید و عشق میکرد بغل میکردن همو و . . . من اولش فکر بدی اومد توی سرم ولی بعدش با خودم گفتم « نه بابا رهام . اون داداشته . فکر بد نکن . » منم همین کار رو کردم . اما ، وقتی که میخواستم درو کامل باز کنم تا برم تو ، شنیدم که ماریا گفت « پرهام ، من سه ساله تو رابطم . بنظرت بگم بهش ؟ نمیدونم اگه بگم میخواد چه واکنشی نشون بده . استرس دارم . » همون موقع بود که که شک کردم . از این بابت شک کردم که من با خودش اون موقع بود که سه سال تو رابطه بودم . بخاطر همین . فکر کردم که خودمون رو میگه . ولی بعدش فهمیدم که من نبودم . چون اگه خودم بودم چرا باید بهم میگفت که سه ساله باهم تو رابطه ایم ؟
اها ببخشید من یادم رفت یچیزی رو هم بهتونم بگم . اونم این بودش که ، اون روزی که تصمیم داشتم ازدواج کنم باهاش و بهم گفت . . . که . . . ازدواج کرده ؛ بهم گفت اون روزی که برای پرهام جشن گرفتیم ، اون موقع سه سال باهاش تو رابطه بودم . این بود . "
حرفم رو تموم کردم که صدای زنگ اومد . تعجب کردم و از اقای یونسی پرسیدم "این چه زنگیه ؟ "
اقای یونسی : " چیزی نیست . این یعنی وقت جلستون تموم شده و باید فردا دوباره بیاید . "
رهام : " اها ممنونم . پس ؛ بدرود تا فردا . "
من پاشدم و کم کم رفتم سمت دره خروجی وقتی که داشتم میرفتم اقای یونسی دستم رو گرفت و گفت : " سعی کن بهش فکر نکنی . تازشم ، من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم . . . "
یکم این کار اقای یونسی عجیب و غریب بود . منم سرم رو تکون دادم و با سرعت هرچه تمام از اتاق زدم بیرون .
فردا : . . .
༺ཌ༈༈ད༻
ادامه در پارت بعدی . . .💅
✧ ☽
𝙇𝙄𝙉𝙆: @rohamlovers
هدایت شده از 𝙐𝙣𝙛𝙞𝙣𝙞𝙨𝙝𝙚𝙙 𝙨𝙩𝙖𝙩𝙚✨️
553.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگا
چون که رمانمون این پارتی که میخوام بنویسم ، شاده . پارت نمیدم
ببخشید منو واقعا🙂😔.
چون که واقعا نمیتونم .
مانی ، سپهر ، حدیثه و . . . خیلی های دیگه فوت شدند و جان دادند و دیگه کنارمون نیستن🙃:)
نمیتونم واقعا ؛
نه میتونم پارت بدم ، نه میتونم فعالیت کنم🥲.
درک کنید لطفا ، ممنونم 💜.
من معنیه این رو نمیدونم یکی بگههه
یدونه ازین بنده خداها،...
که کش.ته شده بود،
کاملا ناشناس بود،هیچکس و نداشته:)))
حتی خانواده نداشته؛
این بنده خدا یازده هزار و هشتصد و هفتادمین نفر بوده.🙂❤️🩹
وچون تا اون موقع کسی اسم و رسمش و نمیدونشته و یه جورایی گمنام بوده روی این کیسه سیاه ها که مثل کفن میمونه نوشته بودن:11870
ولی خب بعد اسمش پیدا شد:))