مامانم به آبجی کوچیکم میگفت تو وقتی کوچیک بودی خیلی شر بودی دخترم گفت خب خودتون تربیتش کردین دیگه
من🫣
مامانم😐
آبجی کوچیکه😂
#مخاطب
#سوالات_کودکانه
@rohesabegh
یبار که ۵سالم بود و قرار بود خواهرم بدنیا بیاد ماه های آخر فشار مامانم بالا بود و دکتر گفت که باید بستری بشه ولی من داشتم گریه میکردم که نه مامان منو بستنی نکنین😁
#مخاطب
#سوالات_کودکانه
@rohesabegh
دخترم بچه بود خیلی شیطنت می کرد یه روز بهش. گفتم اینقدر مامانو اذیت نکن خدا یه بچه عین خودت بهت می ده ها .بدون لحظه ای مکث گفت آها پس بگو خودت بچه بودی چقدر اذیت مامان بزرگ می کردی که خدا بچه ای مثل من بهت داده.
#مخاطب
#سوالات_کودکانه
@rohesabegh
بچه خواهرم ازم پرسید خدا خیلی بزرگه گفتم آره خیلی.
گفت پایتخت رو که دیدی؟ گفتم آره
گفت يعنی از بهتاش پایتخت هم بزرگ تره؟😂
#مخاطب
#سوالات_کودکانه
@rohesabegh
از خاطرات بچگی همین بس که یکی از اموات فوت کرده بود و منم خیلی کوچیک بودم و به من خرما دادن منم خوردم ولی نمیدونستم هسته اش رو چیکار کنم و فرو کردم تو دماغم😂 یکباره مامانم دید یه طرف دماغم ورم داره و از ماجرا خبر دار شد و به لشکر آدم رفتیم بیمارستان و من در عین بازی و خنده بودم و دکتر هسته رو در می آورد😁
#مخاطب
#سوالات_کودکانه
@rohesabegh
سلام ۳۸ سال پیش که ازدواج کردیم من دانشجوی تربیت معلم بودم و تابستان کلاس داشتم آقا داماد منو تنها گذاشت تو شهر غریب و خودش تنهایی رفت ماه عسل شمال وتهران وقتی برگشت گفت خیلی خوش گذشت برام سوغاتی هم اورده بود
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
🤯اگه شما هم یه همسر دارین که هر از گاهی با این حرکتها و خاطرات عجیبش دنیا رو شگفتزده میکنه (!) حتماً از طریق لینک ناشناس بفرستین بخندیم، درد دل کنیم، دلداری بدیم!
👇👇
📮https://daigo.ir/secret/7334972860
📮https://daigo.ir/secret/7334972860
یه همکار آقا داشتیم تازه نامزد کرده بود، یه روز اومد خیلی عصبانی علتش رو پرسیدیم، دو تا حلقه ست در آورد گفت دیروز رفتم حلقه خریدم بردم نشون خانمم دادم ناراحت شده که چرا اونو نبردم، میگفت بیا و خوبی کن
کلی هم حق به جانب بود که چرا خانومش گفته خودمم باید نظر بدم
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
تازه ازدواج کرده بودیم، از خونه مادرم تو قابلمه ی پلاستیکی غذا آوردیم ، آقای همسر برا سحری بیدار شده بود خواب آلو خواب آلو قابلمه ی پلاستیکی رو گذاشت رو گاز و روشنش کرد🤦♀️ منم با بوی پلاستیک سوخته از خواب بیدار شدم
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
سه روز قبل عروسی رفت اردو و شب عروسی ساعت ۳ تازه رسید تهران، باباش اومد منو صبح برد آرايشگاه و بعد از دو ساعت تاخیر وقتی اومد دنبالم دیدم آرایشگاهم نرفته 😐 و ماشین رو هم سپرده بود یکی از دوستاش تو خونه گل زده بود چون خواب بوده و ماشین دست دوستش بود😡
خلاصه که هیجان پشت هیجان😒😒😒 ولی چون حدودا ۱۵ سال مجردی زندگی کرده بود خیلی چیزها رو بلد نبود
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh