🤯اگه شما هم یه همسر دارین که هر از گاهی با این حرکتها و خاطرات عجیبش دنیا رو شگفتزده میکنه (!) حتماً از طریق لینک ناشناس بفرستین بخندیم، درد دل کنیم، دلداری بدیم!
👇👇
📮https://daigo.ir/secret/7334972860
📮https://daigo.ir/secret/7334972860
یه همکار آقا داشتیم تازه نامزد کرده بود، یه روز اومد خیلی عصبانی علتش رو پرسیدیم، دو تا حلقه ست در آورد گفت دیروز رفتم حلقه خریدم بردم نشون خانمم دادم ناراحت شده که چرا اونو نبردم، میگفت بیا و خوبی کن
کلی هم حق به جانب بود که چرا خانومش گفته خودمم باید نظر بدم
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
تازه ازدواج کرده بودیم، از خونه مادرم تو قابلمه ی پلاستیکی غذا آوردیم ، آقای همسر برا سحری بیدار شده بود خواب آلو خواب آلو قابلمه ی پلاستیکی رو گذاشت رو گاز و روشنش کرد🤦♀️ منم با بوی پلاستیک سوخته از خواب بیدار شدم
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
سه روز قبل عروسی رفت اردو و شب عروسی ساعت ۳ تازه رسید تهران، باباش اومد منو صبح برد آرايشگاه و بعد از دو ساعت تاخیر وقتی اومد دنبالم دیدم آرایشگاهم نرفته 😐 و ماشین رو هم سپرده بود یکی از دوستاش تو خونه گل زده بود چون خواب بوده و ماشین دست دوستش بود😡
خلاصه که هیجان پشت هیجان😒😒😒 ولی چون حدودا ۱۵ سال مجردی زندگی کرده بود خیلی چیزها رو بلد نبود
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
376.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از شوهر و خانواده شوهر خسته شدی😂
@rohesabegh
توی عقد بودیم عروسی پسر عموی همسرم دعوتمون کردن.
رفتم آرایشگاه فقط یکم تر و تمیز باشم کار خاصی نداشتم از آرایشگاه اومدم بیرون به همسرم زنگ زدم که بیاد دنبالم میگه من رفتم دیر میشد😳
تموم راه که برسم خونه مادرم گریه میکردم.
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
باردار بودم و همسرم گفت بریم خونه مامانت شب بمونیم و من فردا برم به کارهای اداریم برسم. از صبح هم رفت و منم باهاش در تماس که الان تو راهم و اداره ام و توی ترافیک و......
قرار بود بیاد دنبالم و بریم خونمون که دلم براش سوخت و خودم رفتم خونه که بهش بگم نیاد دنبالم.
رفتم خونه دیدم تو خونه داره تخمه میخوره و سیگار میکشه و اصلا نرفته دنبال کاری و همه اش دروغ بوده......
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
باردار بودم و از همه چی( خوردنی) بدم می آمد ولی یک روز هوس فالوده شیرازی کردم به همسرم گفتم وای چقدر دوست دارم فالوده شیرازی بخورم. در کمال تعجب همسرم گفتند کی تو زمستان فالوده میخوره !
تقریبا اواخر بارداریم تو تابستان یک روز همسرم با یک ظرف بزرگ فالوده آمدند گفتند عزیزم یادته هوس فالوده کرده بودی اینم فالوده الان فصلشه
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+عادیه گل از گلم شگفت؟😍
@rohesabegh
همسرم آخر جلسه خواستگاری خواست جو معنوی کنه گفت : اگه یه وقت یه شرایطی پیش اومد که من برم جبهه اجازه میدید؟!
منم که اصلا از استرس تو باغ نبودم
گفتم ... نگران نباشید شهادت سعادتیه که نصیب هر کسی نمیشه
😂🤣🤣🤣🤣🤣
بنده خدا با خاک یکسان شد کلا از فاز معنویت اومد بیرون
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
شوهرم تو جلسه خواستگاری گفت که بنده در حال حاضر کار ندارم، ماشین ندارم، خونه ندارم....
منم خواستم دلداریشون بدم😉
وسط حرفشون خیلی منطقی گفتم: ببینید
ما اگه از نقطه ی صفر زندگیمون رو شروع کردیم و تلاش کردیم برای رسیدن به نقطه ی ۱۰۰ ، خانواده موفقی هستیم، مثلا الان منم آشپزی بلد نیستم ، خیاطی بلد نیستم خونه داری بلد نیستم ولی مهم تلاش کردنه 😂
با تخم مرغ آبپز شروع میکنیم تا انشالله به کمالش که اشکنه باشه خودمون رو برسونیم...
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+وقتی بلدی تهدید رو به فرصت تبدیل کنی😂
@rohesabegh
خواهرم از اون دخترهای بود که خونه بابا دست به سیاه و سفید نزده بود
فردای عروسی که میخواست داماد رو از خونه راهی کنه تصمیم گرفت از اتو بخار ایستاده که جز کادوهای پاتختی بود استفاده کنه.
کت و شلوار و پوشوند به همسر جانش و اتو داغ رو کشید روش
بنده خدا تا یه هفته از سوختگی کمر ناله میکرد😂😂😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
ماه عسل ما بدین گونه بود که راه افتادیم دوتایی سمت شمال
وسط راه دوست شوهرم و زن و بچه و مادرش و پدرش و خواهر خانومش و .... ۴ تا ماشین
ناگهان پشت سرمون بودند
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh