eitaa logo
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
101 دنبال‌کننده
178 عکس
45 ویدیو
0 فایل
In the name of allah 💗>> یک‌گوشه‌ای‌دورازاحوالات‌دنیاکه‌برات‌چایی‌ریختم☕️ ورود!؟ درصورت به همراه داشتن کلاشینکف آزاد می‌باشد! کپی؟ فور + ۳ صلوات برای ظهور ـ #تابع‌قوانین‌کشورم‌ایران
مشاهده در ایتا
دانلود
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
روز یازدهم چله زیارت عاشورا . . 🪴 ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید محمدحسین‌عزیزی میکنیم
روز دوازدهم چله زیارت عاشورا . . 🪴 ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید ابراهیم‌هادی میکنیم ، شادی روح‌شون صلوات 🌱 - @Rohmans ☕️ -
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ══════════════════ سامیار از بی ام وی م پیاده شدم و عینک هامو برداشتم. نگاهی به مدرسه انداختم. مدرسه ی فاطمه الزهرا متوسطه ی اول! با دیدن مدرسه هم کلافه می شدم! چرا باید پرونده ای به من بدن که فقط با کمک به شر فقط می شه حل ش کرد؟ با فکر اینکه قراره مدتی هم سارینا رو پیش م نگه دارم و باهاش کار کنم واقعا امپر می سوزوندم. سعی کردم به اعصاب م مسلط باشم و در زدم که مستاجر مدرسه درو باز کرد و وارد مدرسه شدم. زنگ تفریح بود و کلی دختر با لباس یک رنگ ریخته بود توی حیاط مدرسه. اما من دنبال دختر عموی خودم می گشتم! همون که حالا چتری هاش تا روی ابرو هاش بود و چشای ابی ش می درخشید و همیشه خدا کوله اش با کفش هاش ست بود و داشت ادامس می ترکوند و یه جایی سرش بند بود. کلا این بشر بی دردسر نمی تونه یک جا بشینه! نمی دونم زن عمو سر این بچه چی خورده اینطور شده! هر کی از کنارم رد می شد یه چیزی می گفت . کنار دفتر وایسادم و تقه ای به در زدم. در باز شد و معاون بود. با دیدن یونیفرمم گفت: - سلام خوش اومدید بفرماید. - @Rohmans ☕️ -
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ══════════════════ داخل رفتم. همه معلم ها دور تا دور دفتر نشسته بودند و مدیر هم داشت یک سری چیز ها توی پرونده می نوشت. با دیدن م بلند شد و گفت: - سلام بفرماید! ابرو هاش پیوندی بود و معلوم بود دست نزده واسه همین سارینا همیشه بهش می گفت ابرو قشنگ! قشنگ نبودا مسخره اش می کرد! لب زدم: - سلام پسر عموی سارینا رادمهر هستم باید با خودم ببرمش می تونید به خانواده اش هم زنگ بزنید. سری تکون داد و گفت: - بعله بزارید زنگ بزنم. زنگ زد و بعد کمی گفت: - الان می گم صداش کنن. تشکری کردم که بعد چند دقیقه همون دانش اموز که فرستاده بود سارینا رو صدا کنه برگشت و گفت: - خانوم فاطمه داره تمبک می زنه زهرا می خونه سارینا هم داره می رقصه توجه نکرد به حرفم. چشمامو محکم روی هم فشار دادم . طبق معمول داشت یه کاری انجام می داد. مدیر لب گزید و معاون رفت دنبالش. - @Rohmans ☕️ -
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ══════════════════ بلاخره خانوم تشریف فرما شد. طبق معمول مانتوی کوتاه و تنگ شلوار تنگ و مقعه گشاد که تا اخر سرش بود و می خواست بیفته! و چتری هایی که تا روی ابرو هاش بود. با دیدنم خندید و گفت: - عههه سامی بچه مثبت سلام. وای خدا دو دقیقه خفه شو ابروی منم اینجا ببر. با اخم گفتم: - بریم؟ ادامس شو باد کرد و گفت: - کجا؟ بعد هم ترکوند و دست به سینه نگاهم کرد. رو به مدیر گفتم: - خدانگهدار. و بازوشو گرفتم بیرون اومدیم. همین جور دنبال خودم می کشیدمش تقریبا دم در مدرسه محکم دستمو پس زد و گفت: - اییی چته وحشی دستمو کندی منو با اون دزد هایی که می گیری اشتباه گرفتی فکر کنم چشات کور شده برو یه دامپزشکی حتما. وای خدا من چطور اینو تحمل کنم! شقیقه امو ماساژ دادم و گفتم: - ببین می خوام ببرمت یه جایی حتما خوشت میاد خوب؟ طبق معمول کنجکاو شد و چشای ابی ش درخشید و گفت: - - @Rohmans ☕️ -
³ پارت از رمان ِ‌مون خدمتتون ☕️ - @Rohmans ☕️ -
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غلام!؟ فقط غلام ِ حضرت ِ شاه ِ نجف - @Rohmans ☕️ -
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جبران‌نمی‌شوی . . - @Rohmans ☕️ -
📜 متن زیارت عاشورا اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه (ع) 📿🤍 - @Rohmans ☕️ -