سلاموقتونبخیر؛
بندهادمینتبهستم،باسابقهبیشازسهسال
ادتببودندرپیامرسانایتاوروبیکا💙✨!
قصد،دارمروشمتفاوتوجدیدیروبرای
بالارفتنامارچنل
هاتونانجامیدم،بدونهیچهزینهوحقوقی🙂🫂..
امارمهمنیست🌊🌚.
تبادلاتگستردهدلا🐬☄️؛
https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7
خب خب از همین تریبون مجازی شدن امتحانات ِ همشهریهای خویش را اعلام میدارم 🗣
- @Rohmans ☕️ -
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز جهانی چایی 🛐
- @Rohmans ☕️ -
📜 متن زیارت عاشورا
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه (ع) 📿🤍
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
روز بیست ُ یکم چله زیارت عاشورا . . 🪴 ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهیدجمهور سیدابراهیمرئ
روز بیست ُسوم چله زیارت عاشورا . . 🪴
ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید علیاکبرشیرودی میکنیم ،
شادی روحشون صلوات 🌱
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ بچھمثبٺ به قلم بانو #پارت_24 ═══════════════ - نکنه این نباشه ابروی یکی دیگه
ࢪمآن⇩
بچھمثبٺ
به قلم بانو
#پارت_25
═══════════════
مامان سری تکون داد و اخرین نفر سامیار بود که تنها جای خالی کنار من بود با دیدن من نفس عمیقی کشید و به محمد اشاره کرد که محمد بلند شد اومد کنارم نشست و اون رفت جای محمد.
باشه اقا سامیار یه درستی بهت بدم روش یه وجب روغن.
عمو اخمی به سامیار کرد و من تهدید وار نگاهش کردم.
اقا بزرگ برام کشید و مشغول شدم.
اکثرا دخترامون کم اشتها بودن و اقا بزرگ عاشق خوردن من بود چون به دو بشقاب می کشید!
اقا بزرگ با خنده رو به سرهنگ ها گفت:
- همیشه سارینا جاش جفت منه چون انقدر با اشتها می خوره منم به وجد میام.
سرهنگی که صبح دیده بودمش گفت:
- بعله امروز دیدم واقعا دختر شیطون و خوبی هست.
منم لبخندی زدم که زن عمو مادر سامیار گفت:
- مهلا (مامانم) چشات چرا قرمزه؟ گریه کردی؟
همه به مامان نگاه کردن و مامان لبخند تعصنی زد و گفت:
- چیزی نیست شهلا جون سارینا رفته بود حمام موهاشو کف مالی کرده بود عین کوه بالای سرش موهاش خورد تو
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ بچھمثبٺ به قلم بانو #پارت_25 ═══════════════ مامان سری تکون داد و اخرین نفر س
ࢪمآن⇩
بچھمثبٺ
به قلم بانو
#پارت_26
═══════════════
حمام موهاشو کف مالی کرده بود عین کوه بالای سرش موهاش خورد تو صورتش کف رفت تو چش و دهن ش چشاش قرمز شد بچه ام و گریه می کرد معده اش بهم ریخته بود و سوز می داد ترسیدم خداروشکر علی بهش ابمیوه داد و خوب شد.
همه به من نگاه کردن و اقا بزرگ:
- خوبی الان بابا؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اهوم.
اخری شام تلفن یکی از سرهنگ ها زنگ خورد و کار واجبی براش پیش اومد و گفت حتما باید بره.
اقا بزرگ بلند شد تا دم در بدرقه اش کنه کلا خیلی مهمون نواز بود.
منم باهاش بلند شدم و تا دم در همگی رفتیم.
که دیدم یهو سرهنگه داره می ره سمت همون کفش هایی که چسب زده بودم وایییی نه!
به امیر نگاه کردم و اونم چشماشو بست و همون جور پاهاشو تو کفش کرد و داشت با اقا جون حرف می زد و قدم اول و برداشت که فرش دم در هم باهاش بلند شد و سرهنگ یکه ای خورد و به جلو پرتاب شد و چون سامیار جلوش بود و
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ بچھمثبٺ به قلم بانو #پارت_26 ═══════════════ حمام موهاشو کف مالی کرده بود عین
ࢪمآن⇩
بچھمثبٺ
به قلم بانو
#پارت_27
═══════════════
و چون سامیار جلوش بود و داشت مطلبی رو می گفت خورد به سامیار و اون چون به سامیار خورد اروم افتاد اما سامیار از ته تا پله افتاد پایین.
سه تا پله کوچیک بود چیزی ش نشد!
تقریبا پشت اقا جون پناه گرفته بودم و همه نگاه ها برگشت سمت من.
اقا جون که میدونست کار منه هیچ واکنشی نشون نداد و از سرهنگ معذرت خواهی کرد و گفت:
- شرمنده ما اینجا یه بچه شیطون داریم کسی رو بی لطف نمی زاره بره و بیاد.
سرهنگ خندید و گفت:
- من که چیزی م نشد سامیار جان ستون شد.
سامیار با خشم بهم نگاه کرد و به زور کفش های سرهنگ و از فرش سعی کرد جدا کنه اما انقدر چسب زده بودم جدا نمی شد که!
اقا بزرگ گفت:
- سارینا بابا چقدر زدی که جدا نمی شه؟
منم راست شو گفتم:
- یه چسب قطره ای کامل و زدم.
اقابزرگ گفت:
- @Rohmans ☕️ -