| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
روز بیست ُچهارم چله زیارت عاشورا . . 🪴 ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید مصطفیاحمدیروشن
روز بیست ُششم چله زیارت عاشورا . . 🪴
ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید شمخانی میکنیم ،
شادی روحشون صلوات 🌱
- @Rohmans ☕️ -
-
حقیقتا گیج شدم ، بالاخره الان
آتش بس یا آتش هس ؟
-
- @Rohmans ☕️ -
آنلاینا هم که تموم شد و عشق ُ صفا
بالاخرههههههههههههههههههههههه 💘
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ بچھمثبٺ به قلم بانو #پارت_30 ═══════════════ - می برین سارینا رو حرفی نشنوم.
ࢪمآن⇩
بچھمثبٺ
به قلم بانو
#پارت_31
═══════════════
دستام عین چی کبود شده بود و پر از خاک شده بودم.
منتظر بودیم اونا شروع کنن و داشتم به دست کبودم نگاه می کردم حتما مامان دعوام می کرد که یهو صدای داد محمد اومد:
- سارینآااآ مراقب باشش.
سر بلند کردم که توپ با شدت خورد تو صورتم و افتادم زمین.
جیغی از درد کشیدم و امیر سریع سمتم دوید و دستمو از صورتم برداشت و وای گفت
با وای بلند امیر ترسیده نگاهش کردم و زیر چشمم خیلی درد می کرد.
محمد رو به سامیار که عقب وایساده بود و نگاه می کرد داد زد:
- چیکار می کنی چشم ش اسیب می دید چی؟ لج کردی با یه بچه؟
محسن نوه بزرگه گفت:
- این شکلی بره تو که زن عمو سکته می کنه خیلی کبوده.
ترسیده گفتم:
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ بچھمثبٺ به قلم بانو #پارت_31 ═══════════════ دستام عین چی کبود شده بود و پر ا
ࢪمآن⇩
بچھمثبٺ
به قلم بانو
#پارت_32
═══════════════
- وای مامان نه امیر می ری قایمکی یخ بیاری؟
امیر گفت:
- برم صد درصد شک می کنه و حتما میاد بهت سر بزنه فایده نداره بلاخره می فهمه باید بریم داخل زود یخ بزاری تا کبود تر نشده پای چشت شده بادمجون.
رضا گفت:
- راست می گه امیر ببرش تو.
بلند شدم و گفتم:
- نمی رم می خوام بازی کنم.
امیر بازمو کشید و گفت:
- یه نگاه به خودت بکن دستاتو نگاه کن خون مردگی جمع شده زیر پوستت .
یه دنده گفتم:
- یه سرویس دیگه بیشتر نمونده می خوام بازی کنم .
امیر هوووفی کرد و گفت:
- تو از اون کله شق تری یالا شروع کنید.
سامیار شروع کرد و دیگه سمت من نمی زد ولی بچه ها به من پاس می دادن و من میزدم و بالاخره بردیمشون
- @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ بچھمثبٺ به قلم بانو #پارت_32 ═══════════════ - وای مامان نه امیر می ری قایمکی
ࢪمآن⇩
بچھمثبٺ
به قلم بانو
#پارت_33
═══════════════
با بچه ها زدم قدش .
همه برگشتیم داخل.
مامان پشتش بهم بود و داشت با زن عمو حرف می زد که زن عمو با دیدن م هینی کشید.
مامان برگشت و با دیدنم چشماش گرد شد.
کوبید به صورت خودش و یا خدایی گفت.
ترسیده گفتم:
- به خدا هیچیم نیست.
اشکای مامان شروع شد و نشست جلوم دست زد به پایین چشم که ایی گفتم و عقب رفتم.
بلند داد زد:
- علییی وای علیییی بچه ام از دست رفت.
بهت زده گفتم:
- من که سالمم.
بابا سریع از سالن طبقه بالا اومد و با دیدن م نفس راحتی کشید و گفت:
- مهلا سکته کردم .
مامان با گریه گفت:
- نگاهش کن ببین پای چش م شو.
بابا روی پاش نشوندم و گفت:
- @Rohmans ☕️ -