eitaa logo
روژکا
161 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
خرده نوشته ها و خواندنی‌هایم را با شما سهیم میشوم. اینجا میشنوم @Jalaliz
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید بهترین رمانی است که این روزها میشود دست گرفت و خواند. مطمئنم اگر چهار سال پیش کتاب را دستم میدادند، میگفتم کتابی‌ست تخیلی و حتی گاهی به نوشته‌هایش می‌خندیدم. اما امسال نه کتاب برایم بوی واقعیت میداد. بی وقفه خواندم. پر بودم از حس های متناقض. میخواستم بخوانم و نخوانم بعضی فصل ها برایم درد بود. و بعضی پر از غرور. کتاب، داستان زلزله ی ده ریشتری تهران در سال ۱۴۰۹ است. زلزله ای ویرانگر در تهران، تجاوز کشورهای همسایه به ایران و سرانجام حمله ی اتمی اسرائیل... ماجرای ققنوس بودن ایران و ایرانی حالا بیست و پنج سال از زلزله گذشته و عضوی از مجمع حقیقت یاب سازمان ملل به دنبال نوشتن و ثبت تمام ماجرا از زبان بازمانده هاست. بعد از خواندن کتاب، آدم قبلی نیستید. لطفاً دنبالش نگردید🙏 کتاب زلزله ده ریشتری نویسنده: نیما اکبرخانی انتشارات: کتابستان معرفت 🍃🍃🍃🍃 ؟ 🦋🦋🦋 @rojkaa
بریده هایی از کتاب:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلنوشته مجری گفت: آرزوهاتون رو روی کاغذ بنویسید و داخل پاکت بندازید. گوشی دستش داده بودم تا حوصله ی سر رفته‌اش بگذارد بنشینیم و در شادیِ جشن شریک باشیم. _مگه فضولن که می‌خوان بدونن آرزومون چیه؟ خندیدم. موقع پخش کاغذ آرزوها، دو کاغذ بدستم دادند. خندیدم و نگاهی به پسرک پوشیده در کاپشن و کلاه کردم. زمان بازی گوشی امروزش را قبل از ظهر تمام و کمال استفاده کرده بود اما سرماخورده بود و باید به دلش راه می‌آمدم تا جشن شادی آقا برایش خوش تمام شود. برادر کوچک تر نی نی دیده بود و می‌خواست برود بالای سرش. بغلش کردم و با چشم، خودکار ردیف عقبی را نشان کردم. توی ذهنم سه آرزو بود و همدیگر را هل می‌دادند تا روی کاغذ بیایند. بین انتخاب دنیا و عقبی مانده بودم. فرشته ی سمت راستم سری تکان داد که یعنی ... خودکار را گرفتم و یک کلمه روی کاغذ نوشتم. خواستم بندازمش توی پاکت آرزوها که کاغذ دوم از زیرش سرک کشید. مردد نگاهش کردم. گرمِ بازی بود. _یه کاغذ آرزو هم برای شما دادن. آرزویی داری که بخوای برات بنویسم و برسه بدست امام زمان؟ قراره با اون بادکنک ها بره توی آسمون _بنویس می‌خوام یارت باشم و برات بجنگم. خودکار توی دستم بی جان شد. پسر کوچک من حتی فکر نکرد، شک هم، بین دو یا سه تا هم مردد نشد. آنقدر سریع گفت که انگار بارها آرزویش را با تمام جزییاتش تو ذهن کوچکش چیده. نوشتم: از طرف پسرک شش ساله‌ام: یارت باشد... تولدت مبارک آخرین منجی🌼 خواستم بگویم به زلالی دعای عضو کوچک خانواده ام، برایمان دعا کن که یارت باشیم. دعا کن که گذر کنیم از همه ی شک ها و تردید های بزرگسالیمان. از همه ی آرزوها و خواسته هایی که قفل شده به دست و پایمان. این روزها برایمان عجیب میگذرد آقا. همه چیز بهم پیچیده. مردی آن سر دنیا برایمان خط و نشان میکشد، از ظلم ما میگوید و عدالت خودش و چشم های ما نظاره گر عکس هایش کنار دخترهای ربوده شده‌ای است که نمی‌دانیم بعد از آن ساعت ها چه بلایی سرشان آمده. یا آن یهودی که از نجات ما می‌گوید و ما فقط رد خون بمب هایش را دیدیم. یا آن بازیگر زن ریز نقشی که با قیافه ی معصومانه‌اش، ماهرانه صدایش می‌لرزد وقتی از ظلم ایران میگوید. یا پسر آن شاهِ رفته... و من اینجا، امشب، در این دنیای عجیب، تنها از تو میخواهم که یارت باشم. می‌ترسم که خودم هم، مثل آرزوی کنار تو بودن، که گم شد در بین آرزوها، توی این زمانه گم شوم. دعا کن مثل پسرک، تنها آرزویم همین باشد: یار تو بودن ✍ زینب جلالی 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 @rojkaa