eitaa logo
روژکا
161 دنبال‌کننده
15 عکس
4 ویدیو
0 فایل
خرده نوشته ها و خواندنی‌هایم را با شما سهیم میشوم. اینجا میشنوم @Jalaliz
مشاهده در ایتا
دانلود
دلنوشته مجری گفت: آرزوهاتون رو روی کاغذ بنویسید و داخل پاکت بندازید. گوشی دستش داده بودم تا حوصله ی سر رفته‌اش بگذارد بنشینیم و در شادیِ جشن شریک باشیم. _مگه فضولن که می‌خوان بدونن آرزومون چیه؟ خندیدم. موقع پخش کاغذ آرزوها، دو کاغذ بدستم دادند. خندیدم و نگاهی به پسرک پوشیده در کاپشن و کلاه کردم. زمان بازی گوشی امروزش را قبل از ظهر تمام و کمال استفاده کرده بود اما سرماخورده بود و باید به دلش راه می‌آمدم تا جشن شادی آقا برایش خوش تمام شود. برادر کوچک تر نی نی دیده بود و می‌خواست برود بالای سرش. بغلش کردم و با چشم، خودکار ردیف عقبی را نشان کردم. توی ذهنم سه آرزو بود و همدیگر را هل می‌دادند تا روی کاغذ بیایند. بین انتخاب دنیا و عقبی مانده بودم. فرشته ی سمت راستم سری تکان داد که یعنی ... خودکار را گرفتم و یک کلمه روی کاغذ نوشتم. خواستم بندازمش توی پاکت آرزوها که کاغذ دوم از زیرش سرک کشید. مردد نگاهش کردم. گرمِ بازی بود. _یه کاغذ آرزو هم برای شما دادن. آرزویی داری که بخوای برات بنویسم و برسه بدست امام زمان؟ قراره با اون بادکنک ها بره توی آسمون _بنویس می‌خوام یارت باشم و برات بجنگم. خودکار توی دستم بی جان شد. پسر کوچک من حتی فکر نکرد، شک هم، بین دو یا سه تا هم مردد نشد. آنقدر سریع گفت که انگار بارها آرزویش را با تمام جزییاتش تو ذهن کوچکش چیده. نوشتم: از طرف پسرک شش ساله‌ام: یارت باشد... تولدت مبارک آخرین منجی🌼 خواستم بگویم به زلالی دعای عضو کوچک خانواده ام، برایمان دعا کن که یارت باشیم. دعا کن که گذر کنیم از همه ی شک ها و تردید های بزرگسالیمان. از همه ی آرزوها و خواسته هایی که قفل شده به دست و پایمان. این روزها برایمان عجیب میگذرد آقا. همه چیز بهم پیچیده. مردی آن سر دنیا برایمان خط و نشان میکشد، از ظلم ما میگوید و عدالت خودش و چشم های ما نظاره گر عکس هایش کنار دخترهای ربوده شده‌ای است که نمی‌دانیم بعد از آن ساعت ها چه بلایی سرشان آمده. یا آن یهودی که از نجات ما می‌گوید و ما فقط رد خون بمب هایش را دیدیم. یا آن بازیگر زن ریز نقشی که با قیافه ی معصومانه‌اش، ماهرانه صدایش می‌لرزد وقتی از ظلم ایران میگوید. یا پسر آن شاهِ رفته... و من اینجا، امشب، در این دنیای عجیب، تنها از تو میخواهم که یارت باشم. می‌ترسم که خودم هم، مثل آرزوی کنار تو بودن، که گم شد در بین آرزوها، توی این زمانه گم شوم. دعا کن مثل پسرک، تنها آرزویم همین باشد: یار تو بودن ✍ زینب جلالی 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 @rojkaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فردا فکر کنم اولین بار یازده سالم بود که پرسیدم، سر سفره شام، نگاه همه به تلویزیون بود. لقمه نجویده را به سختی و با استرس قورت دادم. _ شما هم به بنی صدر رای دادید؟ و نگاهم ماند روی لب‌های بابا و مامان که بگویند نه و خیال ذهنِ تازه نوجوان شده‌ ی من را راحت کنند. از همان سال بود که سوالات بعدی دانه دانه روی زبانم قِل می‌خورد و بیرون می‌پرید: شماها توی تظاهرات قبل انقلاب شرکت میکردید؟ نمیترسیدید بگیرنتون؟ بابا، توی جنگ، از دشمن کشتی؟ یعنی مستقیم بهش تیر زدی؟دیدی مرد یا اینکه کور میزدی؟ مامان موقع کشف حجاب، مدرسه میرفتی یا نه؟ دایی میذاشت؟ و همیشه دعا میکردم جواب همانی باشد که من میخواهم. فکر میکردم اگر توی تظاهرات قبل انقلاب، علیه پهلوی، شعار نداده باشند یا بابا از دشمن بعثی نکشته باشد یا مامان با موج کشف حجاب همراه شده باشد، من باید از بچه های مدرسه، مسجد، هیئت و حتی شهر خجالت بکشم. این روزها فکر میکنم ذهن نوجوانیم، زیاد هم خطا نرفته بود. اگر بابا جنگ نمیرفت، یا مامان یکسال از تحصیلش نمی‌زد و روسری برمیداشت، شاید همه چیز فرق میکرد. منِ امروزی هم فرق میکردم. هر قدم مامان و بابا توی زندگیشان، منِ امروزی را ساخت. خوب یا بد. حالا میخواهم فردا بروم. هرجور که شده، با کوچولوی تب دار و بی حال. بزرگ می‌شود.تبش خوب و حالش سر کیف. اما قدم های فردای من و پدرش ، زندگی جوانیش را می‌سازد. ✍زینب جلالی (شب بیست و دوم بهمن ماه ۱۴۰۴) 🍃🍃🍃🍃 ؟ ! 🦋🦋🦋 @rojkaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا