فردا
فکر کنم اولین بار یازده سالم بود که پرسیدم، سر سفره شام، نگاه همه به تلویزیون بود. لقمه نجویده را به سختی و با استرس قورت دادم.
_ شما هم به بنی صدر رای دادید؟
و نگاهم ماند روی لبهای بابا و مامان که بگویند نه و خیال ذهنِ تازه نوجوان شده ی من را راحت کنند.
از همان سال بود که سوالات بعدی دانه دانه روی زبانم قِل میخورد و بیرون میپرید:
شماها توی تظاهرات قبل انقلاب شرکت میکردید؟
نمیترسیدید بگیرنتون؟
بابا، توی جنگ، از دشمن کشتی؟ یعنی مستقیم بهش تیر زدی؟دیدی مرد یا اینکه کور میزدی؟
مامان موقع کشف حجاب، مدرسه میرفتی یا نه؟ دایی میذاشت؟
و همیشه دعا میکردم جواب همانی باشد که من میخواهم. فکر میکردم اگر توی تظاهرات قبل انقلاب، علیه پهلوی، شعار نداده باشند یا بابا از دشمن بعثی نکشته باشد یا مامان با موج کشف حجاب همراه شده باشد، من باید از بچه های مدرسه، مسجد، هیئت و حتی شهر خجالت بکشم.
این روزها فکر میکنم ذهن نوجوانیم، زیاد هم خطا نرفته بود.
اگر بابا جنگ نمیرفت، یا مامان یکسال از تحصیلش نمیزد و روسری برمیداشت، شاید همه چیز فرق میکرد. منِ امروزی هم فرق میکردم.
هر قدم مامان و بابا توی زندگیشان، منِ امروزی را ساخت. خوب یا بد.
حالا میخواهم فردا بروم. هرجور که شده، با کوچولوی تب دار و بی حال.
بزرگ میشود.تبش خوب و حالش سر کیف.
اما قدم های فردای من و پدرش ، زندگی جوانیش را میسازد.
✍زینب جلالی
(شب بیست و دوم بهمن ماه ۱۴۰۴)
🍃🍃🍃🍃
#برای_ایران
#فردا_میاید؟
#بیاید!
#مأیوسشون_میکنیم
🦋🦋🦋
@rojkaa