eitaa logo
رمــان در آغوش تـو
181 دنبال‌کننده
203 عکس
63 ویدیو
0 فایل
•رمان تک ستاره •رمان در آغوش تو •((رمان تخیلیه و هیچ واقعیتی نداره)) •شروع ما:1403/7/1 •ناشناس چنل:https://daigo.ir/secret/7607914352 •چنل رمان:https://eitaa.com/roman379
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان تک ستاره✨ فصل یک🫀 پارت ۷۳🍓 ____🤍_______________ حامی: لیوان آب سرد رو خالی مردم ذو کیوان😂 مث دیوونه ها پرید هوا _حاااااامیییی، من تورو میکشمممم میدوید دنبالم دور خونه و داد و بیداد میکرد و کلی میخندیدیم و کیوان منو قلقلک میداد که با صدای زنگ گوشیم وایسادم ملیکا بود گوشیمو برداشتم و جواب دادم _سلام حامیِ من +سلام قلبم، خوبی؟چیشده؟ _حامی؟یچیز بگم کرم نریزیااا +اوووه چی شده؟😂 _میترسم تنهایی بخوابم...میشه...بیای پیشم؟ +چشممم خانوم ترسو، با کمال میل _به من نگو ترسووو حامی +چشم خانوم نترس😂 _حامی بیا دیگه، خب؟ +چشم الان میام «چند دقیقه بعد» زنگ در خونه ی ملیکا رو زدم...ولی درو باز نمیکرد به موبایلش زنگ زدم ولی جواب نداد، دیگه نگران شدم زنگ واحد دیگه ای رو زدم و رفتم داخل ساختمون آسانسور گیر کرده بود اینهمه پله رو با سرعت نفس نفس زدم و رفتم بالا به هیچی جز ملیکا فکر نمیکردم چشمام اشکی شده بودن و نای راه رفتنم نداشتم رسیدم دم در واحدش در باز بود! دیگه واقعا قلبم اومد تو دهنم اشکام همون موقع ریختن روی گونم دستمو روی گونم کشیدم با ترس رفتم داخل خونه خونه تاریک تاریک بود ولی ملیکا رو دیدم که افتاده بود روی زمین... سریع نشستم کنارش و سرشو گرفتم توی بغلم... که یهو دستشو انداخت دور گردنم و داد زد: چهار ماه باهم بودنمون مبارککک باشههه ملیکا: برنامه ریخته بودم که چهارمین ماه باهم بودنمون رو جشن بگیرم بمیرم حامی خیلی ترسیده بود بچه😂 با چشمال گرد شده نگاهم میکرد که ریموت چراغا رو زدم و کل خونه روشن شد نگاهشو چرخوند دور خونه توی همون چند ساعت کلی خونه رو تزئین کرده بودم و گل برگ کل خونه ریخته بودم حامی با دیدن این صحنه محکم بغلم کرد منم توی بغلش غرق شدم اروم دم گوشم گفت فک کردی یادم رفته بود؟ بعد ازم جدا شد و یه جعبه از جیبش اورد بیرون درشو باز کرد و گرفت سمتم انگشتر حلقه ی ست بود انگشتر منو انداخت توی انگشت حلقم و منم انگشتر اونو انداختم توی انگشت حلقش... با ذوق جیغ زدم: حامیییی اینا خیلییی قشنگننن، مرسی قربونت برم، تا ابد درش نمیارم🥺 دستمو گرفت، با چشمایی که توی هاله ای از اشک بود بهم عمیق خیره شد و گفت: ماه من! خیلی عاشقتم! خیلی زیاد، جوری که نمیتونم به زبون بیارمش! تو کجا بودی تا الان ماهکم؟ دستمو روی صورتش کشیدم و گفتم: من همینجام قلبم...من همینجام...تا ابد کنارتم...
رمان تک ستاره✨ فصل یک🫀 پارت ۷۴🍓 ____🤍_______________ حامی: اونشب خیلی رویایی بود هر ثانیه در کنار ملیکا بودن هر ثانیه عاشقش بودن طوری زیباست که نمیشه بیانش کرد... نشسته بودم کنار ملیکا رو مبل و سرش روی شونم بود: _حامی؟ +جان دلم؟ _حوصلم خیلی سر رفته حامی +میخوای فیلم ببینیم؟ _نه...دلم قدم زدن با ینفر میخواد +اون ینفر هرکسی میتونه باشه؟ _اون ینفر فقط میتونی تو باشی قربونت برم +پس بزن بریم... فقط لباس گرم بپوش...هوا سرده سرما میخوری _چشممم «چند دقیقه بعد» دستامون توی هم قفل بود و قدم میزدیم و حرف میزدیم _ملیکای من؟ +جان دلم _چرا پای من وایسادی؟بخاطر من انقدر عذاب کشیدی، بخاطر حواس پرتی من تصادف کردی، بخاطر اینکه فک کردی بهت خیانت کردم حالت بد شد و بستری شدی، بخاطر من دزدیده شدی ولی برا چی اخه وایسادی هنوز؟ چرا هنوز دستمو گرفتی؟ چرا هنوز پشتمی؟ +اولا که هیچکدوم از اینایی که گفتی تقصیر تو نبود دوما اخه دیوونه تو منو بکُشیَم نمیتونم از چشمات دل بکَنم من به وجودت اعتیاد دارم... بقول خودت«یعنی میمیرم تو که بام قهری ینی، جونمو میدم تو باهام حرف بزنی...» _قربونت برم جوجه ی من +خدانتنه آقایییی«لحن بچگونه» ....................................... علیرضا: هممون خونه ی حامی بودیم فرید توی اتاق حامی خوابیده بود من و کیوانم نشسته بودیم کیوان داشت توی گوشیش میچرخید و منم کنار پنجره بودم و به خیابون خیره شده بودم...داشتم فکر میکردم به اینکه ممکنه من عاشق، شده باشم؟ اخه من؟ مگه میشه؟! منی که ادعام میشد عاشق نمیشم و تا ابد تنها میمونم یعنی دلمو داده بودم به ملینا؟ کیوان: توی گوشیم بودم و داشتم توی اکسپلور میچرخیدم یهو چشمم افتاد به علیرضا خیلی توی فکر بود... _علیرضا داداش؟ +ـ... _علیرضاااا، با توام +چی...جونم...ببخشید نشنیدم... _چقد تو فکری، چیزی شده؟ +نه...خب...ینی اره میتونم درباره یچیزی باهات حرف بزنم؟ اگه حرف نزنم منفجر میشم _اره بگو داداش. راحت باش +خب...چجوری بگم...ببین خواهر ملیکا،اسمش ملیناس، میشناسی که؟ _اره میشناسمش...چی شده؟ +خب...فک کنم دلم پیشش گیر کرده... _مبارکهههه«خوشحالی» +چی میگی بابا اصن ممکنه با یکی تو رابطه باشه شاید اصن از من خوشش نیاد فک کنم باید فراموشش کنم _نههه اصن امکان نداره...همین الان بهش پیام بده دعوتش کن کافه ای جایی، باید حرف دلتو بهش بگی +نمیتونم کههه _میتونی...اینجوری حتی اگه جواب رد داد هم چیزی تو دلت نمیمونه، بجنب...برا فردا عصر دعوتش کن کافه +خب...باشه...ولیـــ _هیش، ولی نداره که من میدونم، هیچی نمیشه
رمان تک ستاره✨ فصل یک🫀 پارت ۷۵🍓 ___________🤍______________ حامی:چند ساعتی با ملیکا قدم زدیم...هردوتون خیلی خسته شده بودیم...ملیکا رو بردم خونه ی مامانش خودمم رفتم سمت خونم... یه نگاه کردم به ساعت...۳ نصفه شب بود😐 انقدرررر خوابم میومد که میتونستم تا فردا شب بخوابم.. رفتم تو خونه کلید انداختم و در رو باز کردم... همه خواب بودند...خواستم برم تو اتاقم که دیدم فرید اونجا خوابیده😐مجبور بودم بخوابم روی کاناپه ها...از بسکی خسته بودم با همون لباسا خوابیدم روی کاناپه ها و بعد یک دقیقه کامل خوابم برد... (فردا صبح) علیرضا: هممون بیدار شده بودیم..ساعت ۱۰ بود...داشتیم صبحونه می‌خوردیم....تصمیمم رو گرفته بودم‌‌‌...میخواستم قضیه ی ملینا رو واقعا به حامی بگم...امروز هم به ملینا پیام بدم که فردا با هم بریم کافه... کیوان از زیر میز زد به پام...نگاش کردم‌...اشاره کرد که یعنی به حامی قضیه ی ملینا رو بگم... کیوان و فرید از جریان ملینا خبر داشتند ولی حامی چیز زیادی نمی‌دونست نفس عمیقی کشیدم و دهنمو باز کردم تا حرف بزنم.. علیرضا:حامی حامی:جونم علیرضا:میخواستم یه چیز مهمو بهت بگم حامی:بگو میشنوم علیرضا:چجوری بگم...اممم..راستش من از ملینا خوشم اومده اینو که گفتم حامی خشکش زد..‌دهنش باز مونده..اینکه چه واکنشی می‌خواست نشون بده رو خدا میدونه... حامی:یعنی تو... علیرضا:آره...عاشقش شدم حامی:خب مبارکههههه...بهش حستو گفتی؟ علیرضا:نه...امروز میخواستم بهش پیام بدم که بریم کافه...فقط قبلش میخواستم بهت یه چیزی رو بگم.. حامی:جونم بگو.. علیرضا:کسی که تو زندگیش نیست حامی:فکر نکنم‌...اگه باشه هم من نمیدونم ولی خب فکر نکنم کسی تو زندگیش باشه.. علیرضا:رفتم سمت گوشیم...بلخره بهش پیام دادم😮‍💨برای فردا بعد از ظهر بهش پیشنهاد دادم بیاد کافه...امیدوارم قبول کنه...
https://daigo.ir/secret/7607914352 سلام سلام قشنگایِ من حدیث اومده...🤍🫂 بیاین یکم حرف بزنیم نظری،انتقادی،چیزی بود درخدمتم🌙✨
حدیث بقیه دستشون بهت نمیرسه من که دستم بهت میرسه🩴😂😉 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بچه ها کمک...این منو میکُشه فردا😂💔
چرا حامیم هر بار بیشتر از قبل موهاشو کوتاه میکنه؟ چرا هر دفعه منو سکته میده ؟ چرا انقد رمانت خوبه؟ چرا همه چی به این بشر میاد؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب...به ترتیب جواب سوالات😂🤌 . بنده هم سکته زدم نگار در جریانه...اقا میخواد مارو سکته بده کلا . منم داد متاسفانه🥲😂 . فدات بشم من🤍🫂 .این گونی بپوشه موهاشو از ته بزنه هم کراشههه
حدیث پارت بده واگرنه با دمپایی میام بالا سرت😂😂😂 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من جونم در خطره بخدااا😂🥲 چشم چشم چشم،بعد از ناشناس میرم بنویسمش🤍😂
پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چشمممممم😂🤌
حدیث میشه پارت بزاری ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکم یاد بگیرین...😔😂چقد مودبانه میگه 🥲 بخاطر ایشونم که شده چشم🤍🫂