https://eitaa.com/roman379/706
عع خدانکنه دلم شکسته💔
.
😔🥺اگه خواستی میتونیم با هم حرف بزنیم
https://eitaa.com/roman379/708
چی بگیم حالا اینا رو ولش بیا یع چی بگیم شاد شیم منم از صبح دلم پره دارم گریه میکنم 💔😭
.
خب یچیزی بگید😐😂❤️
https://eitaa.com/roman379/712
بهترین دوستم ولممم کردددد دلیلشو نگفت گف هیچی ازت ندیدم ولی دیه دوست ندارم نمیخوام ببینمت منی که عاشقش بودم هرشب بهش زنگ میردم صداشو میشنیدم میخوابیدممم😭😭💔
.
از یه جایی به بعد میفهمی که اینا هیچ ارزش نداشته...چه برسه به اینکه بخوای خودتو انقدر ناراحت کنی...ارزش نداره به خاطر یه همچین چیزایی بخوای حال خودتو خراب کنی...درکت میکنم ولی اینارو نسبت به تجربیات خودم بهت گفتم🥲❤️
https://eitaa.com/roman379/709
یع مرده داشت از گشنگی میمرد بهش ساق طلایی میدن از تشنگی میمیره🤣🤣🤣
.
اینو شنیدم😐😂
https://eitaa.com/roman379/713
الان من چیکار کنممم😭💔دلم براش تنگ شده،🥺💔خیلی بهش وابسته شدم😭😭
.
سعی کن برا همیشه فراموشش کنی
اون خودش خواسته با تو نباشه...یه روزی هم خودش پشیمون میشه🥲❤️
رمان تک ستاره✨
فصل یک🫀
پارت ۷۷🍓
___________🤍_______________
حامی:
بعد اینکه یکم رو صندلی ها نشستیم رفتیم یه کافه ای نزدیک اونجا پیدا کردیم...داخلش شدیم...قبلا تاحالا چندبار اینجا اومده بودم...
نشستیم رو صندلی ها....هردوتامون دوتا قهوه سفارش دادیم...
منتظر بودیم قهوه ها آماده بشن..
ملیکا:
با اینکه یکم آروم تر شده بودم ولی بازم خیلی استرس داشتم...حالم اصلا خوب نبود..نمیدونستم چیکار کنم..هنوز قضیه ی نامه رو به حامی نگفته بودم...نباید هم میگفتم چون قطعا عصبی و ناراحت میشه...
سفارشامون هنوز آماده نشده بود..تصمیم گرفتم برم سرویس بهداشتی و یه آبی به دست و صورتم بزنم...تا از روی صندلی پاشدم حامی صدام زد...
حامی:قلبم....کجا میری؟
ملیکا:هیچی...میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم...الان میام..
حامی:اوکی
حامی:ملیکا رفت سمت سرویس بهداشتی...گوشیمو گزاشتم کنار...دیدم وسایل کیف ملیکا ریخته بیرون و در کیفش هم بازه...اومدم وسایلشو جمع کنم که چشمم خورد به یه نامه...
نامه رو برداشتم و خوندمش..
باورم نمیشدددد...یعنی سارا باعث تصادف ملیکا شده بود؟
اون عامل همه بدبختی های ما بود..
دیگه نمیتونستم تحمل کنم...سریع از جام پاشدم و رفتم نشستم تو ماشین و روندم سمت خونه ی سارا....میدونستم ملیکا از اینکه تنهاش گزاشتم ناراحت میشه ولی خب...چاره ای نداشتم...
انقدر تند روندم که چند دقیقه بعد رسیدم دم خونه ی سارا..مدام ملیکا زنگ میزد...گوشیمو خاموش کردم...از ماشین پیاده و شدم و رفتم سمت خونه ی سارا....زنگشونو پشت سر هم میزدم...تا جایی که سوخت..یهو درباز شد و با چهره ی سارا روبرو شدم...هجوم بردم تو حیاط و درو بستم...صدای جیغ جیغ سارا بلند شد...
سارا:هووووویییی چتههه؟؟از خونه ی من گمشو بیرون
حامی:چرا اینکارو کردییی؟چی از جون زندگی من میخوای؟؟برا چی ولم نمیکنییییی...همه چی تقصیر تو بودههههه(با داد و عصبیت)
ملیکا:اینا همه نتیجه کارای خودتههه
حامی:مگه من چیکار کردمم..بعد اون همه بلا که سرم اوردی انتظار داشتی بازم باهات بمونمممم؟؟؟
تقاص کاراتو پس میدی..دیر یا زود ولی تقاصشو پس میدی.
از خونه ی سارا اومدم بیرون و با عصبانیت درد بستم...سریع سوار ماشین شدم و روندم سمت کافه ای که ملیکا اونجا بود...
ملیکا:
داشتم سکته میکردم...حامی کجا رفت یهو؟؟
چرا جواب تلفنمو نمیدههه....دیگه داشت اشکم در میومد که دیدم حامی با ماشین اومد...سریع نشستم تو ماشین...دیگه به گریه افتاده بودم...
ملیکا:کجا بودی تووو؟؟(گریه)
حامی:الهی قربونت برم گریه نکن...همه چیزو توضیح میدم فقط آروم باش
ملیکا:بگووو..توضیح بده..کجا بودییی؟؟
حامی:همه چیزو برای ملیکا گفتم...از اینکه نامه رو از تو کیفش پیدا کردم و رفتم دم خونه ی سارا...وقتی شنید خیلی عصبی شد..
ملیکا:اون خطرناکهههه...برا چی رفتی پیشش؟؟؟اگه میخواستم بری پیشش و جنگ راه بندازی که خودم بهت میگفتم بهم نامه دادهههه...چرا اینجور میکنی؟؟؟میخوای منو سکته بدی(گریه و داد)
حامی:
ملیکا خیلیییی ازم عصبی شده بود...بلخره با کلی تلاش آرومش کردم و رفتیم سمت خونه...کلی باهاش تو راه حرف زدم...رسیدیم خونه من...ملیکا از ماشین پیاده شد و رفت تو...هنوزم از دستم دلخور بود...
علیرضا:
میشد گفت اون روز با ملیکا خیلیییی خوش گذشتتت..ملیکا رفت خونشون منم رفتم سمت خونه ی حامی تا همه اتفاقای امروز رو بهش بگم...
رسیدم...زنگ رو زدم و رفتم بالا...ولی با چهره ی رنگ پریده و گریون ملیکا و حامی کع سعی داشت آرومش کنه روبرو شدم...
#رمان
رمان تک ستاره✨
فصل یک🫀
پارت ۷۸🍓
___🤍_______________
حامی:
ملیکا هیجوره اروم نمیشد
همینجوری که داشتم باهاش حرف میزدم صدای زنگ گوشبم اومد
علیرضا بود
_الو سلام علیرضا
+سلام داداش خوبی؟
_خوبم ممنون، کاری داشتی؟
+درو باز کن پشت درم
_اوکی
درو باز کردم و علیرضا اومد تو
ملیکا روی مبل نشسته بود
با چشمای اشکیش به دیوار خیره شده بود
علیرضا اومد تو و با تعجب رو به من گفت:
+حامی چیزی شده؟
_نه چیز مهمی نیست
+بخاطر چیزی که مهم نیس اینجوری شدین شما دوتا؟
_علیرضا بخدا اگه اون زنیکه یبار دیگه دور و بر زندگی من پیداش شه من خودم میکشمش!«داد»
+چی میگی؟ اروم باش، کیو میگی؟
_(توضیح ماجرا)
+مگه میشه!!؟ ینی همچی ساختگی بوده!
_اره...همچی زیر سر ساراست...
«نیم ساعت بعد»
بعد از یکم حرف زدن با علیرضا، رفت خونش
ملیکا همچنان روی مبل نشسته بود
دوتا فنجون قهوه ریختم و رفتم کنارش نشستم
_ملیکا؟
+ها؟
_هنوز از من دلخوری؟
+نه کی گفته!!!؟
_ملیکا ببخشید...من فقط میترسم از اینکه پیشم نباشی
خیلی میترسم...
داشتم حرف میزدم که یهو بغض ملیکا ترکید
بلند بلند گریه میکرد
دلم داشت اتیش میگرفت
سرشو گرفتم توی بغلم و اروم زمزمه میکردم:
نفسم...قلبم...اروم باش...درست میشه همچی...
بعد سرشو اوردم بالا
اشکاشو پاک کردم و
گوشه ی لبشو کوتاه بوسیدم...
تعجب کرده بود...
یا چشمای گرد شده بعم نگاه میکرد ولی بعدش اروم سرشو گذاشت روی سینم...
همینجوری تو بغلم بود
که یهویی گفتم:
+ملیکا میخوام بیام خواستگاریت! بعد از ۵ ماه باهم بودنمون میخوام همه بدونن تو مال منی...اینجوری اون زنیکه هم دست از سرمون برمیداره...
_حامی...خب مگـــ
+مگه نداره که...نکنه تو منو دوست نداری؟؟
_چی میگی دیوونه...من عاشقتم...خیلی زیاد
+پس مشکلش چیه؟ببین به مامانت اینا بگو من همین هفته میام خونتون...
_چشم...میگم بهشون
+فقط یچیزی...
_چیه؟؟
+یه مرد بزرگ تر، مثلا دایی، عمو چیزی ندارین توی خانوادتون؟
_چرا...داریم
پدربزرگم هستن...
+پس حله دیگههه، مبارکمون باشهههه🥳
بیا برقصیم اصن
دستتو بده مننن
_حامییی، من بلد نیستم برقصممم
+کاری نداره که...دستتو بده من...یاد میدم بهت
پاشووو
پاشد و کلی باهم رقصیدیم، فیلم دیدیم، بازی کردیم
اون روز کلی خندیدیم...کلی شادی کردیم
برا مدت کوتاهی تونستیم بدبختیامونو فراموش کنیم
تونستیم به یاد بیاریم ما همو داریم...
به یاد بیاریم ما همه ی وجود همیم...
به زودی ملیکا مال من میشد
دیگه مطمئن میشدم کسی نمیتونه اذیتش کنه
کسی نمیتونه از من بگیرتش...
ملیکا قشنگ ترین آدمی بود که میتونستم داشته باشم
رویایی ترینِ من
#رمان