eitaa logo
« سرگذشت گلی »
754 دنبال‌کننده
6 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نوشته ی چاپی دلنواز بقیه ی رمان ها هم تو کتاب خونه ی ملی ثبت شده و هر قرار داد چاپ دارند گونه کپی پیگرد قانونی دارد ❌ برای ارتباط و خرید کامل شده به این آیدی پیام بدین 👇🏻 @salmaxx
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام قشنگا من سلما هستم نویسنده ی کتاب چاپی دلنواز و چهار اثر موفق دیگه 🩷 میگن آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند دلی براتون نوشتم امیدوارم حسابی به دلتون بشینه 😍 بریم برای شروع عاشقانه ترین و مهیج ترین رمانی که قراره برای اولین بار بخونید
به نام خدا «گلی » پارت یک و دو حس میکردم نفسم به سختی بالا میاد از بغضی که مثل یه بختک چنبره زده بود روش و نمی‌ذاشت نفس بکشم ‌. با حس برخورد ضربه ی بعدی کمربند روی کمرم گر گرفتم و دیگه خبری از اون بغض خفه کننده نبود،باز شده بود راه گلوم ،اشک شده بود اون بغض لعنتی ! نه تنها کمرم که از ضربه های متعدد کمربند بابام می‌سوخت بلکه انگار تموم تنم درد داشت! جلوی عالم و آدم اگه میدونستم قد علم کنم ولی جلوی بابای معتادم نه ! ترسی که از بچگی از این مرد تو وجودم ریشه دوونده بود اونقدر ضعیفم میکرد که نمی تونستم فرار کنم و باعث می‌شد فقط یه گوشه کز کنم و کتک بخورم ،با کلافگی و عصبانیت یقه ی لباسمو گرفت و تکونم داد: _برو واسم پول بیار ، کجا قایم کردی پولاتو تا؟ واسم پول نیاری ولت نمیکنم چش سفید میخوای تا فردا کتک بخوری ! دیگه جونی تو تنم نمونده بود با بی حالی و میون گریه تکرار کردم : _به خدا ندارم ،قسم میخورم که ندارم! نسخ و با حالی شبیه به جنون داد زد : _داری،قسم دروغ نخور لعنتی،مثل مادرت داری سلیطه میشی،همین دو روز پیش شنیدم به مادرت گفتی تابلوی نقاشیتو فروختی ! _فروختم ولی به خدا هنوز پولمو نداده ! پشت بند این عربده اش : _داری بهم دروغ بی پدر! کمربندشو بالا آورد،دوباره مثل یه پرنده ی بی پناه لرزیدم تو خودم جمع شدم ،صدای هوار مادرمو شنیدم که پدرمو مخاطب قرار داده بود : _داری چه غلطی می‌کنه حمید ،دستت بهش بخوره من می‌دونم و تو ،الهی خدا ذلیلت کنه که این جوری بلای جونمون شدی! و دیگه خبری از برخورد کمربند نبود مامان جلوتر اومد اسکناس هایی که کف دستش مچاله کرده بود رو به طرف پدرم پرت کرد :_بیا اینم پول ،برو یه چند ساعتی گم و گور شو نبینمت. تعجب کردم کم پیش می اومد مامان اینقدر راحت به بابا واسه مواد بهش پول بده و شرشو که همیشه ی خدا این جور مواقع بد گریبون گیرمون میشد رو از سرمون کم کنه بابا از خدا خواسته پولا رو برداشت و خیلی زود از خونه بیرون زد ،نم اشک رو از چشمام پس زدم و نگامو به مامان دوختم نمیدونم چرا یه جورایی حس میکردم برخلاف همیشه امروز کبکش خروس میخونه ،خبری از اون نگاه بد اخم و همیشه ی خدا عاصی و کلافه اش نبود انگار چشم هاش می خندید ...
گلی 🤍 پارت سوم و چهارم ،سری به نشونه ی تأسف واسم تکون داد و خطاب بهم گفت: _ باورم نمیشه اینقدر بی عرضه و بی دست و پا باشی که نتونی از زیر دست این بابای ضعیف و معتادت فرار کنی که کمتر کتک‌ بخوری،نمیدونم چرا جلوی بابات اینقدر موش و بی دست و پا میشی جلوی من که خوب زبونت درازه ! ترس من ریشه تو بچگیم داشت دختر بی دست و پایی نبودم اما جلوی این مردی که مثلاً بابام بود به قول مامان زیادی موش میشدم و ترس بهم غلبه میکرد ترسی که سستم میکرد و توانمو تحلیل میبرد ... مامان در حالی که تو یه دستش پماد بود پیراهنمو داد بالا : _ببینم چه بلایی سرت آورده خدا کنه رد قرمزیش زیاد نمونه رو بدنت ،خداروشکر به صورتت نخورده ! پشت بند این حرفش لباش خندید،با حرص دستشو پس زدم و نذاشتم لباسمو بزنه بالا : _ داری میخندی که از شوهر معتادت کتک خوردم ؟ لبخندی که رو لب هاش بود بیشتر عمق گرفت چشم هاش انگار از خوشحالی برق میزد : _یه خبر خیلی خوب دارم که اگه بشنوی فک کنم از خوشحالی بال در بیاری! اونقدری خسته وکلافه بودم که با تموم وجودم نیاز داشتم به شنیدن یه خبر خوب ،خبر خوبی که بهم امید و انگیزه بده ،بی تعلل پرسیدم : _چه خبری ؟ و مامان بی درنگ جواب داد: _برات خواستگار اومده گل، اونم چه خواستگاری نجات پیدا می‌کنی از این خونه و این بابا! منی که تا اون موقع زیاد به ازدواج فکر نمی‌کردم و زیاد خودمو مشتاق نشون نمیدادم اون لحظه با شنیدن این خبر انگار یه امید ناشناخته ای تو دلم لونه کرد ،امیدی که می‌گفت شاید با ازدواجم از این خونه و فضای متشنجش و بابای معتادم که تا پولش ته می‌کشه مثل بختک میفته به جونم راحت شم،فکر بدی نبود این تنها راه نجات پیدا کردنم از این خونه ی نمور که از هر سوراخش بدبختی شُره می‌کنه بود! باید خط میزدم رویا های فانتزیه ذهنیو،ازدواج از روی عشق و ... همین که از این خونه نجات پیدا میکردم خودش خیلیه حتی اگه خواستگارم یه کارگر ساده بود مثل خواهرم میرفتم زندگی خودمو تشکیل میدادم،دیگه خسته بودم بودم از صبر کردن برای مرد یا بهتره بگم نامردی که مثلاً عشقم بود ، انگار جدی جدی منو از یاد برده بود و... رو به مامان با لبخند بی جونی پرسیدم:_ کیه این خواستگار؟ و کنجکاو ذل زدم به لباش و با اسمی که مامان آورد ماتم برد، انگار برق هزار ولتی بهم وصل کردن اونقدری شکه شدم که حد نداشت مردی که حتی از شنیدن اسمش دست و پاهام یخ میزد...
پارت ۵,۶ با صدای مامان به خودم اومدم ! _چیشد نظری نداری ؟ ضربان قلبم رفته بود رو هزار ،سعی کردم آروم باشم خونسردیمو حفظ کنم و خودمو نبازم، اما مگه میشد ؟ نه این دروغه تصورش با عقل جور در نمیاد غیر ممکنه شیرزاد چرا باید بیاد خواستگاری من ؟ این مرد با اون ابهتی که داره با اون موقعیت و جایگاهش با اون تیپش که به قول آبجی حوام، اگه میخواست می‌تونست برای خودش یه سوپر مدل فوق العاده باشه ، شیرزادی که بدون شک دست رو هر دختری میذاشت بهش نه نمی‌گفتن چرا باید بیاد خواستگاری من ؟ حتماً مامان شوخیش گرفته ! میخواد سر به سرم بذاره ،بی هوا خندیدم از خنده ام که تو اون موقعیت زیاد نرمال نبود مامان متعجب نگام کرد میون خنده گفتم : _شوخیت گرفته، شیرزاد چرا باید بخواد بیاد خواستگاری من ؟ مامان با لحن جدی زود جواب داد: _شوخیم کجا بود تو‌ این موقعیت ... و بعد خوشحال و ذوق زده ادامه داد : _گویا خاله ات پاشو تو یک کفش کرده که هر طور شده شیرزادو زن بده ،شیرزاد اوایل زیر بار نرفته اما به تازگی میگن کوتاه اومده و خودش اسم تو رو آورده! مبهوت زمزمه کردم : _خودش اسم منو آورده ؟اما... تا جایی که من یادمه هر وقت شیرزاد رو تو مهمونی ها و تو مجالس دیده بودم هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداده بود نه این که از من بدش بیاد نه یه جوری که انگار اصلاً براش وجود ندارم بود جوری که براش بی اهمیتم چطور الان اسم منو آورده بود ؟ باورش خیلی سخت بود اما لحن مامان میگفت که شوخی نداره ،قلبم وحشت زده به قفسه ی سینه ام چنگ انداخت ،به خاطر این که لرزش دستامو از مامانم پنهون کنم دستامو مشت کردم تا پی به آشوپی که درونم ولوله به پا کرده نبره ! بدون شک من تنها دختری بودم تو فامیل که از شنیدن این خبر که شیرزاد اومده خواستگاریش به جای این که تو ابرا سیر کنه این جوری وحشت کنه ! اگه منم اون خبطو تو گذشته انجام نداده بودم الان از شنیدن این خبر بی شک خیلی خوشحال بودم کاری که من تو گذشته کرده بودم بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود بزرگ ترین رازم ،همیشه بابتش یه حس بد یه حس گناه و عذاب وجدان داشتم اشتباهی که بخشیدن نداشت و اگه شیرزاد می فهمید مطمئناً زنده ام نمیذاشت نابودم میکرد ...
گلی ۷,۸ با صدای مامان به خودم اومدم ! _چیشد نظری نداری ؟ ضربان قلبم رفته بود رو هزار ،سعی کردم آروم باشم خونسردیمو حفظ کنم و خودمو نبازم، اما مگه میشد ؟ نه این دروغه تصورش با عقل جور در نمیاد غیر ممکنه شیرزاد چرا باید بیاد خواستگاری من ؟ این مرد با اون ابهتی که داره با اون موقعیت و جایگاهش با اون تیپش که به قول آبجی حوام، اگه میخواست می‌تونست برای خودش یه سوپر مدل فوق العاده باشه ، شیرزادی که بدون شک دست رو هر دختری میذاشت بهش نه نمی‌گفتن چرا باید بیاد خواستگاری من ؟ حتماً مامان شوخیش گرفته ! میخواد سر به سرم بذاره ،بی هوا خندیدم از خنده ام که تو اون موقعیت زیاد نرمال نبود مامان متعجب نگام کرد میون خنده گفتم : _شوخیت گرفته، شیرزاد چرا باید بخواد بیاد خواستگاری من ؟ مامان با لحن جدی زود جواب داد: _شوخیم کجا بود تو‌ این موقعیت ... و بعد خوشحال و ذوق زده ادامه داد : _گویا خاله ات پاشو تو یک کفش کرده که هر طور شده شیرزادو زن بده ،شیرزاد اوایل زیر بار نرفته اما به تازگی میگن کوتاه اومده و خودش اسم تو رو آورده! مبهوت زمزمه کردم : _خودش اسم منو آورده ؟اما... تا جایی که من یادمه هر وقت شیرزاد رو تو مهمونی ها و تو مجالس دیده بودم هیچ وقت روی خوش بهم نشون نداده بود نه این که از من بدش بیاد نه یه جوری که انگار اصلاً براش وجود ندارم بود جوری که براش بی اهمیتم چطور الان اسم منو آورده بود ؟ باورش خیلی سخت بود اما لحن مامان میگفت که شوخی نداره ،قلبم وحشت زده به قفسه ی سینه ام چنگ انداخت ،به خاطر این که لرزش دستامو از مامانم پنهون کنم دستامو مشت کردم تا پی به آشوپی که درونم ولوله به پا کرده نبره ! بدون شک من تنها دختری بودم تو فامیل که از شنیدن این خبر که شیرزاد اومده خواستگاریش به جای این که تو ابرا سیر کنه این جوری وحشت کنه ! اگه منم اون خبطو تو گذشته انجام نداده بودم الان از شنیدن این خبر بی شک خیلی خوشحال بودم کاری که من تو گذشته کرده بودم بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود بزرگ ترین رازم ،همیشه بابتش یه حس بد یه حس گناه و عذاب وجدان داشتم اشتباهی که بخشیدن نداشت و اگه شیرزاد می فهمید مطمئناً زنده ام نمیذاشت نابودم میکرد ...
پارت ۹,۱۰🥀 ~~منِ خاک برسر باعث و بانی سکته ی مادرش بودم ،باعث و بانی دوسالی که شیرزاد به بدترین شکل ممکن سپری کرده و به قول خودش بدترین روزهای عمرش بود من بودم حدود یه سال پیش وقتی تو مهمونی عید تو خونه ی خاله دیدمش یادمه تو جمع با یه لحن پر تحکمی که ترس و واهمه رو رو اون لحظه با قدرت به سلول هام تزریق کرده بود گفت اگه باعث بانی اون دوسال که بدترین سال های عمرش بودن رو پیدا کنه کاری می‌کنه روزی هزار بار از زنده بودنش پشیمون شه و آرزوی مرگ کنه نابودش می‌کنه ! خدایا نکنه فهمیده منم و به خاطر همین اومده خواستگاریم و تو سرش نقشه ی بدبخت کردنم رو داره؟ خیلی زود این فرضیه رو خط زدم،از کجا بفهمه وقتی مدرکی وجود نداره!و از طرفی شیرزادی که من میشناسم اگه الان فهمیده بود صددرصد قیامت به پا کرده بود زنده ام نمیذاشت چه رسد این که بخواد بیاد خواستگاریم ! با صدای مامان از افکارم بیرون کشیده شدم : _چرا ماتت برده و هاج و واج موندی دختر ،دارم با تو حرف میزنم گوش میدی به حرفام؟ دوباره خوشحال ادامه داد: _هر چند بهت حق میدم این جوری شکه شده باشی خودمم اولش باورم نشده بود ،منو پریزاد خواهرم هیچ وقت باهم صمیمی نبودیم زمین تا آسمون باهم فرق داشتیم البته این که خواهر ناتنی هستیم هم بی تاثیر نیست اگه تنها یه فامیل درست و درمون و آدم حسابی داشته باشیم همین خاله ات اینان وقتی پریزاد بهم زنگ زد گفت می خوایین بیان خواستگاری تو لحظه ی اول خودمم باورم نمیشد ،خیلی خوشحالم حداقل یکی از دخترام با یه آدم حسابی و از ما بهترون ازدواج می‌کنه ... پریدم میون کلامش : _اما مامان مگه شیرزاد مهاجرت نکرده بود آلمان، فقط سالی دو سه بار میومد به خانواده اش سر می‌زد ... _خاله ات گفت تصمیمش عوض شده ،این دفعه اومده که بمونه شرکتش رو سپرده به شریکش از راه دور پیگیره و جلسات رو آنلاین و نمیدونم چی چی شرکت می‌کنه .‌.. خدایا من الان باید از خوشحالی این که مردی مثل شیرزاد اومده خواستگاریم رو پا بند نبودم اما ببین حال و روزمو! این ازدواج نباید سر میگرفت من وقتی تو یه مهمونی ساده شیرزاد رو می‌دیدم نفسم از دیدنش بند میومد و استرس میگرفتم حالا چه برسه به این که بخواد همسرم بشه...
گلی ۱۱,۱۲ ،از تصور این که مردی مثل شیرزاد همسرم بشه از تصور خودم با لباس سفید عروسی کنارش، ته دلم ناخودآگاه لرزید اما خیلی زود این فکر ها رو از سرم بیرون ریختم و دوباره دلخوره جایگزین شد زمانی باید از تصور این که شیرزاد همسرم باشه خوشحال میشدم که اون خبطو تو گذشته ام انجام نداده بودم نه الان که اگه ازدواج کنیم و این رازم فاش بشه زنده ام نمی‌ذاره و به هفت روش سامورایی...آره‌. روبه مامان با صدایی که سعی میکردم نلرزه ، قاطع و محکم گفتم: _من نمی‌خوام با شیرزاد ازدواج کنم! مامان مات و مبهوت نگاهم کرد جوری که انگار به گوش هاش شک داره که درست شنیده یا نه متعجب زمزمه کرد: _چی یعنی چی نمی‌خوای، مگه مردی بهتر از شیرزاد هم پیدا میشه زده به سرت نکنه چون از شنیدن این خبر شکه شدی اینو گفتی ؟ مونده بودم چی بگم چه جوابی بدم که قانع کننده باشه ! _نه شیرزاد نه کس دیگه ای من کلاً فعلاً قصد ازدواج ندارم... بداخم نگام کرد نذاشت جمله ام رو کامل کنم و توپید : _تو غلط کردی قصد ازدواج نداری، این غر و اطوارو واسه من بذار کنار انگار برق چشماتو وقتی که اسم خواستگار رو آوردم رو ندیدم... خدایا حرفمو باور نمی‌کرد! نخواستن مردی مثل شیرزاد و دست رد زدن بهش خیلی حرف بود مونده بودم چی بگم چه عذر و بهونه ای که موجه باشه کلافه گفتم: _به زودی دانشگاه ها باز میشن من می‌خوام درس بخونم به یه جایی برسم سرپای خودم بایستم ،مگه زن بودن فقط تو شوهر کردن و بچه پس انداخته ،فعلاً نمی‌خوام ازدواج کنم ! چشماشو ریز کرد با اخم و ناباور گفت : _ تو الان واقعاً داری جدی حرف میزنی یا به خیال خودت داری ناز می‌کنی... مامان انتظار داشت بعد از شنیدن این خبر از خوشحالی روی پا بند نباشم اما خبر نداشت از ولوله و آشوپی که تو دلم الان غوغا کرده بود . _نازم چیه مامان ،بگو نیان بگو گل قصد ازدواج نداره... عاصی گفت : _گل غلط کرده به گور هفت جدش خندیده مگه من میذارم تو با این عقل نصف نیمه ات گند بزنی به بختت،مگه بعد از ازدواج نمیتونی درستو ادامه بدی؟ فکر میکنی شیرزادی که تحصیل کرده و با کمالاته با درس خوندن تو مخالفت می‌کنه؟ _مگه این زندگی من نیست مامان ،من نمی‌خوام ازدواج کنم دوست ندارم با شیرزاد ازدواج کنم ازش خوشم نمیاد...
گلی پارت ۱۳,۱۴ ،،نگاه مامانم هنوز متعجب و شکه بود واکنش من براش قابل هضم نبود : _ چرا از شیرزاد خوشت نمیاد از خداتم‌ باشه یه عیب بذار روش... _خوشم نمیاد ازش، یه جوری نگاهش به بقیه از بالا به پایینه که انگار داره به زیر دستش نگاه میکنه زیادی مغرور و خودشیفته است، این مرد حتی به زمین زیر پاش هم فخر میفروشه ... _این حرفا چیه خیلی هم آقا و متشخصه ،من که جز احترام چیز دیگه ای ازش ندیدم طرف تحصیل کرده موفق و پولداره اون غرور نداشته باشه میخوای بابای تو غرور داشته باشه یا پسرای درب و داغون این محل ،طرف با اون همه دک و پزش می‌تونست بهترین دختر از عالی ترین خانواده رو انتخاب کنه اما خر مغزشو گاز گرفته یا نمیدونم چی دست گذاشته رو تو خوبه رنگ و رو داری که نذاره تو هم مثل من و خواهرت بدبخت شی اما تو با این عقل نداشته ات میگی نه فکر می‌کنی من میذارم خودتو بدبخت کنی... _همین که شیرزاد می‌تونست یکی از بهترین دخترای فامیلش رو انتخاب کنه اما اسم منو آورده یعنی یه جای کار میلنگه ،مگه نمیگی اول با ازدواج مخالفت کرده وقتی دیده خاله زیاد پافشاری می‌کنه این اواخر راضی شده و اسم منو آورده ،حتماً با خودش گفته این دختر تو این خانواده ی بدبخت هر بلایی هم سرش بیارم صداش در نمیاد بعد از یه مدت هم ولش میکنم ... _گلبرگ نکنه کمربند بابات به سرت خورده و عقلت پریده که داری این حرف ها رو میزنی ،تو هر چی باشی دختر خاله ی شیرزادی... _آره دختر خاله ی ناتنیش ،هیچ وقت طرز نگاه شیرزاد به من جوری نبوده که انگار از من خوشش میاد... جمله ی آخرمو واقعاً راست گفته بودم تا جایی که یادم میاد نگاه شیرزاد به من بی تفاوت بود یه نگاه بی حس و شیشه ای ،زیاد باهاش هم کلام نشده بودم فقط تو سلام و احوالپرسی اونم خیلی کوتاه و مختصر ،بار آخر تو مهمونی عید تو خونه ی خاله پریزاد دیده بودمش ،فکر میکردم شیرزاد آلمانه به خاطر همین راضی شده بودم با مامانم برم خونه شون ،وگرنه بعد از گندی که زده بودم اصلاً دلم نمی‌خواست با شیرزاد روبه رو شم وقتی میدیدمش دستپاچه میشدم خودمو گم میکردم ترس این که شیرزاد بفهمه پشت اون دو سال بدبختی و به ناحق متهم شدنش من بودم شده بود کابوسم ! اون روز وقتی تو مهمونی دیدمش خودمو گم کردم با دستپاچگی و تته پته بهش سلام دادم و عیدو تبریگ گفتم و اون تو جواب فقط سر تکون داده بود و حالا .