eitaa logo
« سرگذشت گلی »
1.3هزار دنبال‌کننده
7 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نوشته ی چاپی دلنواز بقیه ی رمان ها هم تو کتاب خونه ی ملی ثبت شده و هر قرار داد چاپ دارند گونه کپی پیگرد قانونی دارد ❌ برای ارتباط و خرید کامل شده به این آیدی پیام بدین 👇🏻 @salmaxx
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۳۴🩷 صدایی درونم نهیب زد ای بی لیاقت بدبخت خوب تماشا کن که داری چه لعبتی رو از دست میدی،و من تو دلم با کف گرگی این صدا رو خفه کردم همین جوریش هم کم حسرت و پشیمونی تو دلم هوار نبود ! تو همین افکار بودم که یهو نگاه شیرزاد رو به طرف پنجره دیدم ،وای منو دید ،خیلی زود از پشت پنجره کنار رفتم لابد الان یا خودش میگه از ذوق وایسادم از پشت پنجره دید میزنمش ،نمیدونه که چه خواب و خیالی براش دارم ! صداشون شنیدم که وارد خونه شدن دیگه وقتش بود که از اتاق بیرون برم قبل از اینکه حوا بیاد و منو با این تیپ و ظاهرم شکار کنه و نذاره اینجوری برم بیرون ! خدایا خودمو سپردم به خودت ، امشبو به خیر بگذرون ،دستمو رو دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم و با بسم الهی از اتاق بیرون رفتم نزدیک تر که رفتم با صدایی که سعی کردم رسا باشه و به گوش همه برسه سلام دادم و همه ی سر ها به طرف من چرخید مامان و حوا هاج و واج نگام می‌کردند ! مامان با دیدنم تو اون وضعیت کم مونده بود سکته کنه از حرص لب زیرینش رو گاز گرفت و... کامل شده موجوده 🤌🏻
سلاااام پارت ۳۵🩷 از حرص لب زیرینش رو گاز گرفت، حالت نگاهش داد میزد که میخواد منو حسابی فحش کش کنه و مرده و زنده ام رو جلوی چشمام بیاره! حوا که از اون بدتر بود . نگاهم به خاله پریزاد (مامانِ شیرزاد )افتاد نگاهش چقدر متأسف بود و داد میزد این بود اون دختری که می خواستم عروسم شه بنده خدا انتظار دیدنم تو اون ریخت و قیافه رو نداشت ،مکثش داشت طولانی میشد که بلاخره جواب سلامم رو داد اول بابای شیرزاد بعد مامانش جواب سلامم رو داده بودن! اما صدایی از خود شیرزاد نشنیدم ،بلاخره به خودم جرئت دادم و نگاهش کردم ، تعجب تو نگاه نافذ و خوشرنگش هویدا بود حتماً منو تو ریخت و لباس بهتری تصور کرده بود ! از حس قدرت و مردونگی بی اندازه ی توی نگاهش ضربان قلبم بیشتر بالا رفت و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا شبیه به این دخترای خجالتی نگاهمو ندُزدم! و‌اون بود که نگاهشو با حالتی بی تفاوت که نمی‌دونستم ظاهریه یا واقعی ازم گرفت ! لعنتی انگار جامون عوض شده و منم که رفتم خواستگاریه والاحضرت ،با تعارف مامان و حوا برای نشستن جلو رفتن نفر آخر شیرزاد بود که چند قدمی از مامانش عقب تر بود درست وقتی که خواست از کنارم بگذره با گفتن ببخشیدی مانع رفتنش شدم ‍...
پارت ۳۶🩷 ایستاد و برای شنیدن حرفی که میخواستم بزنم بی حرف نگام کرد این نوع نگاهش که انگار از بالا به پایین بود یه جورایی حرصمو در می آورد، قبلاً هم نگاهش ‌همین‌جوری بود البته قبلاً حس میکردم اصلاً منو نمی‌دید هنوزم از این که این آدم ،شیرزادی که انگار هیچ موقع به چشمش نمیومدم اومده بود خواستگاریم متعجب بودم و این سوال که چرا من ؟ شده بود خوره ی مغزم ! ( وقتی بفهمه جوابم منفیه اون موقع دیگه این حالت چهره اش که غرور ازش می‌باره دیدنیه ببینم اون موقع هم این جوری با غرور نگام می‌کنی؟) با صدای گیرا و پرجذبه اش به خودم اومدم، در حالی که یه پوزخند محو به لب داشت پرسید : _اگه حرفتون یادتون رفت برم بشینم؟ ناخودآگاه اخم کردم اما خیلی زود اون اخم رو کنار زدم: _احیاناً این دسته گلی که تو دست تون هست واسه من نیست ؟نکنه پشیمون شدین میخوایین برگردونین؟ و همون لحظه نیشم تا بنا گوش باز شد یه لبخندِ گل و گشاد و دندون نما، جوری که ردیف دندونای زردم به وضوح دیده بشه و این یعنی تیر خلاص! اون اخمی که رو پیشونیش پر رنگ تر شد و حالت نگاهش می‌گفت که تیرم به هدف خورده ،و وای که از حالت نگاهش خجالت که چه عرض کنم برای لحظه ای دلم خواست آب شم برم تو زمین .. کاملش موجوده ❌
پارت ۳۷🩷 از حالت نگاهش خجالت که چه عرض کنم برای لحظه ای دلم خواست آب شم برم تو زمین ،اما سعی کردم خودمو نبازم! دسته گلی که تو دستش بود بدون این که کلامی به زبون بیاره به طرفم گرفت هنوز گل رو نگرفته بودم که ولش کرد و رفت، دسته گل رو بین زمین و هوا گرفتم نگاهی به گلا انداختم چقدر خوشگل بودن (ای بر بخت بدت لعنت گل ) اما چرا شیرزاد این جوری رفتار کرد؟ نکنه اونم میلی به این ازدواج نداره و به اجبار خانواده اش اومده ؟خودم جواب خودم رو دادم (آخه مرد گنده رو کی می‌تونه زور کنه به اجبار بیاد خواستگاری ؟) دستمالی برداشتم و خیلی زود قبل از این که برم تو سالن دندونامو تمیز کردم قرار بر این بود که اول برم تو آشپزخونه و هر وقت بابا برای بردن چایی صدام زد اون موقع برم بیرون ،وقتی رفتم تو سالن علاوه بر مامان و حوا بابا هم پر از اخم نگام میکرد این یعنی گور خودتو کندی گلبرگ! بعد از احوال پرسی کوتاهی بلند شدم و به آشپز خونه رفتم
پارت 38 حوا و مامان به آشپزخونه اومدن و سیل بد و بیراه ها از سر گرفته شد مامان صورتش از حرص و خشم قرمز شده بود با نیشگون های محکمش انگار واقعاً میخواست گوشت رو از تنم جدا کنه بلند آخ گفتم مامان با حرص گفت : _هیس چش سفید بیشتر از این آبرمونو نبر. صدای پریزاد خانم اومد : _اتفاقی افتاد ؟ حوا تصنعی خندید و با صدای بلندی زود جواب داد : _نه اتفاقی نیس گل یه کم هُل کرد چایی ریخت رو دستش اما چیز زیاد مهمی نیست! آروم گفتم : _عوضی چرا میگی هُول کردم الان با خودشون فکر میکنن پسر دسته گل شون خیلی برام مهمه و از استرس خواستگاری دارم میمیرم. حوا سلقمه ای نثار پهلوم کرد که اینبار صدای آه پر از دردم تو گلو خفه شد،با تشر گفت: _ اگه یه جو عقل تو این کله ی پوکت بود الان واقعاً باید از استرس خفه میشدی ، زود چایی بریز بیار لفتش نده! خدایا خودمو از شر خشم خانواده ام مخصوصاً بابا به خودت میسپارم ،اینبار حرف گوش دادم و بدون این که بخوام زیاد لفتش بدم چایی ریختم و رفتم بیرون ، کمی بعد بابای شیرزاد شروع به حرف زدن کرد حرفای معمولِ خواستگاری ،پریزاد خانم از حالت چهره اش پیدا بود که ناراضیه که البته حق هم داشت! شیرزاد اما.... کامل شده موجوده ❌
رضایت پیج خصوصی🔥 اگه میخوای دو دل بودنت رو کنار بذاری و تعطیلات آخر هفته حسابی از خوندن یه رمان هیجانی و عاشقانه لذت ببری کافیه بنویسی عضویت شرایط براتون ارسال میشه 👇🏻 @salmaxx
پارت 39🩷 شیرزاد اما زیاد نگام نمی‌کرد حالت چهره اش انگار پکر و بی حوصله بود،شاید به خاطر دیدنم تو این سر وضعه که این جوری شده ! آقا تیمسار صحبت رو زیاد طولانی نکرد اشاره ای به من و شیرزاد کرد با صدای طبق معمول پر از تحکمش گفت : _ بهتره قبل از این که ما بزرگ تر ها حرفی راجب به خواستگاری و ازدواج بزنیم جوون ها برن تو اتاق با هم حرف بزند سنگاشونو وا بکنن هر حرفی دارن بزنند هر دو بیشتر فکر کنند بلاخره پای یک عمر زندگی در میونه ، اگه هر دو دلشون به این ازدواج باشه و راضی باشن ،تو جلسه ی بعدی درباره ی قرار مدار ازدواج حرف می‌زنیم! بابا انگار دلش میخواد آقا تیمسار همین امشب منو ازشون به طور قطع خواستگاری کنه و اونم انگار جوری که یه گونی سیب زمینی ام صداشو ببره بالا و و بگه دادیم رفت مال شما اما الان دستی به سبیلش کشید نگاهی به من و شیرزاد انداخت و بعد خطاب به آقا تیمسار با یه خنده ی مصنوعی گفت : _حرف حرف شماست جناب قدیمیا چی میگفتن. کوتاه مکث کرد: _ آهان علف باید به دهن گاو و گوسفند شیرین بیاد ... به لب هام دست کشیدم تا یه وقت خنده ام نگیره. (آخه یکی نیست بهش بگی آخه پدر من وقتی بلد نیستی مجبورت کردن ضرب المثل بگی)
پارت 40🩷 . نگاهی بهم انداخت و با لحن مهربونی که هیچ وقت ازش سراغ نداشتم گفت : _دخترم آقا شیرزاد رو به اتاق راهنمایی کن!‌ الان شدم دخترت ناخودآگاه تو دلم آه کشیدم و بلند شدم و همون طور که گفت شیرزاد رو به اتاقم راهنمایی کردم ،شیرزاد پشت سرم اومد ‌ شاید اگه این خواستگاری برام مهم بود و خبری از ترس و واهمه هام نبود الان چقدر جلوی این جناب شیرزاد خان از خونه ی کوچیک و کلنگی مون خجالت زده بودم و احساس کمبود میکردم ،اما الان تنها چیزی که میخواستم، هر چه زودتر تموم شدن این شب کذایی بود و این که شیرزاد بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه یاد اون شب لعنتی افتادم شبی که رنگ خاکستری زندگیم به معنی واقعی سیاه شد شبی که اون کارو با شیرزاد کردم و هنوز عذاب وجدانش دست از سرم بر نمی‌داشت،با یادآوری اون روز طبق معمول عذاب وجدان عذاب دهنده ای قلبمو فشرد شیرزاد هر چه قدر هم که آدم مغرور متکبر و از خود راضیی باشه باز هم من بهش بد کرده بود روحش هم خبر نداره پشت اون اتفاق منم. ،پس بهتره جوری باهاش حرف نزنم که حالش گرفته بشه و یا غرورش خدشه دار بشه و دنبال این نباشم که نگاه از بالا به پایینش رو تلافی کنم،ضربان قلبم از حد معمولش رفته بود بالاتر،خدایا چی می گفتم بهش...
41🩷🩷 تو ذهنم دنبال ردیف کردن کلمات بودم تو اتاق رفتیم ،خبری از تخت و صندلی نبود پس هر دو رو زمین نشستیم اول من نشستم و تکیه دادم به پشتی، شیرزاد هم کمی بعد جوری که انگار با اکراه باشه با فاصله ازم نشست و تکیه داد . بوی عطر مردونه و تلخش مشاممو به نوازش گرفت، به اکثر عطر و ادکلن ها حساسیت داشتم و سردرد میشدم اما این رایحه رو دوست داشتم ! نگاه متأسفش دور تا دور اتاق چرخید! ناخودآگاه اخم کردم خب دیگه باید شروع میکردم : _ درسته به قصر پادشاهی شما نمی‌رسه جناب کامروا ،اما فکر‌ نمی کنید درست نیست به خونه و زندگی کسی این جوری نگاه کنید ؟ ،ابروهاشو داد بالا و بعد از مکث کوتاهی گفت : _ مگه بده دلسوزی؟ _دلسوزی نیس ترحمه! متعجب گفت: _رو نکرده بودی این سر زبون داری تو ... نگاهش تک تک اجزای صورتم رو کاوید لب هاش به لبخند مرموزی کش اومد: _ حالا دیگه بیشتر ازت خوشم اومد ! با حرفش آب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم حتی به خودش زحمت نداد چند ضربه بزنه پشتم ، صورتم از سرفه سرخ شده بود با همون لبخند کج نگاهشو ازم گرفت،سرفه‌ام که بند اومد گفتم :
۴۲🩷🩷 _بهتره برم سر اصل مطلب ،من نمی‌خوام با شما ازدواج کنم... یعنی منظورم اینه که قصد ازدواج ندارم... انتظار داشتم جا بخوره یا اخم کنه اما هیچ ری اکشنی نشون نداد ، مبهوت منتظر بودم چیزی بگه بعد از مکث کوتاهی چشمای خوشرنگش رو‌ دوخت بهم و بی مقدمه گفت : _پس به خاطر همینه با این ریخت و قیافه حاضر شدی که نظرمو عوض کنی ... اشاره ی به ریخت و لباسام کرد : _اما این رنگای شاد بهت میاد... خدایا چی داره میگه ؟ یعنی تا این حد تیزه که منظورمو فهمیده ؟ آب دهنمو قورت دادم و سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود رو به زبون آوردم : _چرا از میون این همه دختر من؟ _‌چون ازت خوشم اومده! باورم نمیشد این مردی که الان بهم گفت ازم خوشش اومده شیرزاد باشه !اما نگاه سرد و یخیش اینو نمی‌گفت : _باور نمیکنم نگاهتون اینو نمیگه ! بی مقدمه پرسید : _پای یکی دیگه در میونه؟ این سوال یهوییش ناخودآگاه منو به گذشته برد ،و اتاق تاریک ذهنم پر شد از یاد و خاطره ی یک جفت چشم مشکی که بین مژه هایی پر پشت و بلندی قاب گرفته شده بود یاد آراد ! یاد وقتایی که منو محکم تو آغوشش ما بین بازوهای کلفتش حبس میکرد، بینی شو لابه لایه موهام فرو می‌برد بو میکشید و زیر گوشم زمزمه میکرد : _ عاشق عطر موهاتم گلی...عاشق عطر تنت ،عاشق همه چیتم دختر! اما ... خصوصی کامل شده موجوده اگه دوست دارین بدون صبر و انتظار کامل بخونیش و حسابی لذت ببری بنویس عضویت 👇🏻 @salmaxx