eitaa logo
« سرگذشت گلی »
784 دنبال‌کننده
6 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نوشته ی چاپی دلنواز بقیه ی رمان ها هم تو کتاب خونه ی ملی ثبت شده و هر قرار داد چاپ دارند گونه کپی پیگرد قانونی دارد ❌ برای ارتباط و خرید کامل شده به این آیدی پیام بدین 👇🏻 @salmaxx
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااام پارت ۳۵🩷 از حرص لب زیرینش رو گاز گرفت، حالت نگاهش داد میزد که میخواد منو حسابی فحش کش کنه و مرده و زنده ام رو جلوی چشمام بیاره! حوا که از اون بدتر بود . نگاهم به خاله پریزاد (مامانِ شیرزاد )افتاد نگاهش چقدر متأسف بود و داد میزد این بود اون دختری که می خواستم عروسم شه بنده خدا انتظار دیدنم تو اون ریخت و قیافه رو نداشت ،مکثش داشت طولانی میشد که بلاخره جواب سلامم رو داد اول بابای شیرزاد بعد مامانش جواب سلامم رو داده بودن! اما صدایی از خود شیرزاد نشنیدم ،بلاخره به خودم جرئت دادم و نگاهش کردم ، تعجب تو نگاه نافذ و خوشرنگش هویدا بود حتماً منو تو ریخت و لباس بهتری تصور کرده بود ! از حس قدرت و مردونگی بی اندازه ی توی نگاهش ضربان قلبم بیشتر بالا رفت و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا شبیه به این دخترای خجالتی نگاهمو ندُزدم! و‌اون بود که نگاهشو با حالتی بی تفاوت که نمی‌دونستم ظاهریه یا واقعی ازم گرفت ! لعنتی انگار جامون عوض شده و منم که رفتم خواستگاریه والاحضرت ،با تعارف مامان و حوا برای نشستن جلو رفتن نفر آخر شیرزاد بود که چند قدمی از مامانش عقب تر بود درست وقتی که خواست از کنارم بگذره با گفتن ببخشیدی مانع رفتنش شدم ‍...
پارت ۳۶🩷 ایستاد و برای شنیدن حرفی که میخواستم بزنم بی حرف نگام کرد این نوع نگاهش که انگار از بالا به پایین بود یه جورایی حرصمو در می آورد، قبلاً هم نگاهش ‌همین‌جوری بود البته قبلاً حس میکردم اصلاً منو نمی‌دید هنوزم از این که این آدم ،شیرزادی که انگار هیچ موقع به چشمش نمیومدم اومده بود خواستگاریم متعجب بودم و این سوال که چرا من ؟ شده بود خوره ی مغزم ! ( وقتی بفهمه جوابم منفیه اون موقع دیگه این حالت چهره اش که غرور ازش می‌باره دیدنیه ببینم اون موقع هم این جوری با غرور نگام می‌کنی؟) با صدای گیرا و پرجذبه اش به خودم اومدم، در حالی که یه پوزخند محو به لب داشت پرسید : _اگه حرفتون یادتون رفت برم بشینم؟ ناخودآگاه اخم کردم اما خیلی زود اون اخم رو کنار زدم: _احیاناً این دسته گلی که تو دست تون هست واسه من نیست ؟نکنه پشیمون شدین میخوایین برگردونین؟ و همون لحظه نیشم تا بنا گوش باز شد یه لبخندِ گل و گشاد و دندون نما، جوری که ردیف دندونای زردم به وضوح دیده بشه و این یعنی تیر خلاص! اون اخمی که رو پیشونیش پر رنگ تر شد و حالت نگاهش می‌گفت که تیرم به هدف خورده ،و وای که از حالت نگاهش خجالت که چه عرض کنم برای لحظه ای دلم خواست آب شم برم تو زمین .. کاملش موجوده ❌
پارت ۳۷🩷 از حالت نگاهش خجالت که چه عرض کنم برای لحظه ای دلم خواست آب شم برم تو زمین ،اما سعی کردم خودمو نبازم! دسته گلی که تو دستش بود بدون این که کلامی به زبون بیاره به طرفم گرفت هنوز گل رو نگرفته بودم که ولش کرد و رفت، دسته گل رو بین زمین و هوا گرفتم نگاهی به گلا انداختم چقدر خوشگل بودن (ای بر بخت بدت لعنت گل ) اما چرا شیرزاد این جوری رفتار کرد؟ نکنه اونم میلی به این ازدواج نداره و به اجبار خانواده اش اومده ؟خودم جواب خودم رو دادم (آخه مرد گنده رو کی می‌تونه زور کنه به اجبار بیاد خواستگاری ؟) دستمالی برداشتم و خیلی زود قبل از این که برم تو سالن دندونامو تمیز کردم قرار بر این بود که اول برم تو آشپزخونه و هر وقت بابا برای بردن چایی صدام زد اون موقع برم بیرون ،وقتی رفتم تو سالن علاوه بر مامان و حوا بابا هم پر از اخم نگام میکرد این یعنی گور خودتو کندی گلبرگ! بعد از احوال پرسی کوتاهی بلند شدم و به آشپز خونه رفتم
پارت 38 حوا و مامان به آشپزخونه اومدن و سیل بد و بیراه ها از سر گرفته شد مامان صورتش از حرص و خشم قرمز شده بود با نیشگون های محکمش انگار واقعاً میخواست گوشت رو از تنم جدا کنه بلند آخ گفتم مامان با حرص گفت : _هیس چش سفید بیشتر از این آبرمونو نبر. صدای پریزاد خانم اومد : _اتفاقی افتاد ؟ حوا تصنعی خندید و با صدای بلندی زود جواب داد : _نه اتفاقی نیس گل یه کم هُل کرد چایی ریخت رو دستش اما چیز زیاد مهمی نیست! آروم گفتم : _عوضی چرا میگی هُول کردم الان با خودشون فکر میکنن پسر دسته گل شون خیلی برام مهمه و از استرس خواستگاری دارم میمیرم. حوا سلقمه ای نثار پهلوم کرد که اینبار صدای آه پر از دردم تو گلو خفه شد،با تشر گفت: _ اگه یه جو عقل تو این کله ی پوکت بود الان واقعاً باید از استرس خفه میشدی ، زود چایی بریز بیار لفتش نده! خدایا خودمو از شر خشم خانواده ام مخصوصاً بابا به خودت میسپارم ،اینبار حرف گوش دادم و بدون این که بخوام زیاد لفتش بدم چایی ریختم و رفتم بیرون ، کمی بعد بابای شیرزاد شروع به حرف زدن کرد حرفای معمولِ خواستگاری ،پریزاد خانم از حالت چهره اش پیدا بود که ناراضیه که البته حق هم داشت! شیرزاد اما.... کامل شده موجوده ❌
سلاااام ،این هم پارت های جدید 🩷 پارتای بعدیش کولاکه 🔥🔥🔥🥲😁 اگه دوست ندارین این رمان پر از هیجان رو قطره چکونی و پارت به پارت بخونی میتونی امشب با تخفیف عضو وی آی بشی. اونجا رمان هم کامله هم بدون سا___نسور🔥 قصد عضویت داری اینجا بنویس عضویت 👇 @salmaxx