پارت 38
حوا و مامان به آشپزخونه اومدن و سیل بد و بیراه ها از سر گرفته شد مامان صورتش از حرص و خشم قرمز شده بود با نیشگون های محکمش انگار واقعاً میخواست گوشت رو از تنم جدا کنه بلند آخ گفتم مامان با حرص گفت :
_هیس چش سفید بیشتر از این آبرمونو نبر.
صدای پریزاد خانم اومد :
_اتفاقی افتاد ؟
حوا تصنعی خندید و با صدای بلندی زود جواب داد :
_نه اتفاقی نیس گل یه کم هُل کرد چایی ریخت رو دستش اما چیز زیاد مهمی نیست!
آروم گفتم :
_عوضی چرا میگی هُول کردم الان با خودشون فکر میکنن پسر دسته گل شون خیلی برام مهمه و از استرس خواستگاری دارم میمیرم.
حوا سلقمه ای نثار پهلوم کرد که اینبار صدای آه پر از دردم تو گلو خفه شد،با تشر گفت:
_ اگه یه جو عقل تو این کله ی پوکت بود الان واقعاً باید از استرس خفه میشدی ، زود چایی بریز بیار لفتش نده!
خدایا خودمو از شر خشم خانواده ام مخصوصاً بابا به خودت میسپارم ،اینبار حرف گوش دادم و بدون این که بخوام زیاد لفتش بدم چایی ریختم و رفتم بیرون ، کمی بعد بابای شیرزاد شروع به حرف زدن کرد حرفای معمولِ خواستگاری ،پریزاد خانم از حالت چهره اش پیدا بود که ناراضیه که البته حق هم داشت!
شیرزاد اما....
کامل شده موجوده ❌
سلاااام ،این هم پارت های جدید 🩷
پارتای بعدیش کولاکه 🔥🔥🔥🥲😁
اگه دوست ندارین این رمان پر از هیجان رو قطره چکونی و پارت به پارت بخونی میتونی امشب با تخفیف عضو وی آی بشی.
اونجا رمان هم کامله هم بدون سا___نسور🔥
قصد عضویت داری اینجا بنویس عضویت 👇
@salmaxx
رضایت پیج خصوصی🔥
اگه میخوای دو دل بودنت رو کنار بذاری و تعطیلات آخر هفته حسابی از خوندن یه رمان هیجانی و عاشقانه لذت ببری کافیه بنویسی عضویت شرایط براتون ارسال میشه 👇🏻
@salmaxx