41🩷🩷
تو ذهنم دنبال ردیف کردن کلمات بودم تو اتاق رفتیم ،خبری از تخت و صندلی نبود پس هر دو رو زمین نشستیم اول من نشستم و تکیه دادم به پشتی، شیرزاد هم کمی بعد جوری که انگار با اکراه باشه با فاصله ازم نشست و تکیه داد .
بوی عطر مردونه و تلخش مشاممو به نوازش گرفت، به اکثر عطر و ادکلن ها حساسیت داشتم و سردرد میشدم اما این رایحه رو دوست داشتم !
نگاه متأسفش دور تا دور اتاق چرخید!
ناخودآگاه اخم کردم خب دیگه باید شروع میکردم :
_ درسته به قصر پادشاهی شما نمیرسه جناب کامروا ،اما فکر نمی کنید درست نیست به خونه و زندگی کسی این جوری نگاه کنید ؟
،ابروهاشو داد بالا و بعد از مکث کوتاهی گفت :
_ مگه بده دلسوزی؟
_دلسوزی نیس ترحمه!
متعجب گفت:
_رو نکرده بودی این سر زبون داری تو ...
نگاهش تک تک اجزای صورتم رو کاوید لب هاش به لبخند مرموزی کش اومد:
_ حالا دیگه بیشتر ازت خوشم اومد !
با حرفش آب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم حتی به خودش زحمت نداد چند ضربه بزنه پشتم ، صورتم از سرفه سرخ شده بود با همون لبخند کج نگاهشو ازم گرفت،سرفهام که بند اومد گفتم :
۴۲🩷🩷
_بهتره برم سر اصل مطلب ،من نمیخوام با شما ازدواج کنم... یعنی منظورم اینه که قصد ازدواج ندارم...
انتظار داشتم جا بخوره یا اخم کنه اما هیچ ری اکشنی نشون نداد ، مبهوت منتظر بودم چیزی بگه بعد از مکث کوتاهی چشمای خوشرنگش رو دوخت بهم و بی مقدمه گفت :
_پس به خاطر همینه با این ریخت و قیافه حاضر شدی که نظرمو عوض کنی ...
اشاره ی به ریخت و لباسام کرد :
_اما این رنگای شاد بهت میاد...
خدایا چی داره میگه ؟ یعنی تا این حد تیزه که منظورمو فهمیده ؟
آب دهنمو قورت دادم و سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود رو به زبون آوردم :
_چرا از میون این همه دختر من؟
_چون ازت خوشم اومده!
باورم نمیشد این مردی که الان بهم گفت ازم خوشش اومده شیرزاد باشه !اما نگاه سرد و یخیش اینو نمیگفت :
_باور نمیکنم نگاهتون اینو نمیگه !
بی مقدمه پرسید :
_پای یکی دیگه در میونه؟
این سوال یهوییش ناخودآگاه منو به گذشته برد ،و اتاق تاریک ذهنم پر شد از یاد و خاطره ی یک جفت چشم مشکی که بین مژه هایی پر پشت و بلندی قاب گرفته شده بود یاد آراد !
یاد وقتایی که منو محکم تو آغوشش ما بین بازوهای کلفتش حبس میکرد، بینی شو لابه لایه موهام فرو میبرد بو میکشید و زیر گوشم زمزمه میکرد :
_ عاشق عطر موهاتم گلی...عاشق عطر تنت ،عاشق همه چیتم دختر!
اما ...
خصوصی کامل شده موجوده اگه دوست دارین بدون صبر و انتظار کامل بخونیش و حسابی لذت ببری بنویس عضویت 👇🏻
@salmaxx
43 🩷🩷
اما الان کجا بود ؟ چرا نیست ؟
دستی انگار محکم به قلبم چنگ زد و اونو فشرد ، من به خاطر اون چه کارا که نکرده بودم اما اون بدون هیچ خبری ترکم کرده بود هیچ آدمی قد اون بهم بها نداده بود ،هیچکس مثل اون دوستم نداشته بود و هیچکس هم قد اون بهم بد نکرده بود !
یهو بی خبر ترکم کرده بود و درست سه سال بود که هیچ خبری ازش نداشتم چقدر دلم شکسته بود ،پر بودم از یه عالمه گله .
آراد با رفتنش نابودم کرده بود دلم می خواست لااقل برای یه بارم که شده ببینمش و حداقل ازش پرسم:
_چرا ،چرا این کارو با من کردی نامرد مگه نمیگفتی جونت برام در میره چرا منو با اون همه عذاب وجدان ولم کردی و رفتی ،جوری رفتی که انگار که هیچ وقت نبودی ،اونم بعد از عذاب وجدان کاری که به خاطر تو کرده بودم ،چرا منو درست وقتی که بیشتر از همیشه بهت نیاز داشتم ترک کردی !
صدای شیرزاد دستی شد و منو از دنیای افکارم بیرون کشید با پوزخند گفت :
_جوابمو گرفتم پس به خاطر همینه که جوابت نه هست، مثل خیلی از دخترای احمقی که با چندتا حرف عاشقونه و با وعده وعیده ازدواج گول میخورن و خام پسره میشن...
به من گفته بود احمق ، با حرف بعدیش بیشتر گر گرفتم :
پارت 44🩷
_ از کجا معلوم احتمال زیاد دختر هم نیستی !
حس میکردم از عصبانیت زیاد دود از کله ام بلند میشه!
اونقدری که پا بذارم رو هر چی مراعات و عذاب وجدانه و هر چی که اون لحظه به ذهنم میرسید رو پشت سر هم قطار کنم:
_ مثل این که خیلی پماد لازمی حاجی ، پماد سوختگی که بزنی همون جات که از جواب منفی من زیادی سوخته و داره دود ازش بلند میشه...
گره میون ابروهاش با شنیدن حرفام هر لحظه بیشتر تو هم میرفت اونقدری که یه لحظه ترسیدم اما همچنان ادامه دادم :
_احمق هم خودتی لطفاً هر چی که لایق خودته رو به من نچس...
هنوز حرفم تموم نشده بود که با عصبانیت تو یه حرکت دستمو گرفت و پیچوند و منو به طرف خودش کشید
دست دیگه شو محکم رو دهنم گذاشت با این کارش صدای جیغم تو دهنم خفه شد !
تو اون فاصله کم رایحه ی عطر خنکش بیشتر مشامم رو پر کرد و صدای مردونه و رگه دارش ضربان قلبم رو بالا برد پر از خشم و کوبنده تو صورتم غرید:
_ دختره ی احمق فکر کردی کی هستی که با من این جوری حرف میزنی ،فکر میکنی عاشق چشم و ابروت شدم که اومدم خواستگاریت فاز برداشتی نه جونم خواب دیدی خیر باشه،کوبنده تر ادامه داد...
🫶🏻 45
_حتی اگه تنها دختر روی زمین تو باشی مطمئن باش بازم انتخابم تو نیستی آخه دختر خل و چلی مثل تو رو چه من...
لحن پر از غرورش حالمو بهم میزد!
_این که میگم یه خری رو زیر سر داری هم واضحه چون دختری مثل تو باید مغز خر خورده باشه که بخواد به همچین خواستگاری مثل من جواب منفی بده...
مرتیکه با اعتماد به سقف عوضی!
یه لحظه تو دلم با خودم گفتم ، کاری که اون شب باهات کردم حقت بوده و فارغ از عذاب وجدان، فکر کردن بهش یه نمه تو اون لحظه دلمو خنک کرد !
اگه کسی درو باز میکرد میومد تو اتاق معلوم نبود با دیدنمون تو اون وضعیت چی با خودش فکر میکرد سعی کردم خودمو ازش جدا کنم اما زورم به هیکل گنده اش نمیرسید بلاخره ولم کرد ،درد تو کل دستم پیچیده بود با دست دیگه ام مالیدمش و زیر لب غر زدم:
_مرتیکه ی عوضی وحشی انگار از باغ وحش فرار کرده...
براق شد تو صورتم :
_ چی گفتی؟
ترسیدم جمله مو بلند تکرار کنم دست دیگمم ناکار کنه با این خانواده ای که من دارم اگه منو همین جا هم بکشه صداشون در نمیاد که هیچ، هیچ بعید نیست ازش یه دیه ای بگیرند و تشکر و قدردانی هم بکنند ،با اخم گفتم :
_ به پا این اعتماد به نفس کاذبت تون یه روزی کار دستتون نده ،میدونید چرا جوابم منفیه به خاطر همین غرور کاذبته به خاطر همین نگاهِ از بالا به پایینته از آدمایی مثل تو که فقط طبل تو خالی ان و تنها افتخارشون پول باباشونه متنفرم....
سلام سه پارت تقدیم نگاه زیباتون 🩷
واکنش شیرزاد جالبه 🔥
اگه دوست داشتین بدون صبر و انتظار تا آخر کلی پارت از این رمان عاشقانه بخونی کافیه برام پیام بذاری بنویسی عضویت 👇🏻
@salmaxx