eitaa logo
رمان برتر
295 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
21 فایل
برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗 رمان های کاربری📙
مشاهده در ایتا
دانلود
💮الفبای دوست داشتن☝️ @Roman_Bartar نویسنده : شهرزاد.ای.پی خلاصه : مهتاب به همراه دخترش بعد از یازده سال از استرالیا به ایران خونه ی خواهرش میاد و اتفاقاتی میرفته که.... نابـــ📕 ترین رمان ها 👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_6 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ -بیخیال داداش، اصلاً من اشتبا
📙 رمان 🔗 ❌ صفحه اینستاگرامم و که هیچ کاربردی نداشت به جز فضولی کردن تو پیج این و اون و حسرت خوردن بابت زندگی های قشنگ و بی دغدغه شون که حتی از تو عکسا هم مشخص بود باز کردم و رفتم تو دایرکت. تنها دایرکتم و باز کردم و نوشتم: «بیداری؟» سین نخورد و منم رفتم سراغ ریکوئستام. نمیفهمیدم پیجی که نه عکس داره نه فالوور داره با اسم کاربری سکوت! چه جذابیتی براشون داشت که هی ریکوئست میفرستادن؟ دقیقاً میخواستن چی و ببینن تو این پیج که منتظر اکسپت من بودن؟ مثل همیشه همه رو رد کردم که همون موقع پیامش تو دایرکت اومد: «آره! » لبخندی زدم و دایرکت و باز کردم. تنها آدمی بود تو اینستا که باهاش حرف میزدم. مثل بقیه ریکوئست فرستاده بود و وقتی رد کردم بلافاصله پیام داد که حالا خیلی پیج باحالی داری کلاسم میذاری؟ نشد ساکت بمونم و جوابش و دادم. یکی من گفتم یکی اون تا اینکه یواش یواش با همین کل کل کردنای دنباله دار و گاه و بیگاه دوست شدیم با هم. اسمش اشکان بود و پیجش تقریباً عین پیج من. بدون عکس و پست. میگفت پیج اصلی هم دارم ولی تا وقتی تو عکست و ندی منم پیجم و نشونت نمیدم. منم که هدفم دوستی ادامه دار نبود؛ فقط گاهی از سر بی حوصلگی و وقت گذروندن باهاش حرف میزدم برای همین دوست نداشتم پاش بیشتر از یه حدی به زندگی که هیچ به بدبختیم باز بشه. «تو چرا بیداری؟» جواب دادم: «خوابم نمیبره!» بلافاصله نوشت: «جهنم!» بی چاک و دهن بود و منم کم نمیاوردم ازش: «جاته!» «پونه اعصاب ندارم یه چی بهت میگما!» از اونجایی که تو دنیای مجازیم با اشکان یه آدم دیگه بودم اسمم به پونه تغییر دادم. چه فرقی میکرد؟ آویشن و پونه جفتشون گیاهان معطر بودن. «چرا اعصاب نداری؟ بارت از گمرک ترخیص نشده؟» «عمه ات و مسخره کن!» «ندارم!» «تو هم که بدتر از من هیچی نداری!» «اتفاقاً دارم اون چیزایی که باید داشته باشم!» «جدی؟؟ اری یه کم پول به من قرض بدی؟ » خنده ام گرفت! دوتا گدا افتاده بودن گیر هم و داشتن با هم حرف میزدن. یعنی اگه الآن میفهمید که کل دارایی من برای مدت نامعلومی صد هزار تومنه چه واکنشی نشون میداد؟ کم نیاوردم و نوشتم: «چقدر میخوای؟ » «پنجاه شصت تا!» «هزار؟» «نه خره! میلیون!» پوزخندی به خیالات خامش زدم. این پسر باید با آویشن پنج شیش سال پیش حرف میزد. اون موقع که هر کدوم از ماشینهای توی خونه اشون صد و پنجاه شصت میلیون می ارزید نه با منی که واسه یه قرون دو زارم باید کلی حساب کتاب کنم. «ندارم خدایی! حالا واسه چی میخوای؟» «هیچی بیخیال! من برم دیگه، شب بخیر!» منم دیگه خوابم گرفته بود؛ شب بخیر و تایپ کردم و نتم و خاموش. چه اهمیتی داشت بدونم پسری که نه دیدمش نه میشناسمش پنجاه شصت میلیون پول واسه چی میخواد. اونم وقتی خودم محتاج نصف نصف نصف این پول بودم. *** صبح که بیدار شدم آوند رفته بود سر کار. منم باید میرفتم؛ دوتا آدرس داشتم که گفته بودن امروز برای مصاحبه برم. برای همین سریع بلند شدم و رخت خوابم و جمع کردم که قبل از بیدار شدن سمانه فلنگ و ببندم؛ ولی به محض بیرون اومدنم از دستشویی جلوی روم ظاهر شد. با اخمای آویزون و نگاهی طلبکارانه! بی اهمیت بهش رفتم سمت لباسام که صداش و شنیدم: -اگه خدا بخواد داری تشریفت و میبری دیگه؟ یا زبونم لال اومدی کنگر بخوری لنگر بندازی؟ ای خداااااا! این زن کی وقت کرده بود انقدر پررو و وقیح بشه و ما نتونستیم جلوشو بگیریم و زبونش و قبل از دراز شدن کوتاه کنیم؟ ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
📙 رمان 🏵 ❌ زندگی با آدمی مثل رامیلا، این مزیت و برام داشت که بتونم مقابله به مثل کنم با زبون تند و تیز و گوشه و کنایه های سمانه. -بر فرض که بخوام کنگر بخورم لنگر بندازم، خونه داداشمه! برای موندم هم باید از اون اجازه بگیرم نه تو. -اولاً خونه نه و آلونک داداشت، بعدشم... میبینی که جا واسه خودمونم نیست. هروقت از دولتی سر بابای بی غیرتت و ارث و میراث به جا مونده اش رفت یه خونه بزرگتر خرید بیا یکی از اتاقاشم تو بردار. وسط حرفاش حین اینکه خودم و مشغول پوشیدن لباسام نشون میدادم دور از چشمش برای اینکه پیشش ضعیف جلوه نکنم چند پاف از اسپری ام زدم چون میدونستم انقدر عصبی میشم که وسط حرفام نفس کم بیارم. پس باید پیشگیری میکردم. حرفش که تموم شد چرخیدم سمتش: -کاش حداقل بابای باااااااا غیـــــرت تو به جای این زبون نیش مار واست یه ارث و میراث درست و حسابی میذاشت؛ تا اون موقعی که داداشم اومد خواستگاریت با دیدن مال و منال باباش چشای حریصت برق نمیزد و از هول حلیم نمیفتادی تو دیگ. با این حرفم انگار سوخت که از اون حالت مثلاً بی تفاوتیش فاصله گرفت و غرید: -تو چی خیال کردی واسه خودت انجوجک؟ خیال کردی فقط داداش تو خواستگار من بود؟ فکر کردی کم خاطر خواه داشتم؟ نخیـــــــــــر، صدتا آدم تو فک و فامیل و دوست و آشنا من و میخواستن که مال و منال خودشون و باباهاشون دوتای بابای تو بود. خانواده هاشونم خیــــــــــلی سرتر از خانواده لنگ در هوای شما؛ بعضیاشونم انقدری عرضه و جنم داشتن که بدون پشتوانه و بدون نیاز به ثروت باباهه رو پای خودشون وایستن تا با یه ورشکستگی زرتشون قمصور نشه. من خر خام چهارتا لیچار عاشقانه داداش بی عرضه تو شدم. -داداش من بی عرضه نیست؛ اگه بی عرضه بود، بعد از اون یه ماهی که افتاد رو تخت بیمارستان دیگه مینشست گوشه خونه و تو رو مجبور میکرد بری بیرون شده با کلفتی و توالت شوری پول خورد و خوراکت و دربیاری. نه اینکه بره با هزار جور وام و قرض و قوله یه مغازه راه بندازه زندگیش و به دندون بکشه. -این چیزا دیگه از مد افتاده دخترجون، اون زمان قدیم بود که زنا برای سگ دو زدن مرداشون غش و ضعف میکردن و قربون صدقه اشون میرفتن که از خروس خون تا بوق سگ دوییده تا نون حلال بیاره سر سفره. شب به شبم خودشون در اختیار شوهره میذاشتن که خدای نکرده زبونم لال یهو ازش دلسرد نشه و بره یه زن دیگه بگیره. الآن زمونه عوض شده، تو دنیایی که پول حرف اول و آخر و میزنه این یه قرون دو زار با همه حلال بودنش دردی از دردای آدم دوا نمیکنه میفهمی؟ من دارم لطف میکنم به دادش قراضه و داغونت که تحملش میکنم، وگرنه این زندگی رو هیچکس طاقت نمیاره. همین الآنش اراده کنم صد نفر آرزوشونه با من باشن اون وقت من... دیگه نتونستم ساکت بمونم و دربرابر اینهمه وقاحت فقط شنونده باشم. همیشه که نباید اون با حرفاش ما رو خون به جیگر کنه، بعضی وقتا دربرابر اینجور آدما بدجنسی کردن واقعاً لازمه. -لیاقت تو همون صد نفریه که میگی. از خدا میخوام که داداشم طلاقت و بده، بعد ببینم کدوم یکی از این صد نفر حاضرن تو رو با همین شرایطی که داری قبول کنن. اگه به تحمل کردن باشه، اون داداش منه که داره تو رو تحمل میکنه. چون هیچکس حاضر نیست عمر و جوونیش و به پای یه زن نازا تلف کنه و هیچ ثمری از زندگی مشترکش نداشته باشه. با دیدن نگاه بهت زده و صورت وا رفته اش از حرفم پشیمون شدم. با اینکه دیگه همه این مسئله رو میدونستن ولی هیچوقت تا حالا کسی به روش نیاورده بود و این حرف من انگار خیلی براش گرون تموم شده بود که اینجوری ماتش برد. البته تقصیر خودش بود، اگه هرچی از دهنش در میومد بار من و خانواده ام نمیکرد و با اینهمه حقارت و تمسخر درباره زندگی ما که هیچ نقشی تو تباه شدنش نداشتیم حرف نمیزد و بدشانسیمون و به روم نمیاورد؛ خون منم به جوش نمیومد و این حرفا زده نمیشد. ولی، آبی که ریخته دیگه جمع نمیشه پس چه بهتر که برم تا اوضاع از اینی که هست خراب تر نشده. اون لحظه فقط خدا خدا میکردم که عواقب این حرفی که زدم دامن آوند و نگیره. ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Best_Roman 📓📕