eitaa logo
رمان برتر
295 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
21 فایل
برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗 رمان های کاربری📙
مشاهده در ایتا
دانلود
💮رمان آدم ربایی☝️ @Roman_bartar نویسنده: فرناز فرجی خلاصه: نیکی دختریه که به خاطر یه سری از مشکلات شخصی پدرش،توسط فردی به اسم مسیح دزدیده میشه که این آدم ربای به ظاهر سنگدل خیلی طول نمی کشه که به نیکی دل میبنده و... نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐
📕 رمان آنلاین نویسنده : دوشیزه آویشن مجبور میشه برای عشق سابقش کار کنه و با شرایط سخت کار و خشونت و کینه صاحبکارش کنار بیاد تا اینکه... 💮 @Roman_Bartar
📙 رمان 🏵 ❌ رو زمین به پهلو دراز کشیده بودم، یه گوشم رو فرش بود و اونیکی زیر فشار بالشتی که خودم محکم رو سرم نگه داشته بودم؛ برای جلوگیری از رسیدن صداهایی که نمیخواستم به گوشم برسن. صداهایی که از اتاق دیوار به دیوار این اتاق بود و انقدری بلند و آزار دهنده بود که تحت هر شرایطی با نهایت موذیگری خودش و به گیرنده های شنواییم برسونه و کل سیستم عصبیمو مختل کنه. انقدر به دفعات این صداهای منزجر کننده و موی بدن سیخ کن و شنیده بودم، که انگار حتی اگه تو این خراب شده نبودم هم تو گوشم اکو میشد. با اوج گرفتنشون تنم یخ بست، تمام اعضای بدنم از شدت شرم و خجالت میلرزید. جالب بود؛ اونا داشتن به کثیف ترین و حروم ترین شکل ممکن لحظه های خودشون و میگذروندن و من باید خجالتش و میکشیدم. دیگه کاسه صبرم لبریز شد، تحملم حدی داشت. از جام بلند شدم و رفتم سراغ شال و مانتوم. همیشه کارشون و از شب شروع میکردن که من کپه مرگم و گذاشته بودم و هیچی نمی فهمیدم. نمیدونم چرا امروز باید از ساعت هفت غروب این چهار دیواری رو برای من تبدیل به جهنم کنن. اینجا دیگه جای موندن نبود، به خصوص اینکه میدونستم این اوج گرفتن عجیب صداهای نکره شون با منظور خاصیه. اینم یکی دیگه از اون روشهای مثلاً غیر مستقیم رامیلا بود که منم ترغیب کنه باهاش همکار شم، همکار تو نجس ترین کار ممکن دنیا! «هه... قربونت برم خدا جونم! منو از کجا به کجا رسوندی!دمت گرم...» از اتاق رفتم بیرون و در و محکم بهم کوبیدم و همینکه راه افتادم تا فرار کنم از این خونه فساد در اتاق باز شد و بعد صدای رامیلا از لا به لای نفس نفس زدناش به گوشم خورد: -کجا دختره؟! وایستادم و با انزجار چرخیدم سمتش، صورتش گر گرفته بود و آرایش غلیظی که همیشه رو چشماش داشت تا جایی نزدیک سوراخای بینیش پخش شده بود. با یه ملافه فقط تیکه جلویی بدنش و از بالای سینه هاش تا پایین پوشونده بود ولی فقط جنبه ظاهری داشت و همه دخل و دونش بیرون بود! با دیدنش تو اون وضع فجیع احساس کردم یه چیز تلخ تا گلوم اومد و برگشت، واقعاً دلم میخواست روش بالا بیارم. هیچوقت نفهمیدم اسم اصلیش چی بوده که حالا این اسم و گذاشته روی خودش، هیچوقتم دلم نمیخواست بدونم! چون اون موقع دیدم نسبت به تمام آدمایی که این اسم و داشتن عوض میشد و ذهنیت بدی ازشون پیدا میکردم. همونجوری که با خشم بهش خیره بودم توپیدم: -باید به تو جواب پس بدم؟ شونه ای بالا انداخت و گفت: -جهنم! فقط هر خراب شده ای که میری شب و همونجا بمون. ما کارمون طول میکشه، برگردی مزاحممون میشی یابو علفی! بدون جواب خواستم رومو بگیرم که دوباره گفت: -فقط حواست و جمع کن سلیطه! جایی پیدا نکردی و خواستی تو پارک کپه مرگت و بذاری مامور بیاد بگیرتت تو هم آدرس اینجا رو بدی دهن مَهَنِت و پاره میکنما! بازم جوابی ندادم و یه قدم دیگه به سمت در رفتم، اگه نمیگفت هم من دیگه امشب قصد برگشتن به این جهنم دره رو نداشتم! انگار از جواب ندادنم حرصش گرفت که اینبار با صدای بلند تری غرید: -هوووووووووی کره خر! وایستا اینم گوش کن بعد برو. فردا هم که خواستی لشِ مرگت و برگردونی، یادت باشه با برگه استخدامت میای؛ وگرنه راهت نمیدم! با بهت بهش خیره شدم: -زر مفت نزن رامیلا! من فردا کجا بمونم پس؟! -من و سننه؟ برو خونه اون داداش بی غیرتت. برو پیش دوست و آشنا و فامیل؛ هر حرومزاده ای که تو رو انداخته تو دامن من. اگه نمیخوای بری؛ برو یه جا یه کار پیدا کن بعد برگرد اینجا...حالیته؟ -من تا فردا کدوم قبرستونی استخدام بشم؟ ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
📗 رمان آنلاین #مدار_چشمانت نویسنده: الف_کلانتری (یاسی) پویا تصمیم‌ می گیرد دیروزش را فراموش کند اما، دختری با حضور ناخواسته اش، همان دیروز تلخ را برایش زنده می کند و ... 📕 @Roman_Bartar
📕 رمان اتومبیل را به حاشیه ی خیابان راند و با خاموش کردن آن، تمام تنش را به سمت او و نیمرخ بی تفاوتش چرخاند. حرفش، حرف مادری بود که دلتنگ پسرش شده بود. پویا زودتر به حرف آمد و این از خوش یمنی لحظه های بین شان به شمار می رفت: _به در و گوهر گویی عادت داری، بگو می شنوم. فرشاد تلخ تر از خودش سری به افسوس تکان داد و پشت دست روی دهانش قرار داد. آمده بود که با همان بند رفاقت تعریف شده ی بین شان، کاری کند که دل این مرد را متوجه دلتنگی خانواده اش کند اما می دانست او مرد مدارا نیست. باید به قولش وفا می کرد، هر چند گناهی پای او هم نوشته نبود. دست از روی دهانش برداشت و گفت: _یک سال رفتی اون ور و طاقتت نیومد، حالا که هستی بازم دنبال جور کردن بهونه ای؟ کار داری و سرت شلوغه، همینا رو مدام می گی که مامانت بهونه ت رو نگیره؟ پویا سرش را به سمت دکه ی روزنامه فروشی روبرویشان چرخاند. نگاهش خیره ی دستان پسرکی بود که سیاهی واکس روی سرانگشتانش نشسته بود. _تو که می دونی من الان راحتم، خبری هم نیست که بخوام پنهانش کنم. اگه یکی راحتی من رو می خواد، پس رفیقم رو نمی فرسته سراغم که باز قصه ی جدید شروع بشه. فرشاد هم نگاهی به اطراف انداخت، گرمای تابستان بندر چیزی نبود که کسی لحظه ای داغی اش را حس کند و جان به لبش نرسد. _نیم پز شدیم، نکنه قرار گذاشتی تا وقتی من رو خر کنی همین گوشه شهر بمونیم و شب خونه برگردیم؟ جمله ی پرسشی اش بیشتر به طعنه می مانست تا سؤالی در انتظار جواب، فرشاد درجه ی فن اتومبیل را بیشتر کرد و دستش روی سوییچ ماند. _پویا نه تو بچه ای که بخوای از بابات دوری کنی، اونم وقتی که بودنت به درد الان شون می خوره و نه اونا دیگه آدمای چند سال قبل هستن که باز منتی رو سرشون باشه. پویا دست برد سمت دستگیره ی در و فرشاد با دیدن حرکتش، قفل مرکزی را زد و با لحن شاکی اش غرید: _پویا بتمرگ سر جات و دو تا جمله ی درست و حسابی بگو، بعد هر جا دلت خواست تشریفت رو ببر. پویا با همان نگاه عاریه گرفته از خونسردی اش، چشم به او و کلافگی اش دوخت. به سمت او خم شد و قفل را مجدد زد. _می خوام برم آب بگیرم روان پریش. پایش را که از اتومبیل بیرون گذاشت، داغی و شرجی آفتاب و هوا؛ اخم هایش را در هم فرو برد. به سمت هایپرمارکتی رفت که حاشیه ی پیاده رو قرار داشت. فرشاد صدای موزیک اتومبیل را کمی بالاتر برد و نگاهش در انتظار خروج پویا از هایپر مارکت بود. نمی دانست جواب بیم و امید افسانه خانم را چه بدهد، وقتی بهتر از او خبر از یکدندگی پسر بزرگش داشت. با بیرون آمدن پویا، صدای ضبط را پایین آورد و به سمت جلو خیز برداشت. سوییچ در دست، منتظر نشستن او ماند. پویا سریع نشست و بطری آب معدنی کوچکی را هم به سمت فرشاد گرفت. _نمی خورم. پویا بطری را روی داشبورد پرت کرد و گفت: _جهنم. فرشاد خیره ی زبان تیز و بی خیالی اش بود که پویا تمامی آب موجود در بطری را سر کشید و با ابروهای بالا رفته، سؤالش را پرسید. فرشاد سرش را به روبرو برگرداند و اتومبیل را روشن کرد: _انقدر فهمیدی که مأمور مامانت شدم و باید بهش خبر بدم. راه نمیای نیا، ولی بگو چی بهش بگم که فکر نکنه مثل تو خیره سرم و بی جواب گذاشتمش. پویا بطری خالی را میان دو دست تاب می داد و چشمش به دختری بود که خیره خیره به او زل زده بود. _با توأم مسخره، عنتر و منترت که نیستم. سه ساعت مرخصی گرفتم بیام سر وقتت که برم خبر مرگم یه چیزی به مامانت بگم دلش خوش بشه. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_Bartar 📜📃
@Roman_bartar 📕 رمان #آهوی_وحشی 🖊نویسنده: Omidvar 📃تعداد صفحات 430 🏵ژانر: #عاشقانه #اجتماعی کاور شخصیت رمان و نظر سنجی http://Instagram.com/_u/Romankhone_telegram
💮رمان آهوی وحشی☝️ @Roman_bartar نویسنده:*omidvar* خلاصه داستان: داستان مربوط می شه به بخشی از زندگی پزشک بسیار جوان و باهوشی که در سن کم تونسته مدرکش رو بگیره و حالا دوس داره بره و در یه منطقه محروم که بهش نیاز هست خدمت کنه… همزمان هم از خونواده این پزشک که اسمش مهران هست خواهید خوند و هم از جریاناتی که در منطقه مورد خدمتش واقع می شه… سارا دختر کوچکی هست که تمامی اهالی روستا از دستش عاصین… نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐