eitaa logo
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
143 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
https://abzarek.ir/service-p/msg/4784301 ناشناس رمانــ برایــ کتابــ خونـ هامونــ رمانـــــــ™️ @roman_bookk چنلـــ اصلیــ.:: @majekk_zapas
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا هم دردی خاطــــ.ره و....... حوصـــــــ.ـــله ات سر رفـــــــ.ته بیا چــت ناشــــ💌ــــــــناس https://abzarek.ir/service-p/msg/4784301
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "17" کپ کرده بودم این کوه یخ از من خواستگاری کرد دستش رو جلوی صورتم تکون داد امیرحسین : خوبید خانم حسینی نکاهش کردم _بله خوبم امیرحسین : برین خوب خوب فکراتون رو بکنید من خونه دارم ماشین دارم شغل هم که دارم خانواده خوبی هم دارم برای شناختتون روی بقیه اخلاق هام هم میتونیم با چند جلسه معاشرت ویا قرار بیشتر متوجه بشین _ببینید اقای صادقلوشما.... امیرحسین : ازتون خواهش میکنم خانم رها الان پاسخ من رو ندید بهش فکر کنید و بلندشد من هم همراهش بلندشدم امیرحسین : خواهش میکنم رها خانم بشیید و راحت باشید من میرم که مزاحمتون نباشم _خدانگهدار امیرحسین رفت و شکوفه برگشت همینطوری توی شک بودم شکوفه : خوبی رها ؟ _اره شکوفه : این صادقلو بهت چی گفت بهمت ریخت _بین خودمون میمونه فعلا شکوفه : اره بگو _ازم خواستگاری کرد خندید بلند بلند خندید _به چی میخندی دقیقا شکوفه : دارم به تو و امیرحسین فکر میکنم تو لباس عروس و دوماد زدم به بازوش _توغلط میکنی فکر کنی هنوز نه به باره نه به داره شکوفه دوباره خندید _باز به چی میخندی شکوفه : به اینکه خدا پس کله ی یکی زد بیاد تورو بگیره ایندفعه منم خندیدم سفارش هامون رو اوردن همینطوری که داشتم میخوردم گفتم _نگران نباش خدا پس کله ی یکی هم زده بیاد تورو بگیره چای پرید تو گلوش _خدایا ببین از هولش داره خفه میشه شکوفه : کوفت دختر درست بگو ببینم قورتی از چایی ام خوردم _یکی الاغی هم عین این صادقلو پیدا شده بیاد تورو بگیره شکوفه : اععع به شوهرم نگو الاغ _شکوفههه شکوفه : چیه خوب راست میگم خوشم نمیاد به شوهرم بگی الاغ _توهنوز نمیدونی کیه ؟ نمیدونی میخوایش یا نه بعد میگی شوهرم شکوفه : خب بگو کیه تا بعد بگم شوهرم _میشناسیش زد به بازوم شکوفه : رها الهی حناق بگیری بگو دیگه _هم خونه ایمونه شکوفه : سجاد؟ _خیر شکوفه : پارسا ؟ _نه شکوفه : ارشام ؟ اخم کردم چرا روش غیرتی شدم _اونم نه شکوفه لبخندی زد و گفت شکوفه : ارشیا ؟ بشکنی زدم _بعداز سه بار ارور دادن درست گفتی شکوفه بلند شد واومد بوسم کرد خندیدم شکوفه : خیلی گلی رهاااا ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀| @roman_bookk
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "18" _خب حالا از خوشحالی به فنامون ندی به ساعت نگاه کردم هواپیمای نیلوفر نیم ساعت دیگه میشت فرودگاه _ بریم فروودگاه دنبال نیلو شکوفه : بریم سوار ماشینم شدیم و سمت فرودگاه رفتیم شکوفه : تواز کجا میدونی ارشیا منو دوست داره _خودش گفت دیگه حرفی نزد خیلی خوشحال بودم که نیلو رو قراره بعداز دوسال ببینم به فرودگاه رسیدیم و ایستادیم تا بیاد اومد بدو بدو بغلم چمدونش رو شکوفه ازش گرفت و اونم خودشو پرت کرد توبغلم نیلو : ابجییییی _نیلوی مننننن سوار ماشین شدیم نیلو : دوستاتو معررفی کن رها _این خانومی که میبینی شکوفه اس دوتا دیگه هم خونه ان به اسم های ترنم و سیما و چهارتا پسر ، ارشام و پارسا و سجاد و ارشیا نیلوفر : اوکی خوشحالم از اشناییتون شکوفه : مرسی عزیزم به خونه رسیدیم کسی خونه نبود جز پارسا روی مبل بود و داشت چایی میخورد با صدای در برگشت و بلند شد و اومد طرفمون چمدون رو از دست شکوفه گرفت و رو به نیلو گفت پارسا : سلام نیلوفر خانم من پارسا هستم خوشحالم از اشناییتون نیلوفر هم متقابلا گف نیلوفر : سلام اقا پارسا همچنین بنده رو به من گفت نیلوفر : رها بقیه ی اونایی که بهم معرفیشون کردی کجان تا خواستم جواب بدم پارسا پیشقدم شد پارسا : کلاس داشتن چمدون نیلوفر رو پارسا بالا برد شکوفه زیر گوشم گفت شکوفه : این اخلاق پارسا با اومدن نیلوفرچقدر خوب شده نگاهش کردم _فکرشو از سرت بیرون کن من جنازه ی نیلوفر رو هم روی دوش پارسا نمیزارم شکوفه دیگه چیزی نگفت ترنم و سیما از کلاس برگشتن با نیلو رو بوسی کردن و حسابی باهم رفیق شدند ناهار رو من درست میکردم که با بازشدن در و دیدن ارشام مقابل در لبخندی به روی لبهام نشست انگار که ندیدمش مشغول اشپزی شدم داشتم لازانیا درست میکردم اولین بار بو لازانیا درست میکنم اونم از روی روش پختش مواد رو چیندم و داشتم داخل فر میزاشتم که ارشام اومد ارشام : خسته نباشی ؟ _سلام کی اومدی خودمو زدم به کوچه ی علی چپ ارشام : ده دقیقه ای میشه _اها خسته نباشی یک لیوان اب خورد و رفت لازانیا رو داخل فر گذاشتم و پیش بچه ها رفتم نیلوفر حسابیدباهاشون رفیق شده بود و از کنکورش برای بچه ها تعریف میکرد و اونها هم با اشتیاق گوش میدادن برگشتم تا چایی بریزم که پارسااومد تو اشپزخونه پارسا : چیکار میکنی لیوان هارو از توی کابینت برداشتم _چایی میریزم پارسا : این خواهرت خیلی خوبه ها رومو بهش برگردوندم _هواستو جمع کن پارسا باهاش زیاد شوخی نمیکنی اون دخترهای دور و برت نیستن پارسا : خب حالا از خداتم باشه و خندید منم خندیدم و گفتم _اره خیلی از خدامه همینجوری که داشتیم میخندیدم یکهو ارشام سر رسید و مارو با اون خندههامون دید اخمی کرد و رفت پارسا : این برادر ما بسیار روت غیرتیه ها _ببند پارسا : چشم شما امر کن و چایی هارو بردم و روی میز گذاشتم ارشام زل زده بود به تلویزیون و اخمی داشت یکی یکی چایی رو تعارف کردم و نوبت به ارشام رسید سینی رو سمتش گرفتم و یکم خودم رک خم کردم _بفرما نه نگام کرد نه حرفی زد یدونه برداشت و روی میز روبه روش گذاشت عصبی شده بودم چرا اینطوری میکرد ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "19" همه به جز ارشام تشکری کردند کنار نیلوفر نشستم و گفتم _میشه یه لحظه همتون به من توجه کنید همه ساکت شدند فقط ارشام روش به تلویزیون بود      ♡♡♡♡ارشام♡♡♡♡ روم به تلویزیون بود اما گوشم پیش رها ؛ واقعا عصبی میشدم وقتی پارسا و رها رو با خنده میدیدم روش یه احساس تعصب دا�شتم شروع کرد رها : بچه ها استاد صادقلو رو که میشناسین ؟ همه با سر تایید کردن رها : ببینین بچه ها من میخوام همه شما چهارتا پسرها به عنوان برادرم برام درمورد ایشون تحقیقاتی انجام بدین سجاد : درچه مورد برات تحقیق کنیم رها : اینکه چطور خانواده ایه خودش چجوریه اهل خونه و خانواده باشه و اهل دود و دم نباشه و اینا ارشیا : حالا این اطلاعات رو واسه چی میخوای ؟ سرشو پایین انداخت رومو برگردوندم و بهش خیره شدم فقط دعا دعا میکردم که حرفی رو که توی ذهنم میگذره رو نگه با حرفش دلم وایستاد رها : ازم درخواست ازدواج کرد سرشو بالا اورد چشم تو چشم شدیم همه بچه ها براش دست زدن و دخترا بغلش کردن نیلوفر : من برم زنگ بزنم به مامان بگم رها : نه نیلو نگو شاید جواب من منفی باشه هنوز چیزی مشخص نیست اگه قطعی شد خودم بهشون میگم دوباره نیلوفر بغلش کرد و اونم رفت توی اشپزخونه تا ناهار رو اماده کنه سجاد اومد کنارم و دستی روی شونه ام زد سجاد : سلام بر اقای عاشق _ چی میگی سجاد ؟ سجاد : خب چرا بهش نمیگی که دوسش داری یعنی سجاد فهمیده بود دوسش دارم ؟ اخه از کجا ؟ _ در چه موردی صحبت میکنی سجاد ؟ سجاد : همه چی رو فهمیدم انکار نکن _هعی سجاد سجاد : خب بهش بگو شاید واقعا انتخاب اونم تو باشی _اگه حتی یه ذره بهم حس داشت همون لحظه به صادقلو جواب منفی میداد سجاد دیگه چیزی نگفت رها : رفقا ناهار اماده است ناهار رو خوردیم و شستن ظرفهارو سیما و ترنم به عهده گرفتن ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "20" رها هم نشست روی مبل و سرش توی گوشی بود    ♡♡♡♡♡رها♡♡♡♡♡ صادقلو پیام داد 《سلام رها خانم امیرحسین صادقلو هستم بعدازظهر وقت دارید باهم کافه ای بریم ؟》 تایپ کردم 《سلام اقا امیر خوبید انشالله ؟ بله من بعدازظهر برنامه خاصی ندارم میتونم بیام 》 نوشت 《چه عالی ساعت 18 همون کافی شاپ ظهری که اسمش احساس بود خوبه ؟》 به ساعت نگاه کردم ساعت ۴ ظهر بود نوشتم 《بله تایم مناسبی است》 نوشت 《اگه اجازه میدید که ادرس بدید خودم بیام دنبالتون》 ادرس رو فرستادم و دست شکوفه و نیلوفر رو کشیدم و بردمشون تو اتاق شکوفه : چته دیوونه ، راستی دیدی ارشیا همش بهم لبخند میزد _خاک تو سر ندید پدیدات کنن شکوفه نیلوفر : درد بگیری رها کشوندیمون اینو بگی ؟ _نه گفتم بیاین به خاطر اینکه امیر حسین پیام داد شکوفه : امیرحسین ؟ _صادقلو رو میگم دیگه نیلوفر : همون استادت که خواستگاری کرده _اره شکوفه : چه زود صمیمی شدی _پیام داد و گفت ساعت ۶ عصر خودش میاد دنبالم تا بریم کافه شکوفه : او خدا شانس بده و رفتند بیرون این دوتا چقدر خل بودن حتی نذاشتند حرفمو ادامه بدم مانتو سبز لجنی ام رو با شلوار فول بگ زغال سنگیم با شال سبز روشن پوشیدم موهامو هم باز کردم و کج کردم تو صورتم با یه خط چشم و رژ کاررو تموم کردم و پایین رفتم پارسا : شال و کلاه کردی رها ؟ ارشیا : خبریه با زنگ در همه ی هواسا به سمت من جمع شد سجاد : تو با کسی قرار داری رها ؟ _اره با صادقلو بچه ها من رفتممممم و در رو بستم کتونی هام رو پوشیدم و سمت در رفتم امیرحسین مردی خوشتیپ بود و ورزشکار ، موهاش کمی فر بود چشماش و لب و دماغش کاملا به صورتش میومد همه چی متناسب باهم امروز هم یک تیشرت ابی نفتی پوشده بود و ماشینش لامبورگینی بود _ سلام اقا امیر امیرحسین : سلام رها خانم بفرمایید جلو نشستم که دیدم ارشام از پشت پنجره خیره به من بود ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "21" امیرحسین : به کجا نگاه میکنید؟ _هیچی هیچی بریم از عمارت اومدیم بیرون امیرحسین : کجا بریم ؟ _بریم پیاده روی رفت سمت یک خیابون و ماشین رو پارک کرد پیاده شدیم و راه رفتیم امیرحسین : بهتر نیست من بیام خواستگاری ؟ _ هنوز داداشا و خواهرام دارن واسه تو تحقیق میکنن و قبل از خواستگاری اولیه باید یکدور هم بیای و با خواهرام و داداشام صحبت کنی امیرحسین : چندتا داداش داری؟ _چهارتا چشماش گرد شد امیرحسین : بستنی بخوریم؟ _بخوریم رفتیم بستنی خوردیم و منو رسوند خونه همه دورهم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن که با اومدنم و وارد شدنم به خونه ساکت شدن _سلام دسته جمعی شکوفه و نیلوفر : سلام رها _من برم لباسام رو بعوضم شکوفه : من میام کارت دارم نیلوفر : منم میام اومدن تو اتاق شالم رو دراوردم _چیشده ؟ شکوفه : به پسرا گفتی که برن درباره ی صادقلو تحقیق کنن درسته؟ _خب اره نیلوفر : ارشام به هممون گفت چندروز دیگه بهت به دروغ بگیم که رفتیم تحقیق ولی چیزهای خوبی از صادقلو نگفتن _یعنی به دروغ گفته به من بگید تحقیق کردید درباره اش و همه ازش بد تعریف کردن شکوفه بشکنی زد شکوفه : دقیقا _اخه چرا ؟ نیلوفر : فکرکنم گلوش پیشت گیرکرده _امکان نداره اگه داشت پا پیش میزاشت شکوفه : فقط نگی ما بهت گفتیم _باشه شما برید بیرون من لباسام رو عوض کنم خودمو رو تخت انداختم از ارشام بعیده این کارها میدونستم چیکارکنم لباسام رو با شلوار و بولیز ورزشی عوض کردم و وارد هال شدم _ناهار خوردین؟ سجاد : نه _پس من ۹ تا پیتزا سفارش میدم بزنیم بر بدن تلفن خونه رو برداشتم و پریدم رو مبل _سلام ۹ تا پیتزای تک نفره لطفا ....... _دم خونه پرداخت میشه ...... _یادداشت کنین ، تهران ، خیابان...... غذا رو که سفارش دادم کنترل تلویزیون رو از جای سجاد کش رفتم و خاموشش کردم ارشام : چرا خاموشش کردی _میخوام ببینم نتیجه ی تحقیقاتتون تا الان چجوری بوده ؟ سیما : درمورد چی؟ _امیرحسین سجاد : من با پارسا درمورد خانواده اش تحقیق کردم ولی گفتن که ادمهای درستی نبودن ارشیا : منم با ارشام درمورد کارش تحقیق کردم میگن دروغ و دوز و کلک تو کارش زیاده ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "21" امیرحسین : به کجا نگاه میکنید؟ _هیچی هیچی بریم از عمارت اومدیم بیرون امیرحسین : کجا بریم ؟ _بریم پیاده روی رفت سمت یک خیابون و ماشین رو پارک کرد پیاده شدیم و راه رفتیم امیرحسین : بهتر نیست من بیام خواستگاری ؟ _ هنوز داداشا و خواهرام دارن واسه تو تحقیق میکنن و قبل از خواستگاری اولیه باید یکدور هم بیای و با خواهرام و داداشام صحبت کنی امیرحسین : چندتا داداش داری؟ _چهارتا چشماش گرد شد امیرحسین : بستنی بخوریم؟ _بخوریم رفتیم بستنی خوردیم و منو رسوند خونه همه دورهم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن که با اومدنم و وارد شدنم به خونه ساکت شدن _سلام دسته جمعی شکوفه و نیلوفر : سلام رها _من برم لباسام رو بعوضم شکوفه : من میام کارت دارم نیلوفر : منم میام اومدن تو اتاق شالم رو دراوردم _چیشده ؟ شکوفه : به پسرا گفتی که برن درباره ی صادقلو تحقیق کنن درسته؟ _خب اره نیلوفر : ارشام به هممون گفت چندروز دیگه بهت به دروغ بگیم که رفتیم تحقیق ولی چیزهای خوبی از صادقلو نگفتن _یعنی به دروغ گفته به من بگید تحقیق کردید درباره اش و همه ازش بد تعریف کردن شکوفه بشکنی زد شکوفه : دقیقا _اخه چرا ؟ نیلوفر : فکرکنم گلوش پیشت گیرکرده _امکان نداره اگه داشت پا پیش میزاشت شکوفه : فقط نگی ما بهت گفتیم _باشه شما برید بیرون من لباسام رو عوض کنم خودمو رو تخت انداختم از ارشام بعیده این کارها میدونستم چیکارکنم لباسام رو با شلوار و بولیز ورزشی عوض کردم و وارد هال شدم _ناهار خوردین؟ سجاد : نه _پس من ۹ تا پیتزا سفارش میدم بزنیم بر بدن تلفن خونه رو برداشتم و پریدم رو مبل _سلام ۹ تا پیتزای تک نفره لطفا ....... _دم خونه پرداخت میشه ...... _یادداشت کنین ، تهران ، خیابان...... غذا رو که سفارش دادم کنترل تلویزیون رو از جای سجاد کش رفتم و خاموشش کردم ارشام : چرا خاموشش کردی _میخوام ببینم نتیجه ی تحقیقاتتون تا الان چجوری بوده ؟ سیما : درمورد چی؟ _امیرحسین سجاد : من با پارسا درمورد خانواده اش تحقیق کردم ولی گفتن که ادمهای درستی نبودن ارشیا : منم با ارشام درمورد کارش تحقیق کردم میگن دروغ و دوز و کلک تو کارش زیاده ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "22" _ ببینین من شما چهارتا رو به عنوان برادرام براش معرفی کردم چون واقعا هم همینطوره پارسا : چاکریم _حرفتون برام سنده اما من که تحقیق کردم اصلا اینطوری نبود خانواده خوب و محترمی داره و خودشم نون حلال میاره سرسفره ارشام : باش پس برو باهاش ازدواج کن ولی هراتفاقی افتاد و چهارروز دیکه طلاق گرفتی نگی من گفتم و بلندشد رفت اتاقش _این چرا اینطوریه ارشیا : عاشقه _عاشق کی ؟ پارسا : بماند _چرا من تواین خونه غریبه ام اصلا منم اینجام ها وارد اتاقم شدم و در اتاق رو محکم بستم باز زنگ خونهسریع پریدم بیرون تا برم پیتزا رو از دم دربگیرم پارسا : من میرم بگیرم تو برو ارشام رو صدا بزن رفتم دم اتاق ارشام اهنگ منم شدم مث تو مث تو مث تو رو داشت گوش میکرد روی صندلی نشسته بود و به قاب عکسی خیره بود در زدم و وارد اتاق شدم سریع قاب رو به پشت روی تخت انداخت _اون چی بود ؟ ارشام : هیچی کاری داشتی _بیا ناهار ارشام : میل ندارم _گفتم بیاناهار ارشام : منم گفتم میل ندارم رفتم جای میزش _ یا بلند میشی یا ارشام : یا چی _ یا با اسلحه ای به نام قلقلک میام سراغت دستشو بالا گرفت _ من تسلیم بریم اول اون رفت صداش زدم _ ارشام ؟ ارشام : بله ؟ _ اون قاب عکس چی بود ارشام : میشه نپرسی _ اره ارشام : پس بریم ناهار رفتیم اون قاب عکس برام خیلی سوال بود رفتیم نشستیم به ناهار خوردن که یکهو ارشام بلند شد سجاد : چیشده ارشام ارشام : من الان کلاس دارم وای _ ای وای اگه تو کلاس داری منم کلاس دارم ارشام : زود حاضرشو بریم باهم سریع لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم خیلی تند میرفت دستمو به اون قسمت بالای پنجره گرفتم _ ارشام توروخدا ارومتر ارشام : ترسیدی _ با این رانندگیت توقع داری نترسم همش داری لایی و مویی میکشی رسیدیم د�انشگاه سریع از ماشینش پریدم بیرون _ من باشم دیگه باتو بیام دانشگاه ارشام : حرف نزن فقط بدو که به کلاس برسیم بدو بدو رفتیم سر کلاس خداروشکر به موقع رسیدیم و استاد نیومده بود بعد از پنج دقیقه استاد وارد کلاس شد  و همراهش یک دختر خیلی خوشگل که معلوم بود از ایران نیست همه به احترام استاد بلندشدیم +بشینید عزیزان +ایشون خانم ناریا دلیر هستند از ایتالیا اومدن و با گرفتن شناسنامه ی فارسی قراره بین ما زندگی کنن × استاد این ناریا خانم فارسی بلده ؟ ناریا : س.سلام...دو...ستان من یک ریزه فارسی هستم بلد استاد : میتونید بشینید خانم دلیر ناریا اومد و کنار ارشام نشست ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "23" ♡♡♡اززبانارشام♡♡♡ ناریا دلیر دانشجوی جدیدی که از ایتالیا امده بود به تهران اومد و کنار من نشست ناریا : های اق.اقا _سلام بانو خوش اومدید ناریا : تنکیو _خواهش میکنم درس رو استاد شروع کرد و بعد از ۴۵ دقیقه با خسته نباشید تمومش کرد ناریا سمت درخروجی رفت و رها هم اومد تو ماشین نشست تا برگردیم خونه یکهو با احساس اینکه یکی داره به شیشه ی ماشین میزنه هردومون سرمون رو به طرف شیشه ی ماشین چرخوندیم باز این خروس بی محل هردو از ماشین پیاده شدیم _سلام استاد رها : سلام اقا امیر صادقلو : سلام خدمت دانشجویان عزیز درسها خوبه ؟ _ممنونم خوبه امری داشتید ؟ صادقلو : نه نه فقط من با رها خانم یعنی خانم حسینی کار داشتم رها : اقای صادقلو ایشون یکی از برادرام هستن صادقلو مث اینکه تعجب کرده باشه کمی خم شد و دستش رو به طرفم دراز کرد دستشو نگرفتم که ضایع شد و با تک خنده ای گفت صادقلو : ولی فامیلیتون که باهم متفاوته رها : ارشام برادرن تنی ام نیست ولی خیلی برام عزیزه حرفش برام حکم سنده خیلی خوب و قاطعانه جوابش رو داد صادقلو : خوبه خدا واسه هم نگهتون داره ولی من میخواستم با شما بریم ناهار بخوریم رها انگار که مشتاق باشه کیفش رو از داخل ماشین برداشت و رو به من گفت رها : داداش شما برو خونه من که ناهارمم رو بخورم امیر اقا زحمت میکشه منو تاخونه میرسونه صادقلو : بله بله حتما سوار ماشین شدم و طولی نکشید که ماشین از جا کنده شد دستمو محکم به فرمون کوبیدم چطور میتونست همه رو ببینه جز منی که جلوی چشماش بودم اخ خدا اگه با امیرحسین ازدواج کنه چی خدایااااا گوشه ای پارک کردم و سرم رو روی فرمون گذاشتم یکهو با فکری که به سرم زد سرم رو بلند کردم حالا فقط باید تا فردا برای کلاس بعدی دانشگاه صبوری میکردم ♡♡♡اززبان رها♡♡♡ سوار ماشین امیر شدیم اهنگ سر کوهی نشستم به امید شب دیدار یار پخش شد امیر : میشه ازت یه خواهشی کنم _میشنوم امیر : میشه منو امیر صدا کنی و منم تورو رها _اخه امیراقا هنوز هیچ چیزی بین ما نیست و این بیرون اومدن من با شما صرفا برای اشنایی بیشتر هست همین امیر : میشه من تورو رها صدا کنم توهم منو امیر _ امیر اصلا متوجه نیستی که من چی میگم یکهو چشماش برقی زد خودمم تعجب کردم چرا امیر خالی صداش کردم امیر : قربون امیر گفتنت ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 ❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹💊❤️‍🩹 𐙚⋆°❤️‍🩹💊⋆ᥫ᭡ ᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ  Part     "24" بعد از خوردن ناهار منو خونه رسوند پیاده شدم _خداحافظ امیر : رها ؟ _بله ؟ امیر : دوست دارم چیزی نگفتم لبخندی زد امیر : برو خداحافظ کلید انداختم و وارد خونه شدم همه داشتن برج هیجان بازی میکردن _ سلام همگی سلام کردم وارد اتاقم شدم امیر نه ادم بدی بود نه ادم خوبی البته که من تا الان از اون بدی ای ندیدم لباسام رو با تیشرت و شلوار ست ام عوض کردم و پایین رفتم _منم بازی ؟ پارسا جایی کنار خودش باز کرد پارسا : بیا بشین سجاد : رها بردار یک چوپ ازچوپ های برج هیجان بیرون کشیدم سیما : ارشام گفت با امیر رفتی ناهار _اره شکوفه : خوش گذشت؟ _بدنبود ارشام پایین اومد گوشیش رو روی مبل انداخت رو به ارشیا گفت ارشام : یه دختر جدید از ایتالیا اومده ایران توی دانشگاه ارشیا : خب ؟ ارشام : خیلی دختر خوبیه ازش خوشم میاد من خواستم بردارم که افتاد همه خندیدن و دست زدن _خب مجازاتم چیه ؟ پارسا : هممون یه مجازات میگیم هرکدوم خواستی بین ۷ تا انتخاب کن _باشه ترنم : یه پارچ اب بریزی رو خودت سجاد : شام مهمونمون کنی پارسا : بلند شی با ارشام برقصی چشمای ارشام به تعجب باز شد نکاهی به من کرد و سرش رو توی گوشیش کرد سیما : بری دو تا جعبه شیرینی بگیری بدی هممون ولی خودت لب نزنی نیلوفر : شستن ظرفها و پخت و پز تا یکهفته به عهده ی تو شکوفه : مزاحم تلفنی یک شماره بشی ارشیا : دخترا قلقلکت بدن _وای خدا چقدر سخت _ارشام توچی نمیخوای بگی ؟ ارشام : من که تو بازی نبودم _حالا بگو یه چیزی یکم فکر کرد و گفت ارشام : لپ همه ی پسرا رو بوس کنی و لبخند مرموزی زد _بهتر ازهمه مال شکوفه بود که مزاحم تلفنی بشم ترنم گوشیم رو از اتاق اورد هرکی یه عدد گفت و خلاصه شد یک شماره بعد از دو تا بوق جواب داد شماره ی پسر شد یا خدا شکوفه : با افاده و ناز کردن حرف بزن اوکی رو نشون دادم همه دورم نشسته بودن _سلام خوشگله + سلام جیگر شما ناناص کی باشی _ یکی از هم محلی هات خیلی خوشگلی خوب لامصب همه داشتن از خنده زمین رو گاز میگرفتن + او خب شماره ام رو از کجا پیدا کردی قشنگ خانم _ از همسایتون هرزمان که از خونه میای بیرون میپامت + پس باید خبر داشته باشی که مامان وبابام و خواهر کوچیکتم رفتن شهرستان اره خانم ناناز _بله عزیزمممم عزیزم رو یه جوری گفتم خیلی خنده دار شده بود پسره رو واقعا ایسگا کرده بودیم ‌ ‌      ‌ ‌          ادامه دارد        ‌ ‌|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|