•در دل آسمان☁🌀
#پارت چهارمـ
_جهان:
تو اتاق کارم بودم و با ارول درگیر کار های این زنی بودم که قرار بود از کانادا بیاد اینجا برای شروع کار.به ارول گفتم پرونده این زن رو برام بفرسته.
تا بفرسته رفتم تو بالکن و دستم رو تو جیب پالتو بلندم کردم،از بالکن بزرگ عمارت به ماردین خیره شده بودم با صدای کایا از افکارم بیرون اومدم.کایا گفت:
«داداش...قضیه این زن آلیا سیمیت چیه؟»
نگاهی بهش کردم چهره اش کلا تعجب و گیجی داشت با خونسردی گفتم:
«این زنه داخل کانادا زندگی میکنه و تحصیلات پزشکی داره منم برای بیمارستان به دکتر زن نیاز داشتیم استخدامش کردم بعد این روزا میاد ببینمش،ببینم چجوریه تو هم بیا»
کایا باشه ای گفت و رفت من خسته بودم روزم رو مثل تمام روز های دیگه سخت و خسته کننده گذروندم.
باد سرد به صورتم میخورد اما نه باد نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونست آتش درونم رو خاموش کنه.یهو یاد اون زن افتادم رفتم تو اتاقم و بعد سمت در اتاق کارم که داخل اتاقم بود لپ تاب رو برداشتم و روی مبل نشستم با دقت تمام به مانیتور لپ تاب جزئیاتش رو میخوندم همه چیز سن و پدر و مادرش و برادرش و...هرچیزی که باشه در موردش بود خوندم و بعد خسته شدم و خوابیدم.
...
پارت بعدی رو پس فردا میدم دارم روی پارت ها کار میکنم🙂💕
براے چیزے کـہ میخوای تلاش کن نـہ آرزو .🤍✨️
𝓢𝓽𝓻𝓲𝓿𝓮 𝓯𝓸𝓻 𝔀𝓱𝓪𝓽 𝔂𝓸𝓾 𝔀𝓪𝓷𝓽, 𝓷𝓸𝓽 𝔀𝓲𝓼𝓱
مولانا،چقدرقشنگگفت: اگههمهجاتاریکبود، دوبارهبنگر،شایدنورخودتباشی🤍️
در دل آسمان بچه ها محدود شده چنل شرمندههه☁️🌀
https://abzarek.ir/service-p/msg/5097003 اگهـ صحبتی بود به گوشمـ🙂🫀؛
پیام شُما💘: https://eitaa.com/romancihal/37 فوروارد🌚🤡😝
..
درسته..😂🦦
بچه ها خبررر🌚🤌
محمد کامنت گذاشته که نیما حالش خوبه خداروشکر و فردا باهامون صحبت میکنه🥲💗
حالا چی میخواد بگه نمیدونم...
بازم مثل همیشه قربون صدقه میره😭🛐