🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_هشتاد_دوم
رو به قبله سجده ای بجا آورد و خدا را بخاطر این پیروزی شکر کرد ، میدانست اگر امداد های غیبی خدا به سمتش نمی آمد و توسل به حضرت مادر را نداشت موفق نمیشد ...
تازه به یاد آورد که همکارانش برای چه چیزی بیرون رفته اند .
واکر را برداشت به سمت بیرون راه افتاد . ساختمان آرام و در سکوتی ترسناک به سر می برد اما اتاق سرباز ها بنظر شلوغ می آمد در را زد .
کسی در را باز نکرد . خودش وارد شد با دیدن صحنه ی رو به رویش با تعجب به آنها نگریست .
آنچه را می دید باور نداشت ...
راننده یاسین با چهره ای خون آلود بی حال روی زمین دراز کشیده بود و همه ی همکارانش با ناراحتی و خشم به او نگاه میکردند .
مهدا حس میکرد قلبش از وضع جوان مقابلش فشرده شده است ...
با سختی جلو رفت با پا هایی که ناتوان تر از همیشه با او سر ناسازگاری داشتند ...
کنار محمدحسین ایستاد و به جسم خونین سربازی نگاه کرد که فقط ۱۴ روز از خدمتش باقی مانده بود ، پسری که راننده و سرباز در اختیار خودش بود برای پیدا کردن سرنخی از مروارید و کشف عقرب ...
وقتی با هم برای بازرسی به کلانتری ها می رفتند به مهدا گفت که به دختر عمویش علاقه دارد اما چون مادر و خواهری ندارد کسی نیست برایش خواستگاری برود و مهدا قول داده بود با پدر و مادرش برایش به خواستگاری بروند ... از آن روز مهدا شد خواهری که هیچ وقت نداشته ... آنقدر او را دده جان * صدا کرده بود که همه متوجه شده بودند ...
پسری که با گویش آبادانی و قلبی مهربان شهره ی پادگان بود ... اما حالا زبانی برایش نگذاشته بودند که شیرین زبانی کند ... و زبان شیرینش را بریده بودند ...
اشک های مهدا صورتش را قاب کرد ، آن لحظه نه به ماموریت فکر میکرد ، نه به پروژه ، نه به سیستم ، نه به ...
فقط به او فکر میکرد ... فقط به دختری که دوست داشت ... حتی اگر تنها مشکلش عدم تکلم باشد چه کسی حاضر است با پسری لال ازدواج کند ؟!
پاسداران بهداری برای رساندنش به بیمارستان در تکاپو بودند که سرهنگ از اتاق بیرون رفت و خانم مظفری گفت : آقا سید الان باید چیکار کنیم ؟
سیدهادی کلافه دستی به مو هایش کشید و گفت : بریم سر سیستم نمیشه که ره...
ـ انجامش دادم
همه به مهدایی که به رد خون زل زده بود نگاه کردند .
محمدحسین : میشه بگید دقیقا چیکار کردین ؟
ـ اطلاعاتو پس گرفتم ...
همون سیستم هم هک کردم ...
از قبل رمز سایتشون رو داشتم ...
اشک ریخت به رد خون اشاره کرد و گفت :
خودش رمزو پیدا کرده بود ...
دیشب برام ایمیل کرد ...
میگفت دو روزه داره تلاش میکنه ...
میخواستم از عقرب بهش بگم ....
بهش بگم کسی که خیلی وقته دنبالشیم همون ث...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دده ، در گویش شهر آبادان به معنای خواهر است .
&ادامه دارد ...
📚
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_هشتاد_سوم
نزدیک بود مهدا چیزی بگوید که جلوی محمدحسین یک اشتباه بزرگ بود که سید هادی جلوی این اتفاق را گرفت و گفت : خانم مظفری لطفا خانم فاتح رو ببرید بیرون ایشون حالشون زیاد خوب نیست ....
مهدا نگاهی به چهره ی نگران سید هادی کرد که به محمدحسین اشاره می کرد ، مهدا تازه متوجه شد که ...
او تقصیری نداشت ، قوه ی عقلی تصمیم گرایی زنان حجم بیشتری از احساس نسبت به مردان پذیرفته و این باعث میشود زنان منبع احساس و محبت باشند و به اطرافیانشان آرامش بدهند ...
باید گفت " فتبارک الله احسن الخالقین..
نباید از یاسین ، نوید و گروهشان غفلت میکردند . همگی سر کارشان برگشتند ولی این بار با بغض و کینه ....
محمدحسین هر چه تلاش کرد بماند و چیز بیشتری بفهمد موفق نشد و هادی او را به آزمایشگاه تحقیقاتیش فرستاد .
درگیر پیدا کردن ردی از یاسین بودند که GPS نوید فعال و وارد منطقه شان شد ...
سید هادی : نوید وارد حریم ما شد ...
یکی بی سیم بزنه
مهدا بی سیم را برداشت و شروع کرد ؛
فاتح فاتح ... یاسر ؟
فاتح فاتح ... یاسر ؟
.
.
.
+ فا....ت....ح .... بگو...شم !
یاسر .... اعلام موقعیت ؟
+ در حال گشت زنی .... وضعیت خاکستری
این یعنی در حال جست و جو است و هنوز موفق نشده یاسین و گروهش را پیدا کند .... و سوژه از دستش گریخته .... !
سرهنگ : بده به من ... !
یاسر ؟
بله قربان
سه تا عقاب بفرس به پارتی که میگم
چشم قربان
...............
سرهنگ توضیحات لازم را داد و نوید را تفهیم کرد ...
بیست دقیقه گذشت تا نوید برگشت بدون همان سه نفری که به دستور سرهنگ برای پایش منزلی که آخرین بار مروارید فرضی دیده شده بود ، برود .
سرهنگ : تو پنج دقیقه همه چی رو بگو نوید ...
نوید : قربان طبق لوکیشنی که داشتم رفتم دنبال یاسین ولی از یه جایی به بعد دقیقا همون جایی که ماشین یاسینو دیدمـ GPS یاسین قطع شد
هادی : دقیقا کجا ؟
نوید : خیابان ..... کنار شیرینی فروشی ....
بچه ها میگن همون لحظه که دسترسی ما به سیستم قطع شده یه مرد جوون که کلاه و عینک داشته از شیرینی فروشی .... خارج شده و رفته سمت همون ماشینی که منبع قطع سیگنال های ما بود ... بیسیم منم یه طرفه شد ینی فقط صدای خانم فاتح و داشتم
سید هادی : خب
ـ بعد از یه مسیر کوتاه ماشین یاسین کنار یه آپارتمان ایستاد یه توقف خیلی کوتاه انگار منتظرش بودن یه دختر سوار ماشین شد ...
&ادامه دارد ...
📚
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_هشتاد_چهارم
مهدا : اون ماشینی که باعث قطع سیگنال شده بود چی ؟
ما از اون هم سیگنال داشتیم یه دفعه از خیابان .... قطع شد
نوید : دو تا از بچه ها رو فرستادم دنبالش ولی توی ترافیک جا مونده بودن پشت سرویس مدارس
سرهنگ : توی اون خیابون که مدرسه نیست !
مطمئنی دانش آموز بود ؟
ـ آره بچه ها میگن دخترای دبیرستانی بودن ظاهرا یه نفرشون تصادف کرده بوده و بقیه دورش ...
سرهنگ : تصادف قبل از ورود بچه های ما بوده ؟
ـ آره
ـ قبل از ورود اون ماشین چی ؟
ـ فکر میکنم هم زمان بودن ... چون اون تونست ازشون بگذره
سرهنگ رو به خانم مظفری گفت :
همین الان دوربین های اون منطقه رو چک کن ببین تصادف دقیقا کی بوده ؟ چطور اتفاق افتاده ؟ و اون ماشین دقیقا از کدوم خیابون اومده !؟ پلاک ماشینی که تصادف کرده و سرویس رو میخوام !
.
خانم فاتح ؟ برید چک کنید دقیقا دبیرستان های نزدیک اون جا کجاست !؟ ساعت تعطیلی مدرسه !؟ و چنین پلاکی متعلق به کدوم مدرسه است و چه دانش آموزایی داشته !! و مقصد دانش آموزان کجا بوده !
ـ چشم .
خانم مظفری متوجه شد خبر رسیده دوربین میدانی که به اون خیابان احاطه داشته خراب شده است و عجیب تر اینکه دقیقا دیشب این اتفاق افتاده و این یعنی بازی خوردند ...
مهدا : دبیرستان های دخترانه نزدیک اون منطقه رو پیدا کردم و همه ساعت ۱۳:۳۰ تعطیل میشن ولی این اتفاق ساعت ۱۳ رخ داده پس ربطی به سرویس مدارس نداره و این یه کار از پیش برنامه ریزی شده بوده
میتونیم بریم به همون خیابون ببینیم اگه مغازه ای دوربین مدار بسته داره تونسته فیلمی از ماشین تهیه کنه یا نه ، موافقین قربان ؟
ـ بله پیشنهاد خوبیه هاد...
ـ اگه اجازه بدین من هم برم باهاشون
ـ راه رفتن برات سخت نیست ؟
ـ نه قربان . الان ساعت ۳ هست اگه اجازه بدید قبلش برم منزل
ـ باشه برو
ـ ممنون قربان
با سیدهادی هماهنگ کرد ساعت ۴ دنبالش بیاید ، به مرصاد تماس گرفت و منتظرش ماند .
مرصاد که رسید از دژبانی خارج شد و بسمت ماشین رفت .
مرصاد : پس این طوری که میگی ما کمتر از یک ساعت وقت داریم درسته ؟ خب کجا بریم ؟
ـ مگه به مامان نگفتی من با توام ؟
ـ چرا
ـ خب دیگه بریم دفتر بسیج ، فقط عصایی که خریدیم داخل ماشینه ؟
ـ آره ، میخوای ازش استفاده کنی ؟ بنظرت موقعش رسیده ؟
ـ آره ، دکترم گفت وقتی تونستم بدون واکر قدم بر دارم از عصا استفاده کنم ، امروز داخل اداره چندین بار بدون واکر جا به جا شدم
ـ خیلیم خوب ، خودتو برای مبارزه با ندا آماده کن
ـ اونم هست ؟
ـ میشه نباشه ؟
ـ چی بگم .
به محض رسیدن به دانشگاه مهدا عصایش را از مرصاد گرفت و اولین قدم را مطمئن و محکم برداشت خیلی راحتتر از واکر دست و پاگیر بود .
به دفتر بسیج رفتند که صدای داد و فریاد ندا توجهشان را جلب کرد .
ندا : نه خانوم چرا نمی فهمی ؟ فقط بسیجیای پایگاه رو می بریم ...
+ خب منو الان عضو کن میخوام بیام آخه
ندا : تو که تا الان اون وری بودی یه مدتم روش برو واسه راهیان نور بیا
+ من میخوام بخاطر رحلت امام بیام
ندا : هههه امام ؟ برو بذار باد بیاد برا منم امام ... امام نکن .. امام برای یکی مثل تو با ایـ...
مهدا طاقت نیاورد و گفت : امام پیشوای همه ی آزادی خواهان عالمه .... منحصر به یک خط فکری خاص نیست
ندا : گل بود به سبزه نیز آراسته شد ... به شما چه ربطی داره ؟ مگه شما مسئول سیاسی بسیج دانشگاه علوم پزشکی نیستی ؟ اینج...
مرصاد : چه ربطی داره ؟ برای اصفهان مبدا این دانشگاه انتخاب شده از دانشگاه های دیگه هم میان کمک و نام نویسی ، پوزخندی زد و ادامه داد :
جالبه که سیدمحمدحسین به این قضیه ربط داشت که از تا همین الان این جا بود ....!
&ادامه دارد ...
📚
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_هشتاد_پنجم
ندا حرصی به مرصاد نگاه کرد و خواست جوابش را بدهد که مهدا پیش دستی کرد و گفت :
من اجازه دارم اینجا باشم و در امور مشارکت کنم
رو به دختری که ندا با بی ادبی با او صحبت کرده بود گفت : ببین عزیزم ما فقط میتونیم کسانی رو ثبت نام کنیم که بیش از سه ماه فعالیت داشتن ، نه اینکه خدایی نکرده بقیه شایستگی نداشته باشن به هیچ وجه بخاطر محدودیت هایی مثل فضا ، حمل و نقل ، جای موندن و ...
هست . اما خب یه راهی برای رفتن شما هست ...
+ چی ؟
ـ یه نفر که خودش سهم ثبت نام دارن ، جای خودشونو بدن به شما
دختر مغموم و ناراحت سرش را پایین انداخت و گفت : آخه همه دوست ها و همکلاسی هام خودشون میخوان برن
ـ من کسیو میشناسم که میتونید به جاش برین اما قبلش باید یه سری تعهد بهش بدین
+ چه تعهدی ؟
ـ شماره تلفنشو بهتون میدم باهاش صحبت کنین ، شما هم شماره خودتو بده به من تا بهش بدم ، فردا صبح بهش زنگ بزن
+ باشه ممنون
مرصاد متوجه شد که مهدا شماره خودش را داد و شماره دختر را هم گرفت .
مهدا بعد از اینکه ناهارش را با مرصاد خورد به اداره رفت تا با هادی به مغازه ها بروند .
مانتو بلند و خاکستری با شالی مشکی که صورت سفیدش را قاب کرده بود پوشید و با آرایشی ملیح که عادی به نظر برسد با سیدهادی و دو تن دیگر از همکارانش راهی شد .
سید هادی : خب برین ، ساعت ۵:۳۰ بیاین میدان ... بی سیم هاتونو خاموش کنین ولی با گوشی در دسترس باشین
ـ چشم قربان .
همگی راهی موقعیت شدند ، مهدا اولین انتخابش طلا فروشی بزرگ و چند طبقه بود به این فکر کرد که چنین طلا فروشی حتما چندین دوربین و از چندین جهت دارد .
سردرش را خواند ، حکیمی .
آنقدر ذهنش درگیر بود که نفهمید این فامیلی .....
بسمت در رفت و داخل شد ، نگاهش را چرخاند دنبال کسی که بتواند حرفش را بزند و بدون درگیری موفق شود .
به سمت نگهبان در رفت و گفت :
سلام جناب
ـ سلام بفرمایید
ـ ببخشید میتونم مسئول مدیریت دیجیتال طلافروشی رو ببینم ؟
ـ کارتون ؟
ـ باید چیزی رو بررسی کنم
آرام کارت که او را مریم رضوانی سروان اداره آگاهی ... نشان میداد را از کیفش بیرون کشید و مقابل گرفت رنگ از رخش پرید و با لکنت گفت :
ما .. اینجا .. خلاف نمی کنیم بخدا من اینجا مثل دوربین مدا...
ـ من فعلا با شما و نگهبانیتون ندارم فقط بهم بگید کجا میتونم فیلم های ضبط شده ی امروز رو ببینم ، خودتون هم دم دست باشید .
آب دهانش را قورت داد و گفت : چشم بفرمایید راهنماییتون کنم
خواست با مهدا راهی شود که مهدا گفت : شما مگه نباید اینجا بشینید و مراقب باشید ؟
ـ بله خانم
ـ پس چرا دنبال من راه افتادی ؟ بگین کجا برم
ـ طبـ... قه انتهای راهرو سمت چپ اتاق مدیره
ـ ممنون ، همینجا بمونید
ـ چ... چشم
مهدا بسمت سرویس رفت و بی سیمش را فعال کرد و به همکارش که مراقب محوطه بود گفت :
رضوان رضوان ... عماد ؟
ـ عماد بگوشم قربان
ـ حواستون به طلا فروشی باشه
منتظر یه خاطی ترسو باشید
ـ چشم قربان
ـ از دستش ندید
با تلفن در دسترسم
ـ دریافت شد ، تمام !
از سرویس خارج شد که با دیدن صحنه مقابلش سریع بازگشت ......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🍃🌹🍃
&ادامه دارد ...
📚
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀
enc_16439056496770012419722.mp3
2.96M
خواب میبینم
که شب جمعه با
سینه زن ها...
حرمت عازمم
اصلا دارم
دیگه دق میکنم
من این روزا
کربلا لازمم😭
#شب_جمعه
#کربلا
https://eitaa.com/romanemazhabi
هدایت شده از 🌸 دختــران چــادری 🌸
تحدیر(تندخوانی)جزء۱۸ قرآنکریم - <unknown>.mp3
4.16M
💠 تلاوت تحدیر (تندخوانی) 💠
⚜ #جزء_18 #قرآن_کریم ⚜
📥توسط استاد معتز آقایی
⏲ «در ۳۰ دقیقه یک جزء تلاوت کنید»
📩 به دوستان خود هدیه دهید.
🕋 هر روز ماه مبارک رمضان در کانال :
🆔 @Clad_girls
هدایت شده از رمان های مذهبی بخش گفتگو محور
سلام و نور و رحمت
بر بنده های خوب خدا...💫
پاک پاکین امشبااا
مگه میشه الهی العفو بگی و خدا نبخشه؟
مگه میشه خدارو به ۱۴ معصومش قسم بدی و دعاهات اجابت نشن؟
خدا خیلی مهربونه
خیلی زیاد
ان شاءالله که این شب ها
تقدیر ما خوب نوشته بشه
بهترین ها سهممون بشه
حتی اگر امشب قراره اسممون خط بخوره از لیست دنیا،فقط با شهادت باشه...🖤
آره خلاصه...
استغفار و فراموش نکنید رفقا...
هدایت شده از رمان های مذهبی بخش گفتگو محور
اگر بخوای یکسال آینده ات و خودت بنویسی..
چطور مینویسیش؟
https://harfeto.timefriend.net/17008543529441
اینجا بگو اگر دوست نداشتی تو کانال بزارم ❌ این وبزار
۵قسمت رمان امشب رو
همراه با رمان فردا شب
همون فردا میزارم...
ممنون از صبوریتون
امشب منم مثل خیلی از شما رفقا
در مراسم شب های قدر شرکت کرده بودم
و شرایط بارگذاری رمان و...نداشتم.
یاعلی🖤
علی اجازه نداد آبرویِ ما برود ،
چه دِین ها که ندارد گدا به مولایش ؛
سرش شکسته ولی عاشقانه میخندد !
نمانده فاصلهای تا وصالِ زهرایش =) 💔 ..
این حس خوب بعد روضه و مناجات که نفس عمیق میکشی و انگار راه ریههات باز شده ، سبك شدی و راحت میتونی نفس بکشی و میپرستم ؛ نمیدونم میفهمید چیمیگم یا نه ، ولی من الان تو اون حالت ِ خیلی خوبم 🥺🖤.
هدایت شده از 🌸 دختــران چــادری 🌸
تندخوانی جز نوزدهم - استاد معتز آقائی.mp3
4.02M
💠 تلاوت تحدیر (تندخوانی) 💠
⚜ #جزء_19 #قرآن_کریم ⚜
📥توسط استاد معتز آقایی
⏲ «در ۳۰ دقیقه یک جزء تلاوت کنید»
📩 به دوستان خود هدیه دهید.
🕋 هر روز ماه مبارک رمضان در کانال :
🆔https://eitaa.com/clad_girls