@Romankade, hasrat nefrat eshgh.epub
حجم:
218K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
حسرت نفرت عشق ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: م خالقی
📖تعداد صفحات: 150
💬خلاصه:
باصدای بسته شدن در.خواب به کل از سرم پرید.تو جام نیم خیز شدم ببینم کدوم خری در خونه روبا در طویله اشتباه گرفته که با امیرورامین والبت سپهر بااخمای فوق العاده ناجور روبه رو شدم.دستی به چشمام کشیدمو ونشستم:( چتونه باز…) هنوز حرفم تموم نشده بودکه سپهر با اخم مثلا ترسناکش به امیر خیره شد(:از این شازده بپرس.) پتورو کنار زدم(حوصله ندارم.خودت بگو)نگام کرد {چی میخواستی بشه استاد مالکی سر کلاس یه زری زد امیرم گرفت پشت دیوارای دانشگاه سیر کتکش کرد}
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #حسرت_نفرت_عشق
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_62 پرههای بینی شیرین از حرص و بغض باز و بسته میشد، با
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_63
شیرین به محض رفتن فرهاد، از حرص سرش را روی متکا کوبید و دستهایش را روی صورتش گذاشت. اشکهای گرمش از گوشهی چشم سرازیر شد و راهی به سمت گوشهایش در پیش گرفت، برای لحظهای یادآور آن روزها شد، خاطراتش مانند فیلمی که روی دور تند قرار گرفته باشد از نظرش گذشت و شدت فرو ریختن اشکهایش را بیشتر کرد.
کاش آن روز پلهای پشت سرش را خراب نمیکرد، کاش غرور فرهاد را با حرفهایش لگدمال نمیکرد، حالا که به گذشته نگاه میکرد میدید که فرهاد برای او بد نبود، شیرین اما چشمهایش را روی تمام خوبیهایش بست و شخصیت او را زیر سؤال برد. کاش میتوانست به فرهاد بگوید اشتباه کرده، کاش از فرهاد میخواست که به او اجازهی جبران دهد، اما...
نه! فرهاد دیگر آن فرهاد سابق نبود!
حرفهایش نیشدار شده و سوز و کنایهای که میزد چون خنجر بر پیکر شیرین فرود میآورد.
***
روزها از پی هم گذشت و درمان شیرین به خوبی پیش میرفت.
در این بین فرهاد، گاهی اجازه مییافت از نزدیک شیرین را ملاقات کند و گاهی هم فقط از پشت پنجرهی شیشهای تماشایش میکرد، اوقاتی که از نزدیک ملاقاتش میکرد تمام تلاش خود را به کار میبست تا زخمی به دل بیمار دختر عموی شیرینش نزند، ولی گاهی هم نمیتوانست خود را کنترل کند و سخنانی تند و گزنده بر لب میآورد و بلافاصله هم پشیمان میشد، او مردی بود که غرورش جریحهدار شده بود و کنترل کردن چنین مردی بسیار سخت است.
گاهی ساسان هم با او همراه میشد و اگر بر حسب شانس اجازه ورود به اتاق شیرین را میگرفتند آنقدر بذلهگویی و شادی میکرد که شیرین خسته و بیحال هم شاد میشد و میخندید. در این میان فرهاد تنها نظارهگر خندههای از ته دل شیرین میبود.
شیرین گاهی این رفتارها را حق خود میدانست و گاهی به شدت دلگیر میشد. وقتی فرهاد را نمیدید دلتنگش بود و برای دیدن دوبارهاش لحظهشماری میکرد، اما وقتی فرهاد به ملاقاتش میآمد پس از دقایقی آرزو میکرد که هرچه زودتر وقت ملاقات به پایان برسد و او برود.
آن روز کارهای شرکت به طرز سرسامآوری در هم پیچیده شده بود. سفارشهای شرکتهای بزرگ اشتباهی جابهجا شده و این قصور متوجهی فرهاد بود، ساسان نیز نگران در کارها کمکش میکرد تا هر دو بتوانند این خرابکاری غیرقابل چشمپوشی را رفع و رجوع کنند. فرهاد مدام به ساعت نگاه و سعی میکرد به کارهایش سرعت ببخشد.
نیم ساعت به زمان ملاقات مانده و فرهاد هنوز کارهایش را به سرانجام نرسانده بود. با خود فکر کرد دیدار امروز با شیرین را از دست خواهد داد. از تصورش عصبی و پرخاشگر دستی روی میز کشید و فریاد سر داد:
_لعنتی، لعنتی، لعنتی!
سپس دستانش را روی میز و پیشانیاش را روی دستانش گذاشت و با صدای بلند نالید:
_وای خــــدا!
همهی این اتفاقات در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، ساسان که پشت میز مقابل فرهاد نشسته و درحال چک کردن لیستهای مرسوله بود، با این حرکت فرهاد از جا پرید و خود را به او رساند و توبیخوار گفت:
_فرهاد! این چه کاریه آخه؟! بچه شدی؟!
فرهاد سر بلند کرد و به ساسان خیره شد، مرد جوان درماندگی را از چهرهاش خواند، دستی پشت فرهاد گذاشت و خواست دهان باز کند که قبل از او فرهاد به حرف آمد:
_خسته شدم ساسان! خسته شدم. دلم میخواد بخوابم، یه خواب یکساله، شاید هم بیشتر...
ساسان به شوخی پسگردنیای حوالهی فرهاد کرد:
_صبر کن! به وقتش میبرمت قطب جنوب کنار خرسهای قطبی شیشماه بخواب، ولی اول باید شیرین رو راه بندازی
فرهاد به صندلی تکیه داد و سرش را عقب برد، طوری که حالا صورتش موازی با سقف اتاق بود، در همان حال سرش را به چپ و راست تکان داد و چند بار نام شیرین را زمزمه کرد و ادامه داد:
_شیرین!؟ شیرین رو راه بندازم؟! میدونم خیلی پست فطرتیه که همچین فکری کنم، اما دوست ندارم خوب شه! اگه خوب بشه از پیشم میره، اگه خوب بشه طبق قولی که به عمو دادم باید برگردونمش، باید بره ایران!
جملههای آخر را با وحشت ادا کرد. ساسان غصهدار نگاهش کرد و دستش را به نشانهی حمایت روی شانهی فرهاد کوبید. فرهاد کمرش را صاف و دوباره به ساعت خود نگاه کرد و اینبار کلافه دو دستش را محکم روی پایش کوبید:
_وقت ملاقات شد، من نمیتونم برم، اون دختر چشمبهراهه! ای وای خدا چرا اینجوری شد؟!
ساسان اطراف اتاق را از نظر گذراند:
_با این حرکتت کارت رو چند برابر کردی! حالا این کاغذها رو باید به ترتیب شماره بچینیم...
خواست خم شود که فرهاد دستش را گرفت:
_نه ساسان، تو دست نزن! تو فقط خودت رو به شیرین برسون!
ساسان با تردید نگاهش کرد:
_واقعا؟!
فرهاد سرش را تکان داد:
_بله، واقعا، من که اینجا گیر افتادم، تو برو ملاقاتش، اگه تونستم زودتر کارهام رو تموم کنم میام
ساسان همچنان با تردید نگاهش میکرد، فرهاد با سر انگشتانش ساسان را هول داد:
_چرا اینجوری نگام میکنی؟! برو دیگه!
@Romankade, Arose sefareshi .pdf
حجم:
7.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Arose sefareshi.apk
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Arose sefareshi.epub
حجم:
465K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
عروس سفارشی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: مریم افروغ
📖تعداد صفحات: 1128
💬خلاصه:
آیناز دختر شر و شیطون که همه خاستگاراش رو فراری میده حالا به درخواست پدرش مجبور میشه کسی رو انتخاب کنه که فقط عکسش رو دیده و بدون جشن و با یک عقد تلفنی به خارج کشور پست بشه!!!
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #عروس_سفارشی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_63 شیرین به محض رفتن فرهاد، از حرص سرش را روی متکا کوب
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_64
ساسان که از جدیت فرهاد مطمئن شد، به سرعت شرکت را ترک کرد و راه بیمارستان را پیش گرفت.
زودتر از آنچه فکرش را میکرد به بیمارستان رسید، پس از کسب اجازه از پرستارها وارد اتاق شیرین شد؛ شیرین روی تخت نشسته و چشم به قاب پنجره و آسمان پوشیده از ابر دوخته بود. صدای در اتاق را شنید، به خیال اینکه فرهاد آمده ضربان قلبش بالا رفت و در دل خوشحال بود، اما برای اینکه دقایقی هر چند کوتاه از گزند حرفها و طعنههای فرهاد در امان باشد، سر برنگرداند. بالاخره او در این کشور غریب بود. فضای بیمارستان در میان آشنایان و همزبانان خود جهنم بود چه برسد به جایی که نه او را میشناسند و نه میتوانستند با او صحبت کنند؛ تنها دلخوشیاش رفت و آمدهای فرهاد بود. حالا هر چقدر که او را میگزید، باز اما وجودش غنیمت بود.
با "سلام" ساسان سرش را به سرعت برگرداند، طوری که صدای "قرچ" گردنش بلند شد. مبهوت جواب سلام ساسان را داد و به پشت سر ساسان نگاه کرد، منتظر ورود فرهاد بود، اما وقتی ساسان در را بست امیدش به یأس تبدیل شد.
ساسان متوجهی تغییر چهرهاش شد، لبخندی زد:
_تنها اومدم، فرهاد کار داشت
شیرین نمیتوانست حرف ساسان را باور کند، چرا که میدانست فرهاد هرطور شده خود را به بیمارستان میرساند، اما حالا... خیلی سعی کرد نگرانی خود را پنهان کند، ولی موفق نبود:
_براش اتفاقی افتاده؟!
ساسان وحشت را از نگاهش خواند، خندهی بلندی سر داد:
_نه بابا، چه اتفاقی؟! کارهای شرکت هنوز تموم نشده بود مجبور شد که بمونه
صندلی کنار تخت را پیش کشید و روی آن نشست، سپس ادامه داد:
_خب خدا رو شکر انگار بهتری، رنگ رُخت جا اومده
شیرین که همچنان به حرفهای ساسان بیاعتماد بود، لبخندی مصنوعی روی لب نشاند:
_بله خیلی بهترم، فقط نمیدونم کِی از اینجا خلاص میشم.
ساسان کف دستهایش را به هم چسباند و بین زانوهایش قرار داد:
_دیگه صدات هم خسخس نمیکنه، با همین فرمون پیش بریم انشاءالله به زودی مرخص میشی
شیرین خندید، ساسان دستش را پشت سرش کشید:
_البته اگه طبابت منو بخوای اینجوری تشخیص میدم
صدای خندهی شیرین اینبار بلندتر به گوش رسید:
_کاش میشد روی طبابت شما حساب کرد!
ساسان سرش را بالا گرفت و افسوسوار پرسید:
_اِ؟ نمیشه؟! دکترمها... فقط نظام پزشکیم هنوز نیومده. تا حالا هر چی طبابت کردم جواب داده
شیرین سرش را کج کرد:
_هرچی؟! مثلا چی؟!
ساسان اخم کرده، ناخن شستش را زیر ناخن انگشت وسط کشید:
_مثلا کسانی که فرهاد باهاشون مراوده داره، تا حالا جای گاز فرهاد رو از پر و پاچهی ملت درمان کردم!
شیرین بلندتر از قبل خندید، طوری که صدای قهقهاش از پشت در نیز شنیده میشد، ساسان بیحواس ادامه داد:
_همین امروز هم تریپ افسردگی زد که براش نسخه پیچیدم حالا وقتش...
حرفش هنوز تمام نشده بود که خندهی شیرین بر اثر نگرانیای که از فرهاد داشت جمع شد و قیافهای جدی به خود گرفت، اما همین جمع شدن خندهاش همزمان با باز شدن در و ورود فرهاد بود!
ساسان برگشت و با دیدن فرهاد دستش را دست مشت شدهاش را مقابل دهانش گرفت:
_یا بسمالله... کاراتو کردی؟!
فرهاد اما نگاهش به شیرین بود، اطمینان داشت که صدای قهقهی شیرین را شنیده است، اما... یعنی آنقدر از او تنفر داشت که با دیدنش خندهاش به اخم تبدیل شد؟!
در کسری از ثانیه چهرهاش برزخ شد و بیتوجه به سؤال ساسان زخم کهنهی قلبش سر باز کرد و تا زبانش راهی و به زهرکلام تبدیل شد، فریاد زد:
_بخند شیرین خانم! بخند دختر عمو! به ساسان که میرسی خوب خوشوبش میکنی، منو میبینی اخمهات رو تحویلم میدی؟!
💟💟💟
@Romankade, dokhtare-kord (1).pdf
حجم:
1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
دختر کرد ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته:انسیه تاجیک
📖تعداد صفحات213
💬خلاصه
لیلا دختر سلیمان خان به جای قصاص برادرش خونبهای صادق پسر حیدرخان می شود . حیدرخان قبل از سفرش لیلا را به دایه می سپارد تا از او کار بکشد تا تقاص خون پسرش را بگیرد . دایه با همراهی زنان خان نهایت قصاوت و بی رحمی را در قبال لیلا به کار می برند ولی او جان سالم به در می برد تا اینکه خان بر میگردد و دایه برای اینکه کار خود را توجیه کند به لیلا تهمت بی آبرویی می زنند ولی با رو شدن اصل ماجرا لیلا می گریزد و با کمک یوسف نامی عازم جنگل می شوند و آنجا با هم مخفیانه ازدواج میکنند . یوسف که با کمک دوستش بر علیه زورگویی های خان مبارزه می کنند بیشتر در سفر و مخاطرات قرار دارد و روزی به گوش لیلا می رسانند که یوسف او را ترک کرده و زنی را به همسری انتخاب کرده ... لیلا در می ماند و باور اینکه یوسف خوب و جوانمردش به او خیانت کرده و حتی روی فرزندشان را ندیده برایش سخت است و از طرفی به خاطر خانواده ی خان نمی تواند به جستجوی یوسف بپردازد اما ...
🎭 ژانر ⬅️#عاشقانه #اربابی #خونبس #هیجانی
📚 #دختر_کرد
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_64 ساسان که از جدیت فرهاد مطمئن شد، به سرعت شرکت را ترک
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_65
سپس نگاه تندی به ساسان انداخت :
_ شما واسه کار دیگه اومدی یا برای خندیدن؟!
درک عصبانیت فرهاد برای ساسان سخت بود، لبهایش را جمع و سعی کرد خودش را کنترل کند. فرهاد وقتی اینطور عصبی میشد غیرقابل تحمل هم میشد، انگارنهانگار که خودش گفت به ملاقات شیرین برود!
دستی به گردنش کشید و سعی کرد همان حالت شوخش را حفظ کند، زبان روی لب کشید و با لبخند به فرهاد خیره شد، به سر تا پای فرهاد اشاره کرد:
_والا ذکر خیر شما بود، داشتم برای شیرین خانم تعریف میکردم وقتی اینجوری میشی من باید جای دندونهات رو از پروپاچهی ملت درمان کنم!
اخمی کرد و گردن کشید:
_بعدش هم خنده بر هر درد بیدرمان دواست آقا فرهاد، پس خسته نمیشم، یعنی نمیشیم
نگاه شیطنتآمیزش را سمت شیرین انداخت و با همان لحن مخصوص خود سر تکان داد:
_مگه نه شیرین بانو؟!
فرهاد عصبانی بود و خون خونش را میخورد، حدس اینکه آن دو قبل از رسیدنش در حال مسخره کردن او بودند کار سختی نبود؛ به طرف ساسان دستش را در هوا پرتاب کرد و فریاد کشید:
_بسه دیگه شورشو درآوردی، پاشو برو شرکت
ساسان خندهاش را جمع کرد، ناراحت شده بود ولی باز به روی خود نیاورد و جواب داد:
_خب بابا، چرا داد میزنی وحشی؟!
رو به شیرین ادامه داد:
_ببخشید دیگه، میبینین که اخراج شدم، تا دیداری دیگر بدرود...
شیرین از وضعیت موجود ناراضی بود، حس یک مجرم را داشت که وقت ارتکاب جرم مچش را گرفته بودند، لبخند تصنعی زد:
_ممنونم که اومدین، حضورتون خوشحالم میکنه
جملهی آخر مانند پتکی بود که بر سر فرهاد فرود آمد. افکار سیاه چون سِیلی خروشان به یکباره به ذهنش هجوم آوردند. اینکه شیرین وقتی به او میرسد اخمهایش در هم گره میخورد ولی به دیگران که میرسد اینگونه خوشاخلاقی میکند. به بخش بایگانی ذهنش رفت و با خود فکر کرد. از خودش پرسید اصلا شیرین تابهحال کنار او اینگونه قهقهه زده است؟! هر چقدر که فکر کرد چیزی به خاطر نیاورد و همین باعث شد که بیقرارتر و آتش خشمش شعلهورتر شود، انگشت شست و اشارهاش را دور لبش کشید و به ساسان که از جایش بلند شد و جواب شیرین را داد خیره شد.
_ خواهش میکنم، بهتره به دکترتون بگین برای درمانتون از منم به عنوان دارو استفاده کنن.
خندیدن ساسان و لبخند شیرین فرهاد را بیش از پیش دگرگون کرد. خود دلیل این حساسیتش را نمیفهمید! حساس و زودرنج شده بود؟!
دستی پشت گردنش کشید و چشمانش را محکم روی هم فشرد. ساسان در حین رد شدن از کنار فرهاد ادامه داد :
_ البته اگر بعضیا اجازه بدن...
زیرچشمی نگاهی به فرهاد انداخت، مرد جوان اما عصبیتر از این حرفها بود که به شوخیهای دوستش بخندد. مخصوصا اینکه خیال میکرد اصلا شوخیهایش خندهدار نیست و عجیب روی مغزش رژه می رود.
پوفی کشید و رویش را به سمت دیوار کج کرد، ساسان دستی روی شانهی فرهاد کوبید و با صدای بلند به شیرین "خداحافظ"ی گفت و رفت. با خروج ساسان، شیرین سرش را پایین انداخت و سلام کرد.
همین سلام حکم کبریت کشیدن در انبار باروت را داشت. به نظرش مسخرهترین کلمهی دنیا در این لحظه همین «سلام» بود! دستی داخل موهایش کشید و سمت شیرین چرخید و با تمسخر جواب داد:
_علیکسلام خانوم، حال شما؟! خوب هستین؟! بله خب! چرا نباشین؟! حتما خوب هستین ماشاءالله انگار عالی هم هستین که صدای خندههاتون تا انتهای راهرو میاومد. اصلا چرا بد باشین؟! دارین مرخص هم که میشین الحمدالله...
شیرین مبهوت و گیج به فرهاد نگاه کرد،ک. این فرهاد مقابلش را نمیشناخت. اصلا نمیتوانست دلیل این همه خشم فرهاد را بفهمد. حالا که همهچیز خوب پیشرفته و بیماریاش رو به بهبود بود، فرهاد میتوانست از شرش خلاص شود و دیگر مجبور به تحملش نباشد! آب دهانش را پایین فرستاد و انگشتهایش را در هم پیچاند و سعی کرد همان شیرین جسور همیشگی باشد:
_ فرهاد چیزی شده؟! تو از چیزی ناراحتی؟!
با این سوال نامربوط شیرین، فرهاد عصبی قدمهای بلندی به سمت شیرین برداشت و کنار تخت او متوقف شد. خم شد و دستهایش را کنار شیرین روی تخت گذاشت، شیرین جا خورد و کمی عقب کشید، شرارههای خشم را در چشمهای فرهاد میدید اما دلیلی برای این همه خشم نه! خیره در چشمهای خشمگین فرهاد بود که صدای فریاد فرهاد بلند شد:
_ واقعا نمیدونی؟! صدای کِرکِر خندهات تو بیمارستان پیچیده بود تا منو دیدی اخم کردی، چیه؟! من گازت میگیرم که اینجوری به من اخم میکنی و با ساسان قهقه می زنی؟! یا نه، شاید هم چون ساسان نشونههای اون مرد ایدهآلت رو داره اینجوری باهاش خوش میگذرونی؟!
پرههای بینیاش از خشم باز و بسته میشد نفسی کشید و ادامه داد:
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_65 سپس نگاه تندی به ساسان انداخت : _ شما واسه کار دیگه
_ اوهوم، آره همینه، ساسان خوشرو، بذلهگو و شاده، شیطون و پُر شَر و شوره، این همون مردیه که آرزوشو داشتی. این همون کسیه که بهخاطرش به من گفتی ازت متنفرم، تو همچین مردی میخوای، خیلی دلت میخواست الان به جای من اون شوهرت بود آره؟!...
حرفهای بیرحمانهی فرهاد اشک را در چشمهای شیرین حلقه کرد. ناباور چشم به چشمهای خشمگین فرهاد دوخت و با آخرین جملهی او اشکهایش همچون ابر بهار باریدن گرفت. حرفی نزد، سخنی نگفت، تنها نگاهش کرد و اشک ریخت. فرهاد اما دلش لرزید و با دیدن اشکهای مظلومانهی شیرینش آرام گرفت. سست شد و روی تخت پشت به شیرین نشست و دردمندانه در خود جمع شد.
برای لحظهای از خود متنفر شد. دستهایش را محکم روی صورتش مکشید و با لحظهی گریستن فاصلهای نداشت. کاش میتوانست مانند شیرین به راحتی اشک بریزد، کاش کسی این بهانه را برای او ایجاد میکرد.
همانطور که پشتش به شیرین بود از جا برخاست:
_قبل از اینکه بیام، دکترتو دیدم! به زودی از بیمارستان مرخص میشی...
سر برگرداند، حالا شیرین نیمرخ صورتش را میدید، آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت:
_به زودی از دستم خلاص میشی
بعد از گفتن این جمله دیگر ماندن را جایز ندید و با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد. از در فاصلهای نگرفته بود که آن قهقهههای قبل از ورودش جای خود را به هقهق گریه داد...
به سرعت از بیمارستان خارج شد، هنوز چند قدم را طی نکرده بود که صدای خشمگین ساسان او را متوقف کرد:
_فرهاد!
به جهت صدا برگشت و به طرفش رفت؛ به محض اینکه به او رسید دست ساسان عقب رفت و با شدت روی صورتش فرود آمد، چه بهانهای بهتر از این؟! بغضش شکست و اشکهایش روی گونه جاری شد، به راستی که خود را مستحق این سیلی میدانست.
ساسان بعد از ضربهای که به صورت فرهاد زد دست دراز کرد ر سر مرد جوان را به آغوش گرفت و در حالی که دستش لای موهای فرهاد چنگ شده بود، زیر گوشش دردمندانه زمزمه کرد:
_مردهشور عاشقیتو ببرن...
💟💟💟