رمانکده
_ اوهوم، آره همینه، ساسان خوشرو، بذلهگو و شاده، شیطون و پُر شَر و شوره، این همون مردیه که آرزوشو
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_66
با خروج فرهاد از اتاق، گریهی بیصدای شیرین تبدیل به هقهقهای بلندی شد.
چطور ممکن بود که فرهاد در موردش چنین فکر کند؟! مگر میشد فرهاد آرام و صبور و مهربان آنقدر سنگدل شود که اینگونه او را مورد تهمت و افترا قرار دهد؟! باورش محال بود! اگر با گوشهای خود نمیشنید هرگز باور نمیکرد که با بیرحمیِ هرچه تمامتر به او بگوید که چشمش به دنبال مردی غریبه است. برای او ساسان فقط حکم یک دوست را داشت که قرار بود به وی کمک کند تا درمان شود؛ هیچ قول و قراری با این مرد یا مادرش نگذاشته بود...
به سختی گریه میکرد.
با خود فکر کرد که چرا فرهاد به این تندی واکنش نشان داده است؟! او قرار بود فقط برای درمان کنارش باشد و بعد از اتمام درمانش برگردد. حتی تصمیم به سکونت در آن شهر دلگیر لعنتی را هم نداشت.
تمام این سؤالها ذهن خسته و آشفتهی او را آشفتهتر میکرد. دوست داشت بنشیند و با فرهاد صادقانه سخن بگوید. درست مثل گذشتهها!
دلش برای پسر عمویش میسوخت چرا که میدانست منشاء رفتارهای فرهاد خودش است.
او با رفتارش تخم کینه و بیرحمی را در دل پسرعموی مهربانش کاشت و حالا باید عواقب آن رفتار را هم میدید.
با فکر کردن به این که عمر این تحقیرها زیاد نخواهد بود و به زودی از بیمارستان مرخص و سپس به ایران بازمیگردد، کمکم آرام شد ولی هنوز هم از تهمتی که فرهاد به او زد ناراحت و دلچرکین بود، درحالی که گریههایش شدیدتر شده بود سر به سوی آسمان بلند کرد و از خدا خواست که به او کمک کند، تصمیم گرفت از این لحظه به بعد در مقابل فرهاد فقط سکوت کند و سخنی بر لب نراند، چرا که میدانست مدت زیادی در آنجا نخواهد بود. پس این مدت را هم تحمل میکرد!
★★★★★
روزها گذشت. آخرین روزی بود که شیرین در بیمارستان میماند. فرهاد که قبل از خروج از بیمارستان با دکترِ شیرین صحبت کرده بود، با خیالی آسوده از حال و احوال او به خانه رفت تا مقداری لباس برای دخترعمویش که اکنون حکم همسر او را داشت بیاورد. با رسیدن به خانه از پلهها بالا رفت و وارد اتاق شیرین شد. سکوت و سکون اتاق شیرین حسابی توی ذوق میزد. هیچوقت دلش نمیخواست اتاق دخترعموی شاد و شلوغش را اینگونه ساکت ببیند. آهی کشید و به سمت کمد رفت، قبل از باز کردن در کمد فکر کرد آیا کار درستی است که کمد دختری جوان را باز کند و برای او لباس انتخاب کند؟!
با این فکر که مگر چه اشکالی دارد که کمد همسرش را باز کند؟! دست پیش برد تا در آن را باز کند که با زنگ تلفنش دستش در نیمه راه متوقف شد.
با نگاهی به صفحهی گوشی دریافت تماس از ایران است.
این روزها تمام تماسهای ایران فقط در مورد شیرین بود. پس این تماس هم قطعا برای پیگیری حال او بود. با خوشرویی جواب داد:
_سلام، بفرمایید...
صدای ضعیف شروین در گوشی پیچید:
_سلام داداش، چطوری؟! شیرین حالش چطوره؟!
فرهاد قهقههای زد و گفت:
_آرومتر پسر... ما خوبیم... هم من، هم شیرین... شماها حالتون چطوره؟!
شروین که از طرز صحبت فرهاد خیالش راحت شده بود که حال خواهرش خوب است نفسی به راحتی کشید و گفت:
_ما هم خوبیم... ولی خب نصفه جونیم دیگه... نگرانیم همه، اوضاع شیرین چطوره؟!
فرهاد به سمت پنجره رفت و لبهی آن نشست، نگاهی به حیاط باصفای خانه انداخت. روزی که وارد این خانه شد و ساسان از او خواست که هم خانهاش شود با دیدن این منظره از خرید خانه منصرف شد و این اتاق را برگزید ولی وقتی قرار شد که شیرین برای درمان راهی این کشور شود به اتاق دیگری نقل مکان کرد تا عشق بیمارش از دیدن این منظرهی باصفا و سرسبز غم دوری از خانواده و بیماریاش را فراموش کند. اینبار هم راحتی و آسایش یارش را به خود ترجیح داده بود!
دست به قاب پنجره گرفت و به کمک آن از جا بلند شد، برای آمدن شیرین به خانه ذوق داشت. آرام جانش میآمد!...
مهربان خندید و گفت:
_حالش خوبِ خوبه، همین امشب مرخص میشه، فقط دکتر گفت که برای اطمینان از مساعد شدن حالش باید ششماه هر ده روز چکاب بشه، امشب مرخصش میکنن میارمش خونه....
شروین نگران به میان حرفش آمد:
_یعنی باید ششماه دیگه اونجا بمونه؟! پس این یعنی حالش کاملا خوب نشده!
فرهاد به دیوار پشتش تکیه داد، چشمانش را بست و آرام گفت:
_حالش خوبه، ولی چه عیبی داره شش ماه پیش من بمونه؟! به جایی از دنیا برمیخوره؟!
شروین که صدای فرهاد را نشنیده بود بلند فریاد کشید:
_الو فرهاد... صداتو نشنیدم، چی گفتی؟!
فرهاد با دو انگشت چشمانش را مالید و بلند گفت:
_ نه... گفتم که دکتر میگه باید هر ده روز چک بشه که ریههاش دوباره عفونت نکنه و آب نکشه... باید ششماه تحت نظر باشه، نمیشه هی بیاد و برگرده! همینجا بمونه تا کاملا حالش خوب بشه و برگرده...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_66 با خروج فرهاد از اتاق، گریهی بیصدای شیرین تبدیل به
شروین خیالش راحت شد، خندهای کرد و گفت:
_پس وای به حال تو پسر...
فرهاد از لحن شوخ شروین پی به مقصودش برد خندید و گفت:
_همچینم نیستها، یهکم همه چی تغییر کرده! الان باید براش لباس ببرم و مرخصش کنم، کاری نداری شروین؟!
شروین که از کلام فرهاد کنجکاو شده بود ولی عجلهی او را که دید، دیگر سؤالی نپرسید و گفت:
_نه، برو به سلامت، همه سلام میرسونن... تو هم به شیرین هم سلام برسون، حالا فردا یا پسفردا دوباره تماس میگیرم.
فرهاد با صدای بلند "خداحافظ"ی گفت و گوشی را روی تخت پرت کرد، دست پیش برد و تونیک آبی آسمانی و کلاه بافت سفید رنگی به همراه شلوار جین شیرین را برداشت و روی ساعد دستش انداخت.
💟💟💟
@Romankade, yanar .pdf
حجم:
6.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, yanar.epub
حجم:
331.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
يانار ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسندگان: سمانه امينيان
📖 تعداد صفحات : 337
💬 خلاصه :
دخترانى که با هزار امید ازدواج مى کنند تا از آنچه که هستند و در آن زندگى مى کنن رهایى پیدا کنند، اما دریغ از لحظه اى تنفس، دریغ از رویاهاى کودکانه و عاشقانه، دریغ از لحظه اى آرامش… زندگى پیش رویشان سخت تر از آنى بود که در تصورشان بود. آنقدر که دخترى را از نفس انداخته و دیگرى را به نفس زدن مى اندازد.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #یانار
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_66 با خروج فرهاد از اتاق، گریهی بیصدای شیرین تبدیل به
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_67
فرهاد با رسیدن به بیمارستان کارهای ترخیص شیرین را به سرعت انجام داد و خود را به اتاق شیرین رساند. پشت در اتاق کف دستش را روی سینه گذاشت و نفس عمیقی کشید و با زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد. شیرین به عادت همیشهاش وسط تخت رو به پنجره نشسته بود و دو زانویش را محکم در بغل گرفته بود و آرامآرام اشک میریخت. فرهاد بلافاصله بعد از ضربه زدن وارد شده بود و شیرین فرصت این را نیافت که اشکهایش را پاک کند. با دیدن فرهاد که به او خیره شده بود به سرعت دستش را روی صورتش کشید و اشکهایش را پاک کرد. زانوهایش را پایین کشید و دو زانو نشست، سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. فرهاد با دیدن صورت اشکآلود شیرین ماتش برد و دستش روی دستگیرهی در خشک شد! لحظاتی به دخترک خیره شد، با لرزشی که حالا در دستانش به وجود آمده بود، وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. به سرعت مسافت بین در اتاق تا تخت را طی کرد و روبهروی شیرین ایستاد. شیرین کماکان سرش را پایین نگه داشته و هیچ نگفت، فرهاد به آرامی سلامی کرد و همانطور خیره به چشمان نمناک شیرین دست پیش برد و ساک لباسهای او را روی تخت و کنارش گذاشت. دوست داشت حرفی بزند تا علت اشکهایش را بفهمد اما هر چه تلاش کرد نتوانست. انگشتهایش را به بازی گرفت و گفت:
_ ترخیص شدی! همهی کارهارو هم انجام دادم، لباساتو بپوش بریم!
بالاخره شیرین سر بلند کرد و به چشمهای فرهاد خیره شد. مرد جوان دستپاچه شد اما نمیخواست این دستپاچگی را نشان دهد، نگاه از شیرین گرفت و دست پیش برد تا لباسها را بیرون بکشد:
_اصلا بذار کمکت کنم...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دست شیرین روی ساک نشست:
_خودم میتونم، احتیاج به کمک ندارم.
صدایش گرفته بود! فرهاد دستش را پس کشید و قدمی به عقب برداشت. حالا مستأصل بود!
در اتاق بماند یا بیرون برود و منتظر شود تا شیرین لباسهایش را تعویض کند؟!
جواب سؤالش را خیلی زود گرفت، شیرین به در اشاره کرد:
_میشه بری بیرون؟!
فرهاد تندتند سرش را تکان داد:
_آره عزیزم، بیرون منتظرتم، لباسهاتو که عوض کردی بیا...
یک لحظه در ذهن دخترک کلمهی "عزیزم" اکو شد، فرهاد دستپاچه مینمود اما با دیدن نگاه متعجب شیرین خود را خونسرد نشان داد. با کمی اخم رو به او خم شد و ادامه داد:
_ البته روزهای خوبی در انتظارت نیست "عزیــــزم"...
اینبار "عزیزم" را با لحنی تمسخرآمیز بیان کرده بود. صاف ایستاد و ادامه داد:
_ بیرون منتظرتم...
بدون لحظهای درنگ به سمت در اتاق حرکت کرد، باید هر چه زودتر از آن وضعیت فرار میکرد. شیرین با نگاهش او را تا دم در دنبال کرد، به محض خروجش با حرص به ساک چنگی زد و با تکرار حرف فرهاد زیر لب غرید:
_ "روزهای خوبی در انتظارت نیست"... انگار از وقتی اومدم تا الان روزهای خوبی داشتم. پسرهی مغرور خودخواه، هیچکاری نمیتونی بکنی. چون همین فردا از اینجا میرم... حالا میبینی!
همزمان که غر میزد لباسهایش را پوشید و از اتاق خارج شد. پسرعموی مغرورش به دیوار روبهرو تکیه داده و یک پایش را به دیوار چسبانده بود، دستانش را روی سینه جمع و سرش را پایین انداخته و لبخند محوی روی لبانش جا خوش کرده بود. با خود گفت:
_معلوم نیست داره چه نقشهای برام میکشه که اینجوری داره با بدجنسی میخنده؟!
از اتاق خارج شد و اخمآلود سرش را به سمت چپ خود متمایل کرد! فرهاد که متوجهی حضورش شد از دیوار فاصله گرفت و به سمتش گام برداشت و پرسید:
_آماده ای؟! بریم؟!
سخنی جز سکوت از شیرین دریافت نکرد، با دیدن اخم میان ابروانش یک تای ابرویش را بالا داد و خودش جواب خودش را داد:
_ آها پس آمادهای، بریم...!
گوشهی لبش که سعی میکرد خندهاش را بروز ندهد به پایین کش آمد و دست در جیب حرکت کرد، شیرین آرام " ایش"ی گفت و دنبالش روانه شد؛ اما هنوز چند قدمی برنداشته بودند که با دکتر مواجه شدند، شیرین دست و پا شکسته و با زبان انگلیسی از دکترش تشکر کرد. دکتر انگشتش را به نشانهی هشدار رو به شیرین گرفته بود و جملاتی به شیرین میگفت که او اصلا متوجه نمیشد، اما از بین این جملات "اوری تن دیز" و "سیکس مانتس" توجهاش را جلب کرد، احساس خوبی نسبت به آنچه که فهمیده بود نداشت. به جای شیرین، فرهاد پاسخ دکتر را داد و پس از آنکه برای دکتر سری تکان داد دست پشت کمر شیرین گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. شیرین از کنجکاوی اخمی کرد و پرسید:
_ چی داشت میگفت؟!
فرهاد از گوشهی چشم نگاهش کرد و در حالی که سعی میکرد لبخند موذیانهاش را کنترل و پنهان کند جواب داد:
_ یه سری توصیههای پزشکی که تو خونه بهت میگم...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_67 فرهاد با رسیدن به بیمارستان کارهای ترخیص شیرین را به
دخترک سر تکان داد و یک قدم از فرهاد جلوتر افتاد. فرهاد این رفتار شیرین را خوب میشناخت، میدانست حالا دخترعمویش چه در سر میپرواند! در دل به او خندید و با خود گفت:
_ هه! فکر میکنه همین فردا میتونه برگرده!
و ضربهی آخر را زد:
_ تا شش ماه، هر ده روز یکبار باید بیای دکتر وضعیتت رو چک کنه.
شیرین در جا متوقف شد، ششماه؟! هر ده روز؟! این فاصله زمانیِ کم تمام برنامههایش را بهم میریخت. او نمیخواست بیش از این آنجا بماند. نمیتوانست تحمل کند. به سرعت به طرف فرهاد برگشت و با بهت نگاهش کرد، فرهاد ابرو و شانههایش را بالا انداخت:
_ انگار اینجا موندگاری!
شیرین دندانهایش را روی هم فشرد و از بین آنها گفت:
_ فقط من رو هرچه زودتر برسون خونه...
فرهاد با تکان دادن سر از دستورش اطاعت و با دست به در خروجی اشاره کرد. شیرین احتیاج به جای خلوت داشت، جایی که فرهاد را نبیند، اما...
ششماه؟! چطور این ششماه را دوام میآورد؟!
💟💟💟
@Romankade, aritmi .pdf
حجم:
13.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, aritmi.apk
حجم:
4.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aritmi.epub
حجم:
568.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱