با عشق مینوازم تو را ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته: راضیه یوسفی
📖 تعداد صفحات 863
💬خلاصه
من ترلانم دختری که بعد از 3سال افسردگی و حال بد بخاطر خانواده ی از هم پاشیده تصمیم گرفتم ازدواج کنم اما درست شب عروسی ام نامزدم با دختر عمه ام فرار کرد و من ماندم و شاهرخی که دختر عمه ام را دوست داشت اما....
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #با_عشق_مینوازم_تو_را
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_88 با صدای در اتاقش لبهی تخت نشست و به شخص پشت در اجا
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_89
با قدمهایی سنگین پلههای هواپیما را یکی پس از دیگری طی کرد و پا به خاک وطن گذاشت. بغضی ناشناخته گلویش را چنگ میزد نمیدانست بهخاطر دوری از فرهاد و رفتارهای سردش بود یا برگشتن به ایران و دیدار دوبارهی خانوادهاش؟! کمی سرجایش ایستاد و نفسی عمیق کشید. دلش تنگ بود و با فرستادن هوای وطن به ریههایش این دلتنگی را برطرف کرد. پیش رفت و با قدمهایی نااستوار وارد سالن فرودگاه شد بعد از انجام مراحل ترخیص بار و چمدانش به آن سوی شیشهی استقبال کنندگان نگاهی انداخت. جستجویش زیاد طول نکشید چون با دیدن شروین که پشت شیشه دست و پایش را مانند دلقکان به هوا پرتاب میکرد تمام اعضاء خانوادهاش را دید. با دیدنشان بار دیگر بغض راه گلویش را بست. چند ماه دوری از آنها باعث شده بود بفهمد که بدون آنها زندگی چقدر سخت است. به سرعت خودش را به آنها رساند. دستش را از دستهی چمدانش جدا و خود را در آغوش مادرش رها کرد و با صدای بلندی گریست. دقایقی طولانی در آغوش مادر بود که با صدای بغضآلود آقا سعید به خود آمد:
_ خوش اومدی دختر بابا...
از آغوش گرم مادر خارج شد و با دیدن پدرش که در این چند ماه به شدت شکسته شده بود باز هم بغضش را رها کرد و به آغوش امن آقا سعید پناه برد. پدر و دختر سر بر شانهی هم به شدت میگریستند و خیال جدا شدن نداشتند. آخرین باری که از همدیگر جدا میشدند امیدی به بازگشت و دیدار دوباره نداشتند ولی اکنون در آغوش هم خدا را شکر کردند که بار دیگر کنار هم هستند، شروین با صدای نسبتا بلندی گفت:
_ ای بابا بسه دیگه، فیلم هندی شد که... آهای شیرین خانم بازم اومدی این آقا بابای مارو ازمون گرفتیها، میشه برگردی بری ور دل فرهاد، ما نمیخوایم اینجا باشی...
شیرین سرش را از شانهی پدر برداشت ولی حلقهی دستانش را از دور کمرش برنداشت. به برادرش خیره شد، احساس کرد نسبت به سابق لاغرتر شده، زبان باز کرد و به آرامی و با بغض گفت:
_ باز تو حسودی کردی؟! هرکی برادری مث تو داشته باشه دیگه نیازی به دشمن ندارهها میدونستی؟! از چی حسودیت درد گرفته؟! بغل بابا؟! آخه بیانصاف نزدیک یه ساله من بغلش نکردم، نه فقط بابا رو همتونو، میدونی اونجا چه روزایی به سرم گذشته؟! میدونی چقد سختی کشیدم؟!...
به آرامی از آغوش پدرش جدا شد و روبهروی برادرش که حالا سرش را پایین انداخته بود ایستاد و به او خیره شد، شروین سعی داشت اشکهایش را پنهان کند، سرش را تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود ولی وقتی به ناگاه شیرین او را به آغوش کشید نتوانست خودش را کنترل کند و محکم خواهرش را در آغوشش فشرد و لرزان گفت:
_ دلمون برات تنگ شده بود آبجی کوچیکه، جات خیلی خالی بود
ساعاتی بعد همهی اهل خانه به اتفاق خانوادهی عمو وحید در منزل دور هم جمع بودند، بعد از شام آقا وحید و همسرش با آرزوی سلامتی برای شیرین منزل را ترک کردند؛
دوروز بعد در حالی که شیرین در اتاقش و روی تخت دراز کشیده و به فرهاد و اتفاقاتی که در انگلستان برایش افتاده بود فکر میکرد با صدای در اتاق به خودش آمد و روی تخت نشست و اجازهی ورود داد. آقا سعید وارد اتاق شد. شیرین با لبخندی از پدر استقبال کرد، آقا سعید آرام کنار دخترش روی تخت نشست و با لبخندی از ته دل گفت:
_ خوشحالم که صحیح و سالم اینجا کنار خودمی بابا...
شیرین لبخندی زد و سرش را پایین انداخت، حرفی برای گفتن نداشت، از روی پدرش شرمنده بود بابت خیلی چیزها و همینطور رفتارهای نامعقولش، آقا سعید نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ بابا یه سؤالی ازت داشتم.
شیرین سرش را بلند کرد و چشم در چشم پدر دوخت:
_ جانم بابا، بپرسین!
آقا سعید در پرسیدن سؤالش تردید داشت، سرش را پایین انداخت تا شاید بتواند کلماتش را آنطور که باید ادا کند. سخت بود پرسیدن این سؤال ولی دل به دریا زد و گفت:
_ میدونم اونجا سختی زیادی کشیدی بابا، ولی میخوام بدونم...
حرفش را قطع کرد و به دخترش نگاه کرد:
_ فرهاد اذیتت نکرد؟! یعنی منظورم اینه که...
دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد:
_ منظورم اینه که اتفاق خاصی بینتون نیوفتاده؟! بالاخره شما زن و شوهر بودین و رسما به هم محرم، میخواستم ببینم...
شیرین دریافت که چه چیزی فکر پدرش را مشغول کرده، سرش را با خجالت پایین انداخت و به آرامی لب زد:
_ اتفاقی نیوفتاده بابا، خیالتون راحت...
آقا سعید نفس راحتی کشید و با لبخند گفت:
_میدونستم میشه به فرهاد اعتماد کرد، اون مردتر از این حرفاست، خیالم راحت...
شیرین غمگین سرش را بلند کرد و حرف پدرش را قطع کرد:
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_89 با قدمهایی سنگین پلههای هواپیما را یکی پس از دیگر
_خیلی عوض شده بابا. بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید. اون فرهاد مهربون و آروم و مظلوم الان تبدیل به یه مرد بیاحساس و خشک و خشن و عصبی شده، بهخاطر اعتماد نبوده که من الان صحیح و سالم کنارتونم، بهخاطر بیاحساسی اونه، اون دیگه هیچ حسی به من نداره، از من متنفره، به شدت از من متنفره، اون حتی اگر به اندازهی یه ارزن منو دوست داشت هرگز اجازه نمیداد برگردم، ولی تو چشمای اون فقط نفرته بابا. اصلا برای موندنم تلاش نکرد و با خواستهی من و شما سریع پذیرفت که من برگردم
سرش را پایین انداخت و قطره اشکی که از چشمانش سرازیر شد پاک کرد، آقا سعید متعجب از شنیدن این حرفها گفت:
_ چطور ممکنه؟! اون عاشقت بود، باورم نمیشه که به این زودی فراموشت کرده باشه.
شیرین با صدایی که از بغض میلرزید جواب داد:
_ولی فراموش کرده بابا. اون حتی منو به عنوان همسرش به کسی معرفی نمیکرد، میگفت دخترعمومه.
آقا سعید متفکر چشم به در اتاق شیرین دوخت:
_ احتمال نمیدی اونجا عاشق کسی شده باشه بابا؟! شاید اونجا کسی رو دیده و بهش علاقمند شده.
شیرین سرش را به طرفین حرکت داد و گفت:
_نه، هیچ زنی تو زندگیش نبود، اگر بود حداقل ساسان میفهمید و به من میگفت، ولی توی تمام این مدت حتی یه تماس مشکوک هم نداشت، بابا من نگرانشم، میترسم...
آقا سعید همچنان متفکر زیر لب جواب داد:
_ نترس بابا، توکل بهخدا
به آرامی از جایش بلند شد و به دخترش اطمینان داد که همه چیز درست میشود، شیرین با قلبی آکنده از غم حرف پدر را قبول کرد و به شب بخیرش پاسخ داد.
💟💟💟
هدایت شده از رعنا بافت 🧶 بافتنی آسان
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه مدل دیگه #کش_مو
کپی_حرام
دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب
به کانال ما بیا👇
https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
بهترین ایدهها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, Takavar.pdf
حجم:
9.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Takavar.apk
حجم:
4.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Takavar .epub
حجم:
795.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تکاور ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: کلثوم حسینی
📖 تعداد صفحات: 1064
💬خلاصه :
همه چیز از شب مرموز و ترسناک شروع شد. از یک عشق قدیمی تا تباه کردن ثمره آن عشق. آتشی که به پا شد و قتلعامی دردناک… پروایای که از دل مهر و محبت به قعر جهنم سرد و بیروح فرو آمد و مردی که مردانه ایستاد پای عزت او… تقابل نفرت و عواطف میان انبوه دشمنان قسمخورده و کینهتوز.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه #معمایی
📚 #تکاور
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
هدایت شده از رمانکده
اینجا پر از ایده و آموزش بافتنیه که راحت میتونی توی خونه یاد بگیری و کسب و درآمد کنی😍
ما رو به دوستانتون معرفی کنین❤️
دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب
به کانال ما بیا👇
https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_89 با قدمهایی سنگین پلههای هواپیما را یکی پس از دیگر
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_90
یک هفته از ورود شیرین به ایران میگذشت. هفتهای که تمام صحنههای دل کندن از فرهادش را هزاران بار با خود مرور میکرد و برایشان اشک حسرت میریخت!
هنوز تصویر پلههای سفارتی که برای گرفتن طلاقش از آن بالا میرفت و مقابل مسئول سرکنسولگری ایران در انگلستان ایستاده و پاکت را بیهیچ حرفی روی میز گذاشت در برابر چشمانش زنده بود. حتی تعجب آن مرد و سؤالی نگاه کردنش را هم از یاد نبرده و بغضی که اجازهی صحبت کردن به او نمیداد...
بعدش چه شد؟!
بعد از آن همه چیز روی دور تند قرار گرفت. بیست دقیقه بعد در حالی که شرعا همه چیز بین شیرین و فرهاد به پایان رسیده بود راه آمده را طی کرد اما اینبار با قدمهایی سنگینتر و دلی مالامال از غم و بغضی که در گلویش بزرگ و بزرگتر میشد.
گوشهایش هم سنگین شده بود؟! یا واقعا همه جا در سکوت بود که حتی صدای ماشینهای عبوری را هم نمیشنید؟! با طلاقش از فرهاد، دیگر حتی ساسان هم با او صحبت نمیکرد، انگار تا وقتی زن فرهاد بود مورد توجه همه قرار داشت! به راستی چرا ساسان حرف نمیزد؟ چرا همچنان به او اطمینان نمیداد که فرهاد دوستش دارد؟ چرا امیدوارش نمیکرد؟ هر چه فکر میکرد به یاد نمیآورد چطور از ساسان خداحافظی کرده بود؟! اصلا از او خداحافظی کرده بود؟! تا آنجایی که به یاد داشت ساسان او را مقابل فرودگاه پیاده کرد و چمدانش را از صندوق عقب بیرون کشیده و روی زمین گذاشته بود، بعد از آن را به یاد نمیآورد! فقط این را میدانست که خود به تنهایی وارد سالن فرودگاه شده و سرگردان به اسکوربرد فرودگاه چشم دوخته بود و بعد از انجام اقدامات سفر و عبور از گیت در سالن انتظار نشسته بود تا سوار هواپیما بشود. به خاطر میآورد که پاسپورتش را روی گیت چک فرودگاه جا گذاشت و مأمور امنیت فرودگاه آن را برایش آورد اما از خداحافظی ساسان چیزی به خاطر نداشت...
با باز شدن ناگهانی در اتاق از جا پرید و دستش را روی سینه گذاشت. شروین هاج و واج اول به در و بعد به شیرین نگاه کرد:
_ اینهمه در زدم، مگه نشنیدی؟!
سرش را به نشانهی نه بالا برد و چشمهایش را بست. شروین موشکافانه نگاهش کرد و جلو آمد:
_ ببینمت شیرین! گریه کردی؟!
دخترک هولهولکی دستی به چشمانش کشید:
_ چیزی نیست، کارم داشتی؟!
شروین سر تکان داد:
_ آهان، آره بیا شام بخوریم
شیرین دوباره سرش را بالا برد و مخالفت کرد:
_ شما بخورید من میل ندارم، میخوام بخوابم
چشمهای شروین گشاد شد:
_ یعنی چی؟ همین دو ساعت پیش مامان کارت داشت اومد دید خوابی، باز هم خوابت میاد؟ اونجا هم همینجوری میخوابیدی؟!
آنجا؟ نه! آنجا در کنار فرهاد بیآنکه از کنار هم بودن استفاده کند اوقاتش را با لجبازی و خرج غرور بیجا میگذراند. بغض دوباره مهمان گلویش شد. سؤالی را که این مدت بارها از خود میپرسید را با صدایی لرزان به زبان آورد:
_ شروین؟ به عنوان یه پسر، اگه عاشق کسی بشی میتونی به راحتی فراموشش کنی؟!
شروین لحظاتی متعجب و متفکر نگاهش کرد، بعد زبانش را روی لبش کشید و سر تکان داد:
_ خواهر یکی از دوستام دانشجوی رشتهی روانشناسیه، سه چهار بار با هم بیرون رفتیم و زن و مرد رو به چالش کشیدیم، اتفاقا تو دومین دیدارمون در مورد همین موضوع مفصل با هم بحث کردیم. من گفتم زنها احساس ندارن و غرور مردها رو لگدمال میکنن، خیلی راحت هم یکی رو جایگزین دیگری میکنن، در صورتی که مردها اینطور نیستن. جوابی که داد برام جالب بود، میگفت "زنها احساس دارن، ولی احساسشون آرومه". مسخرهش کردم و گفتم یعنی احساسشون یواشه؟! گفت "نه، زنها همین که برای مردی ابراز نگرانی کنن، از اینکه ببینن اون مرد ناراحت و تو خودشه سریع کنجکاو میشن و میخوان علت رو بپرسن، این یعنی احساس آرام، احساسی که آقایون هیچوقت متوجه نمیشن که از روی علاقهست و اون رو پای کنجکاوی ذاتی خانمها میذارن". موضع گرفتم و گفتم ولی همین خانمها با وجود چنین کاری راحت دل میکَنن و اگه کسی دیگه سر راهشون بیاد طرف قبلی رو فراموش میکنن. گفت "بله فراموش میکنن، اما در چه صورتی؟! خانمها فقط وقتی کسی رو راحت فراموش میکنن که فرد جدید بهتر از قبلی باشه، جای خالی قبلی رو پر کنه، محبتش دو برابر قبلی باشه" بهش گفتم ما مردها اینجوری نیستیم، آوازهی عشق اول مردها دیگه همه جا هست! گفت "قبول دارم، مردها اگر عاشق واقعی باشن هیچوقت نمیتونن عشق اولشون رو فراموش کنن، اما به شرط اینکه عاشق واقعی باشن که خیلی کم پیدا میشه مردی زنی رو خیلی خاص دوست داشته باشه و عاشقش بشه"
شیرین در حالی که سرش را پایین گرفته بود لب برچید:
_ فرهاد هم ادعا میکرد عاشقمه ولی راحت طلاقم داد
شروین دستش را در جیب شلوار فرو برد و گفت:
_ شاید فرهاد عاشق واقعی نبود!
و نفهمید که با گفتن این حرف چه آشوبی را بر دل خواهرش به وجود آورد.
💟💟💟