هدایت شده از رمانکده
📚 عشق خاموش
✍ نویسنده: لیلا عبدی
💰قیمت: 193 هزار تومان
📌 نو و ورق نخورده
با امضای نویسنده 🍀
خلاصه کتاب :
دریا زن جوانی است با زیبایی بینظیر که تنها فرد حاضر در صحنه ی قتل همسرش است و شوکه از این اتفاق. او برای پیداکردن رد و نشان قاتل به روزهای دورتر و خانه ی قدیمی مادربزرگ و پدربزرگش سفر می کند تا نشانه ای از او پیدا کند.به همراه کسی که عشق خاموش دریا را در سینه دارد. همسفر این روزهای دور کسی نیست جز…
ایدی فروشنده کتاب:
@mashaeesh
هدایت شده از رمانکده
📚 خلوت نشین عشق
✍ نویسنده: لیلا عبدی
💰قیمت: 197 هزار تومان
📌 نو و ورق نخورده
با امضای نویسنده🍀
خلاصه کتاب :
ورشکستگی و مرگ پدر، بیماری مادر و از دست دادن شریک زندگی، کیانا را وارد سختترین برهه ی زندگیاش میکند. برای کار به عنوان یک پرستار یک کودک خوابگرد وارد منزل محتشم میشود. زنی میان سال روی ویلچر، کودکی مرموز و ساکت و مرد جوانی که در ساختمان جدا در همان خانه زندگی میکند. و کیانا به طرز دیوانهواری به سمت او کشیده میشود.
و این تازه شروع ماجراست و فهمیدن اینکه کیانا کیست و آنجا چه کار میکند… .
ایدی فروشنده کتاب:
@mashaeesh
هدایت شده از رمانکده
📚 سایه بلوط
✍ نویسنده: حدیث کریمی
💰قیمت: 124 هزار تومان
📌 نو و ورق نخورده
با امضای نویسنده 🍀
خلاصه کتاب :
نوزادی پدر و مادر خود را در یک تصادف از دست میدهد. زن و مردی، از اقوام این کودک، با وجود فاصلهی دوری که از هم دارند تصمیم میگیرند سرپرستی او را به عهده بگیرند. کنار هم قرار گرفتن این دو به خاطر وجود این پسر، زندگی تمام اطرافیان را دچار تغییر میکند و این تغییرات منجر به اتفاقات جدیدی در داستان میشود
ایدی فروشنده کتاب:
@mashaeesh
هدایت شده از رمانکده
پک کتابهای خارجی
1_وقتی زنگها به صدا دربیایند
2_ پنهان شدنم را ببین
3_ دختر ربوده شده
4_ این بود فردا
5_دختری که باید میمرد
6_ رازی میان من و تو
7_ آنسوی رنگینکمان گریس
💙 هر جلد 100 هزار تومان
کاملا نو و ورقنخورده🍀
ایدی فروشنده کتاب:
@mashaeesh
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_هشتم حیدر با هر دو دستش، یقه پیر
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_نهم
حیدر بزرگترین فرزند عمو بود و تکیهگاهی محکم برای همه خانواده، اما حالا احساس میکردم این تکیهگاه زیر پایم لرزیده و دیگر به این خواهر کوچکترش اعتماد ندارد.
چند روزی حال دل من همین بود، وحشتزده از نامردی که میخواست آزارم دهد و دلشکسته از مردی که باورم نکرد! انگار حال دل حیدر هم بهتر از من نبود که همچون من از روبرو شدنمان فراری بود و هر بار سر سفره که همه دور هم جمع میشدیم، نگاهش را از چشمانم میگرفت و دل من بیشتر میشکست.
انگار فراموشش هم نمیشد که هر بار با هم روبرو میشدیم، گونههایش بیشتر گل انداخته و نگاهش را بیشتر پنهان میکرد. من به کسی چیزی نگفتم و میدانستم او هم حرفی نزده که عمو هرازگاهی سراغ عدنان و حساب ابوسیف را میگرفت و حیدر به روی خودش نمیآورد از او چه دیده و با چه وضعی از خانه بیرونش کرده است.
شب چهارمی بود که با این وضعیت دور یک سفره روی ایوان مینشستیم، من دیگر حتی در قلبم با او قهر کرده بودم که اصلا نگاهش نمیکردم و دست خودم نبود که دلم از بیگناهیام همچنان میسوخت.
شام تقریباً تمام شده بود که حیدر از پشت پرده سکوت همه این شبها بیرون آمد و رو به عمو کرد :«بابا! عدنان دیگه اینجا نمیاد.» شنیدن نام عدنان، قلبم را به دیوار سینهام کوبید و بیاختیار سرم را بالا آورد. حیدر مستقیم به عمو نگاه میکرد و طوری مصمم حرف زد که فاتحه آبرویم را خواندم. ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و میخواست قصه را فاش کند...
#ادامه_دارد
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_نهم حیدر بزرگترین فرزند عمو بود
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_دهم
ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و میخواست قصه را فاش کند. باور نمیکردم حیدر اینهمه بیرحم شده باشد که بخواهد در جمع آبرویم را ببرد.
اگر لحظهای سرش را میچرخاند، میدید چطور با نگاه مظلومم التماسش میکنم تا حرفی نزند و او بیخبر از دل بیتابم، حرفش را زد:«عدنان با بعثیهای تکریت ارتباط داره، دیگه صلاح نیس باهاشون کار کنیم.»
لحظاتی از هیچ کس صدایی درنیامد و از همه متحیرتر من بودم. بعثیها؟! به ذهنم هم نمیرسید برای نیامدن عدنان، اینطور بهانه بتراشد.
بیاختیار محو صورتش شده و پلکی هم نمیزدم که او هم سرش را چرخاند و نگاهم کرد و چه نگاه سنگینی که اینبار من نگاهم را از چشمانش پس گرفتم و سر به زیر انداختم.
نمیفهمیدم چرا این حرفها را میزند و چرا پس از چند روز دوباره با چشمانم آشتی کرده است؟ اما نگاهش که مثل همیشه نبود؛ اصلاً مهربان و برادرانه نبود، طوری نگاهم کرد که برای اولین بار دست و پای دلم را گم کردم.
وصله بعثی بودن، تهمت کمی نبود که به این سادگیها به کسی بچسبد، یعنی میخواست با این دروغ، آبروی مرا بخرد؟ اما پسرعمویی که من میشناختم اهل تهمت نبود که صدای عصبی عمو، مرا از عالم خیال بیرون کشید :«من بیغیرت نیستم که با قاتل برادرم معامله کنم!»
خاطره پدر و مادر جوانم که به دست بعثیها شهید شده بودند، دل همه را لرزاند و از همه بیشتر قلب مرا تکان داد، آن هم قلبی که هنوز مات رفتار حیدر مانده بود.
#ادامه_دارد
@Romankade, .jabriel khonasham.epub
حجم:
290.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, .jabriel khonasham.apk
حجم:
872.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, .jabriel khonasham.pdf
حجم:
4.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
جابریل خون آشام (جلد دوم رمان رافائل) ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته دی. بی. رینولدز
ترجمه مهرداد مراد
📖تعداد صفحات:267
💬توضیحات:
هوستن،تگزاس، شهر چکمه های کابویی، بیس بال، سفر به ستارگان و …درست دارم میگم؟نه! غلطه!هوستن شهر جابریل است. جابریل یکی از هشت خون آشام قدرتمندی است که بر سر تا سر آمریکای شمالی حکومت می کنند. همانطور که شما نمی دانید، سیندیا لایتون هم نمی دانست که با چه هیولایی روبرو خواهد شد. او خیلی زود فهمید که همه خون آشام ها قلب رئوف ندارند. )خوب رافائل و دانکن یه کمی عاطفه سرشون می شد(جابریل چهره اصلی شیطان در جهان نوین است.برای جان هیچ انسانی ارزش قائل نیست. هرکسی را که اراده کند، به اسارت می کشد و بنده خود می گرداند. از هر چیزی خوشش بیاید، آن را می رباید و هرکس را که در مقابلش قد علم کند، به نابودی می کشد. سیندیا که از لس آنجلس و خون آشام اغواگرش گریخته است، به شغلی که در هوستن به دست آورده است، به چشم یک پناهگاه می نگرد. جایی که در آن می تواند قلب شکسته اش را ترمیم کند. اماتگزاس شهری برای تعطیلات و خوش گذرانی نیست.سیندیا با یک دشمن واقعی روبرو می شود. جابریل خون آشامی است که برای فرو نشاندن آتش شهوتش، غنی ساختن خزانه اش و توسعه قدرتش از همه خطوط قرمز عبور می کند. سیندیا در راه مبارزه، برای نجات جان دو خواهر، به خیابان های تگزاس کشیده می شود، اما در مقابل قدرت جهنمی جابریل تاب نمی آورد و به مالیبو می گریزد تا شاید بتواند از رافائل کمک بگیرد اما با وحشت در می یابد که…مالیبو پایان خط فرار نیست. جابریل با همه توانش، سایه مرگ خود را بالای سر او می گستراند چرا که هیچ قدرتی را یارای رویارویی با خود نمی بیند.
🎭ژانر⬅️ #هیجانی #معمایی #فانتزی #ترسناک #پلیسی #جنایی #خارجی
📚 #جابریل_خون_آشام
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_دهم ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_یازدهم
عباس مدام از حیدر سوال میکرد چطور فهمیده و حیدر مثل اینکه دلش جای دیگری باشد، پاسخ پرسشهای عباس را با بیتمرکزی میداد.
یک چشمش به عمو بود که خاطره شهادت پدرم بیتابش کرده بود، یک چشمش به عباس که مدام سوالپیچش میکرد و احساس میکردم قلب نگاهش پیش من است که دیگر در برابر بارش شدید احساسش کم آوردم.
به بهانه جمع کردن سفره بلند شدم و با دستهایی که هنوز میلرزید، تُنگ شربت را برداشتم. فقط دلم میخواست هرچهزودتر از معرکه نگاه حیدر کنار بکشم و نمیدانم چه شد که درست بالای سرش، پیراهن بلندم به پایم پیچید و تعادلم را از دست دادم.
یک لحظه سکوت و بعد صدای خنده جمع! تُنگ شربت در دستم سرنگون شده و همه شربت را روی سر و پیراهن سپید حیدر ریخته بودم.
احساس میکردم خنکای شربت مقاومت حیدر را شکسته که با دستش موهایش را خشک کرد و بعد از چند روز دوباره خندید.
صورتش از خنده و خجالت سرخ شده و به گمانم گونههای من هم از خجالت گل انداخته بود که حرارت صورتم را بهخوبی حس میکردم.
زیر لب عذرخواهی کردم، اما انگار شیرینی شربتی که به سرش ریخته بودم، بینهایت به کامش چسبیده بود که چشمانش اینهمه میدرخشید و همچنان سر به زیر میخندید.