eitaa logo
رمـانکـده مـذهـبـی
3.8هزار دنبال‌کننده
189 عکس
4 ویدیو
51 فایل
(•●﷽●•) ↻زمان پارت گذاری شب ساعت 20:00 الی21:00 ↻جمعه پارت گذاری نداریم ناشناس↯ @nashenas12 ●•تبلیغات•● @tablighat_romankade برای جذاب کردن پروف هاتون↻ @Delgoye851
مشاهده در ایتا
دانلود
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمـان خــواب هـــای آشــفــتــه💗 قسمت5 (سه سال بعد- اتاق آهنی انتهای باغ شمال شهر) گوگو سیل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خـواب هـای آشــفــتــه🍁 قسمت6 تمام تنم درد میکرد. استخوان هایم تیر می کشیدند. گیج و منگ بودم و دو سه باری بالاآوردم. تلوتلوخوران بلند شدم و به در کوبیدم. اما هیچکس توجهی نکرد. چند ساعت بعد در حال کرخی و بی خیالی سیر میکردم که صدای گوگو را شنیدم: -پری گمشو برو داخل...اعظم امروز بری گالری سراغ اون دختره...ندا که قرار جذب داری... قبلش به مَسی زنگ بزن بیاد ببینمش... گلی بیا اینجا... این لباسا رو با بیتا بپوشید از ساعت دوازده تا چهار خیابون ولیعصر تاب میخورید اون کلاه گیس بلنده رو امروز تو بذار...خرفهم؟! سکوت! همیشه در جواب دستوراتش باید ساکت می ماندیم وگرنه تنبیه میشدیم. بعد از سه روز به فریادهایم جواب دادند. در باز شد و بیتا دستم را کشید و بلندم کرد. بعد وسط باغ جلوی گوگو مرا روی زمین انداخت. گوگو ته مانده شرابش را روی صورتم ریخت و پاشنه باریک کفشش را روی دستم فشار داد و گفت: خماری خوش میگذره؟ پایش را گرفتم و به التماس گفتم: از این حال درم بیار دیگه نمیتونم طاقت بیارم. باصدای بلند خندید و روبه بیتا گفت: ببین این تازه اولشه. بعد یقه ام را گرفت و بلندم کرد دنبالش کشید. داخل ساختمان مثل همیشه لب تاپ اعظم باز بود. یک مرد چاق و قد کوتاه دوربین حرفه ای روی پایه نصب کرده بود و در اتاق نشیمن رو به مبل تک نفره زیرِ تلوزیون تنظیم کرده بود. گلشیفته کانال را مدام عوض میکرد تا به شبکه جم تی وی رسید. صدایش را قطع کرد و رفت جلوی دوربین روی مبل نشست. وقتی گوگو شانه ام را با تندی تکان داد و گفت: نگاه کن یادبگیری! تازه متوجه لباس گلشیفته شدم. یک تاپ سیاه و دامن کوتاه پوشیده بود. پایش را روی پایش انداخت و با حرکت دست مرد، شروع به حرف زدن کرد: I'm nazanin from Iran... من دوباره بالاآوردم که با هل و لگد های گوگو وارد دستشویی شدم. بعد از دقایقی که دست و صورتم را شستم بیرون آمدم. گوگو بیرونِ در منتظرم بود. مرا داخل کوچکترین اتاق ساختمان برد و گفت: اگه میخوای از خماری درت بیارم باید کلیپتو پر کنی فهمیدی؟ بی حال روی تخت افتادم و گفتم: هرکاری بگی میکنم. گوگو لبخند پیروزمندانه ای زد و از کمد یک لباس مجلسی سبز زیبا بیرون آورد و به طرفم پرتاب کرد و گفت: بیتا برات مواد میاره گلی هم آرایشت میکنه لفتش ندی اینا باید برن خیابون بچرخن، تو همون حال نعشگی یه چرتی بگو فیلم دو سه دقیقه ای ازت بگیرن بذاریم تو سایت. خرفهم؟ به نشانه تایید سرم را تکان دادم. چند دقیقه بعد از رفتنش پری داخل شد. پرسیدم: آوردی؟ آهسته گفت: منم... دستش را گرفتم و گفتم: +برام یه چیزی بیار دارم می میرم پری -میخوای باهاش بری؟ +با کی؟ -تو نمیدونی این چند روزه اینجا چه خبر بوده... +به درک هرچی بوده به درک -نمیدونی گوش کن! گوگو میخواد فیلماتونو بذاره رو سایت براتون مشتری خارجکی جور کنه میخواد ببردتون دبی... +بذار مواد بهم بده فرار میکنم اصلا باهم... پری جلوی دهانم را گرفت و گفت: بیتا اومد.* ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خـواب هـای آشــفــتــه🍁 قسمت6 تمام تنم درد میکرد. استخوان هایم تیر می کشیدند. گیج
🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خـواب هـــای آشــفــتــه🍁 قسمت7 نمی دانستم چه حادثه ای درحال وقوع است. احساس می کردم دست و پایم را به چند اسب جنگی بستند و آنها را پی کرده اند. نمیدانم چرا اما تصمیم گوگو عوض شده بود. آن دردهای وحشتناک که به خیال سردسته گروه، عذابی بود که سزاوارش بودم، برایم نوید رهایی از دیو اعتیاد بود. بیتا پوزخندی زد و لباس را از روی تخت برداشت و رو به پری گفت: حاضر شو باس بری سر کار... پری با نگرانی به من نگاه کرد و پرسید: اسی پاکوتاه رفت؟ پس فیلم... بیتا دست پری را کشید و با تندی گفت: میگم پاشو برو گمشو پی کثافت کاریت. پری درحالی که به اجبار از کنارم رانده می شد پرسید: مگه امشب نمیرید؟ پس... بیتا پشت پلکی نازک کرد و بعد از نیم نگاه تحقیرآمیزی که به من انداخت گفت: اون اینجا می مونه. یک لیوان آب و یک کنسرو سرد لوبیا کنارم گذاشتند و پنج روز دیگر در همان اتاق حبسم کردند.هیچ صدایی نمی آمد. از هیچکدامشان خبری نبود. به خودم که آمدم تخت و شیشه اتاق را شکسته بودم و فریادهایم گوش خودم را کر کرده بود. روز ششم از گرسنگی به خودم می پیچیدم که اعظم در را باز کرد. بلافاصله جلو بینی اش را گرفت و با حالت تحقیر آمیزی گفت: گورتو گم کن سریع! با عجله از اتاق زدم بیرون گوگو ته مانده ساندویچش را مثل سگ جلویم پرت کرد و گفت: برش دار. با تنفر نگاهش کردم. پرسیدم: پری کجاس؟ یکدفعه اعظم از پشت سر لباسم را کشید و درِ حمام را باز کرد. هلم داد داخل و یک بلوز شلوار پرت کرد به طرفم در را بست و گفت: ده دقیقه وقت داری. داد زدم: مگه پادگانه! از همان پشت در صدا زد: تاحالا اردوگاه نظامی نبودی بدبخت....صدای آب بشنوم، حالا! دوش گرفتم و لباس نو پوشیدم. وقتی بیرون آمدم کسی در سالن نبود. رفتم آشپزخانه ، از قصد یخچال و کابینت ها را خالی کرده بودند. رفتم در حیاط کمی نان خشک پیدا کردم و با ولع خوردم. که صدای ناله ای مرا دوباره داخل ساختمان کشاند. رفتم طرف اتاقی که پنج روز در آن حبس بودم. باورم نمی شد. کنار شیشه های شکسته روی زمین پری افتاده بود. کف زمین پر از خون بود. جیغ کشیدم و گفتم: چت شده پری؟ این زنیکه باهات چیکار کرده؟ پری سرش را کمی بلند کرد کلاه گیس قرمزش از سرش جدا شد. دستش را بالاآورد. دویدم دستش را بگیرم که اعظم از پشت سر مرا سمت خودش کشید و گفت: کسی تو اون اتاق نمیره تا فیلمشو بگیرم. با حیرتی آمیخته به نفرت پرسیدم: فیلم چی؟ اعظم دوربین دیجیتال را روشن کرد و با اشاره دستور داد کنار بایستم. اول از شیشه هایی که شکسته بودم فیلم گرفت. بعد از خون هایی که روی زمین بود. وقتی به جسم ضعیف پری رسید، صدایش را با تاسف بیرون راند: برخورد گشت ارشاد با دختری که زیربار حرف زور نمی رفت. بعد فیلم را قطع کرد و با پوزخند رو به من گفت: با رفیقت خداحافظی کن! نیشش را زد و رفت. دویدم بالای سر پری پرسیدم: کجا بودی؟ صدای نحیفش از لای لب های رنگ کرده اش بیرون ریخت: پیش گروه راک سیاه... با عصبانیت گفتم: گوگوی بیشرف انداختت پیش اون وحشیا؟ گریه اش گرفت گفت: کراک کشیده بودن همه شون مست بودن... دستش را محکم در دستانم گرفتم و گریه کردم. صدای گوگو را که شنیدم دویدم بیرون اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و گفتم: باید ببریمش دکتر! گوگو بی توجه به من رو به اعظم پرسید: چند دلار؟ داد زدم: پری تب داره اگه همینجوری خون ریزی داشته باشه سر شب نشده می میره! اعظم رو به گوگو گفت: به ازای هر دختر یه میلیون دلار! گوگو خندید و درحالی که به شانه اعظم میزد، گفت: عاشقتم مجاهد! رفتم جلو اعظم را هل دادم و مقابل گوگو داد زدم: اگه ما رو گاو و گوسفندای طویله اتم حساب میکردی مردن یکی مون به ضررت بود...بذار ببرمش دکت... گوگو لبخندش را جمع کرد و گفت: پری دیگه سوخته، آدم عاقل با مهر سوخته بازی نمیکنه.* ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خـواب هـــای آشــفــتــه🍁 قسمت7 نمی دانستم چه حادثه ای درحال وقوع است. احساس می کردم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خــواب هـای آشــفــتــه🍁 قسمت8 سرش فریاد زدم و با او گلاویز شدم که اسلحه ای روی شقیقه ام قرار گرفت. سرم را چرخاندم. اعظم ضامن اسلحه کمری اش را کشید و با نگاه از گوگو کسب تکلیف کرد. همان موقع صدای آیفون بلند شد. گوگو رو به اعظم گفت: فعلا غلافش کن اومدن جنازه پری رو گم و گور کنن. اعظم دوباره مرا برد در آن اتاق آهنی لعنتی ته باغ و زندانی ام کرد. روی زمین نشستم و با خودم فکر کردم: چرا سهمم از زندگی این نکبت شده! من باید فرار میکردم. هرجور شده از آن قمارخانه ای که پری در آن جانش را و همگی شرفشان را به هیچ باخته بودند، باید فرار میکردم. روی زمین دراز کشیدم. بین خواب و بیداری بودم که یک خاطره گنگ مثل ماه در تاریکی سیاه چال زندگی ام درخشید: هوا تاریک بود، مادرم ایستاده بود به نماز، سر که به سجده گذاشت چادرش را در دستهای کوچکم گرفتم و سرم را به سرش تکیه دادم. آهسته سر از سجده برداشت. نمازش که تمام شد. خودم را در بغلش انداختم و او فقط مرا بو کرد. چشم که باز کردم در همان زندان آهنی بودم. آهی کشیدم و زیرلب گفتم: خدایا به بنده های بدتم کمک میکنی؟...خدایا من...تو دیدی از اون گناه فرار کردم... گریه ام گرفت. زانوهایم را بغل کردم و سرم را روی دستانم تکیه دادم. یکدفعه صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد. با خوشحالی بلند شدم. چند ضربه به در باغ کوبیده شد. یک نفر آمد جلوی در اتاق یک موسیقی بلند روشن کرد و بعد درِ باغ را باز کرد. دستم را خوانده بودند. هرچه داد زدم و کمک خواستم صدایم به مامورهای پلیس نرسید. داشتند میرفتند که فکری به سرم زد. تا انتهای اتاقک عقب رفتم و بعد به شدت خودم را با شانه به در کوبیدم. دو سه بار این کار را تکرار کردم. پس از چند دقیقه در بازشد. اعظم بود. صدای آهنگ را خفه کرد و گفت: سر و صدامون همسایه ای رو که سالی یه بار میاد به باغش سر بزنه، ناراحت کرده...البته من به مامورای وظیفه شناس پلیس قول دادم که دفعه بعد تولدمو تو یه سالن بگیرم. و در مقابل چشمان غمگین و حیرت زده ام ادامه داد: و اما تو...مجبور شدم به پلیسا بگم که سگی که تازه گرفتم هار شده بستمش... بعد درحالی که دندان هایش را به هم میفشرد اسلحه اش را بیرون آورد و همانطور که یک صداخفه کن روی لوله اش نصب میکرد گفت: میخوام از این زندگی نکبتی خلاصت کنم. بعد مثل شکارچی که بخواهد با شکارش بازی کند سرش را کج کرد و پرسید: تاحالا کسی رو که تیرخورده از نزدیک دیدی؟... من زیاد دیدم. میدونی زندگی جز یه مبارزه بزرگ نیست. مبارزه ای که باید ضعیفا له بشن تا قویا قوی تر بشن... دهن باز کردم و گفتم: لعنت به تو و ارباب عوضیت. سگ تویی و اون رجوی روانی... میدانستم نقطه ضعفش آن ارباب هوس باز جنایتکارش است که او را روانی کرده. فکر کردم خدا رهایم کرده میخواستم همه چیز همانجا تمام شود. ظاهرا موفق بودم. اسلحه اش را سمتم گرفت که یک نفر از بالا سرش پایین پرید. باورم نمی شد. اما آنچه می دیدم حقیقت داشت. یک مامور پلیس اسلحه اش را سمت او گرفته بود و دوباره تکرار کرد: اسلحه اتو بنداز. ناگاه صدای تیراندازی و درگیری بلند شد. اعظم در یک لحظه با شوکری که از جیبش بیرون آورد، به پهلوی مامور پلیس ضربه ای زد و فرار کرد. دویدم دنبالش نمی توانستم بگذارم قاتل کثیفی مثل او به این راحتی فرار کند. از پشت سر لگدی به کمرش زدم که باعث شد زمین بخورد. پیروزمندانه بالای سرش رفتم که...* ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خــواب هـای آشــفــتــه🍁 قسمت8 سرش فریاد زدم و با او گلاویز شدم که اسلحه ای روی شقیق
🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خــــواب هـــای آشــفــتــه🍁 قسمت9 پیروزمندانه بالای سرش رفتم که چیزی به سرم خورد. روی زانو افتادم و با چشم های تارم دیدم که یک مرد هیکلی اعظم را بلند کرد و باهم فرار کردند. تازه آن موقع بود که فهمیدم. گوگو تمام این مدت اطراف باغ آدم اجیر کرده پس عجیب نبود که هربار فرارهایم بی نتیجه می ماند. روی زمین افتادم . چشم هایم نیمه باز بود که دیدم دو مامور زن گوگو را دست بسته میبرند از ذوق بعد از مدتها لبخندی زدم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم یک بلوز شلوار و روسری صورتی از سر تا پایم را پوشانده بود. به دستم سرم وصل کرده بودند و روی یک تخت سفید دراز کشیده بودم. چندبار پلک زدم تا توانستم اطراف را درست ببینم. یک مامور زن با پرستار حرف میزد: +خانم پرستار کی میتونم باهاش حرف بزنم؟ -به محض اینکه به هوش بیاد ولی توجه داشته باشین این بچه خیلی ضعیفه انگار تحت شکنجه بوده! +طفلی خیلی کم سن و ساله ولی باید بدونیم توی خونه تیمی فساد، چیکار میکرده! حتما خانواده اش الان نگرانشن... -مثل اینکه بیدار شد زن پلیس که این را شنید، آهسته به طرفم آمد صندلی را کنار تختم گذاشت. چادرش را جمع کرد و همانطور که می نشست، گفت: +سلام -اینجا...بیمارستانه؟ +آره، یه چندتا سوال ازت دارم میخوام راستشو بگی...چند سالته -چهارده، پونزده فکر کنم +اسمت چیه؟ -صدام میزدن شری +میخوام به خانواده ات خبر بدم تا از نگرانی دربیان شماره ای... -ندارم +از...خونه فرار کردی؟ -نه در چشم هایش زل زدم تمام سعیم را کردم اما درنهایت بغض گلویم را شکافت و گفتم: بچه بودم دزدیدنم. نگاهش پر از تاسف شد. انگار به احترام مرگ سالهای کودکی ام، لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت: +تو اون باغ چیکار میکردی؟ مامورمون گفت اونی که فرار کرده میخواسته بکشتت! -اه! پس فرار کرد. +اسمش چی بود؟ -اعظم، از اردوگاه اشرف اومده بود. +پس مجاهد خلقی بوده! اونجا چیکار میکرد؟ -فیلم و کلیپ درست میکرد +فیلم چی؟ -همه چی...هم برای سایتایی که دخترا رو کرایه میدن فیلم درست میکرد هم علیه مامورای پلیس و سپاه و گشت ارشاد کلیپای دروغی درست میکرد بازیگراشون از خودشون بودن... +صبرکن ببینم...* ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خــــواب هـــای آشــفــتــه🍁 قسمت9 پیروزمندانه بالای سرش رفتم که چیزی به سرم خورد
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍁رمـان خــــواب هـــای آشــفــتــه🍁 قسمت10 همان موقع پرستار وارد شد و گفت: ببخشید ولی سرمش تموم شده باید از دستش جدا کنم. بعد درحالی که ست سرم را از دستم بیرون می آورد، رو به زن مامور گفت: چند روز دیگه جواب آزمایش ایدز و هپاتیتش رو میفرستم. از روی وحشت تکرار کردم: ایدز؟ پرستار نگاهی به من انداخت و بعد بی آنکه چیزی بگوید بیرون رفت. مامور گفت: +افرادی که رفتار پر خطر داشتن یا چنین جاهایی بودن احتمال زیادی هست که مبتلا باشن... -ولی من ... من قاطی کثافت کاریاشون نشدم +معتاد چی؟ -نیستم +نبودی؟...سرنگ مشترک هم یه عامل انتقاله -نمیدونم...چندباری گوگو سرنگ بهم زده ولی اینکه اون سرنگا آلوده بودن یا نه نمیدونم...یعنی... +سردسته گروه...بهش میگفتین گوگو؟ تاحالا فکر میکردیم فقط یه تیم از باند قاچاق انسان و مواد مخدر رو گرفتیم ولی حالا با حرفای تو مثل اینکه بعد سیاسی هم داره! بی اختیار اشک هایم بر پهنای صورتم سرازیر شدند. هجوم قطرات اشکی که خودشان را از گوشه چشمانم به سمت پایین پرتاب میکردند هر لحظه بیشتر می شد. مامور دستی بر دستم کشید و بلند شد. با اضطراب پرسیدم: -حالا اعدامم میکنن؟ +نه، چرا همچین حرفی میزنی!؟ -گوگو میگفت پلیس هرکدوممونو بگیره کم کمش چوبه دار حکمشه! +تحقیقات که کامل بشه هرکس تاوان جرمشو پس میده اما این شگرد همچین آدماییه که با ترسوندن نیروهاشون از قانون اونارو بیشتر درگیر جرم و فسادی کنن تا خودشون به پول بیشتری برسن... -من بچه بودم مواد تو کیفم میذاشت نمیدونستم باید چیکار کنم دوازده سالم که شد بهش گفتم دیگه نمی خوام ساقی باشم از مردای عملی میترسم. اونم فرستادم تو پارتیا اول میگفت پذیرایی کنیم من و دوستم پری...پری همش نوزده سالش بود خره از خونه فرار کرده بود واس خاطر پرهام اصلا اسم خودش مهرناز بود از بس عاشق دوست پسرش بود میگفت بهش بگیم پری ...آخرش گوگو کشتش..... اوایل گوگو گفت باید خرج خودمونو دربیاریم...هر روز هفته هرکی رو میفرستاد پیش یه عوضی، من فرار کردم گوگو برم گردوند گفت اگه نمیخوام مجبور نیستم ولی دروغ میگفت. گولم زد. گفت کار راحت تری برام سراغ داره گفت کارمون عین مدلاس، لباسایی بهمون میداد میگفت بپوشیم بی هدف وقت بگذرونیم تو خیابون...گاهی هم یه حرفایی میزد میگفت اینارو تو مترو و تاکسی به مردم بگیم.. +مثلا چه حرفایی؟ -مثلا... یه... یه بار بهم گفت باید مسیر میدون انقلاب تا تأتر شهر رو تاکسی سوار شم هی همون مسیرو برم و بیام جلو راننده و مسافرا قسم بخورم که... +که چی؟ -که یه آخوندو دیدم داشته خلاف میکرده... +چه خلافی؟ اسم شخص خاصی میبردی؟ -میشه نگم؟... من میدونم کار بدی کردم دروغای گوگو رو پخش کردم ولی... +بگو ببینم اسم شخص خاصی رو می آوردی؟ _نه فقط همینکه مردم نسبت به آخوندا بی اعتماد و متنفر بشن براش کافی بود. منم... هرکاری میگفت انجام میدادم تا اینکه دوباره منو فرستاد پارتی و من بازم فرار کردم...حالا منو میبرین زندان؟ مامور که با ناراحتی محو حرفهایم بود بعد از مکث کوتاهی گفت:نه سن و سالت کمه میری دارالتادیب ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیستم در میان دانه هاي مصنوعي برف متوجه اقاي ایزدي ش
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست یکم بعد همه شان خندیدند . دوباره گفت : براي ما فیلم نیا ما همین جا هستیم تا تو كلید خیالي ات را پیدا كني احتمالا تا شب هم اینجا منتظر بشیم كلیدت پیدا نمیشه! بي اعتنا كلیدم را بیرون آوردم و در را باز كردم. صداي هو كردن دوستان شروین كه مسخره اش مي كردند بلند شد. از اینكه حالش را گرفته بودم راضي و خوشحال بودم ولي وقتي مادرم درباره كلاس رفع اشكال پرسید دوباره به یاد ایزدي افتادم و ناراخت شدم. مادرم كه دید ناراحت شدم ، پرسید : چي شده ؟ اشكالت زیاد بود ؟ سرم را تكان دادم و جریان را برایش تعریف كردم. وقتي حرفهایم تمام شد مادرم هم ناراحت و نگران شده بود و با بغض گفت : طفلك خدا كنه طوریش نشده باشه. آن روز گذشت من و دیگر دوستانم از حال آقاي ایزدي بي خبر بودیم . سومین امتحان، ریاضي بود. شب قبلش با لیلا حسابي خوانده بودیم . تقریبا تمام مسئله ها را آنقدر حل كرده بودیم كه حفظ شده بودیم. صبح زود وقتي براي امتحان رفتیم همه در حیاط جمع شده بودند و هر گروه كاري مي كرد اكثرا براي آخرین بار فرمول ها و مسایل را مرور مي كردند. آیدا با دیدن من و لیلا جلو آمد و گفت : به به خر خوان ها آمدند. لیلا با اضطراب گفت : نیست تو خر نزدي ! آیدا با خنده گفت : خوب معلومه خوندم . نمي خوام ترم اول بیفتم. راستي بچه ها مي دونید آقاي ایزدي چي شد؟ هردو نگران گفتیم : مرخص شده ؟ سري تكان داد و گفت : مي گن هنوز بیمارستان بستري است اینطور كه بچه ها مي گن تو جنگ مجروح شده براي همینه كه مي لنگه . با حیرت گفتم : توي جنگ ؟ لیلا با حرص گفت : اره دیگه ، پس كجا ؟ دوباره گفتم : تو از كجا مي دوني ؟ آیدا گفت : بچه ها مي گن . انگار هیچ كس رو هم نداره … همان لحظه درها باز شد و دوباره ترس از امتحان همه چیز را تحت الشعاع قرار داد . وقتي ورقه ها را پخش كردند. در میان بهت و تعجب همه آقاي ایزدي را دیدیم كه بین بچه ها قدم مي زد. لاغر تر شده بود ولي تا حدي گودي و كبودي زیر چشمش از بین رفته بود. بلوز سفید و گشادي به تن داشت با یك شلوار جین خیلي آهسته راه مي رفت ولي مشخصا پایش را روي زمین مي كشید. آنقدر نگاهش كردم تا متوجه شدم بیشتر وقتم را از دست دادم. سوالها برایم ساده و آسان بود. با اطمینان و سرعت جوابها را نوشتم و ورقه ام را تحویل دادم. موقع بیرون رفتن به آقاي ایزدي كه كنار نرده ها ایستاده بود سلام كردم . سرش را پایین انداخت و آهسته جوابم را داد. نگران پرسیدم : آقاي ایزدي حالتون چطوره ؟ اون روز ما خیلي نگران شدیم… بعد در دل به خود نا سزا دادم كه چرا این حرفها را به او زدم. آن هم من ، دختر مغروري كه جواب سلام هیچكس را نمي داد و به همه عالم و آدم فخر مي فروخت و بي اعتنایي میكرد. صداي آهسته ایزدي به گوشم رسید : الحمدالله خوبم خیلي ممنون از توجه تون، چیزي نیست گاهي این حالت بهم دست مي ده. بعد پرسید : امتحانتون چطور شد ؟ با خنده گفتم : عالي شد دست شما هم درد نكنه . با خجالت گفت : خواهش مي كنم . خدا نگهدارتون. حرصم گرفت . پسره لاغر مردني از من خداحافظي مي كرد. یعني برو پي كارت. اصلا چرا من باهاش حرف زدم. تا یك كمي بهش رو دادم اینطوري حالم را گرفت. بدون اینكه جوابش را بدهم راه افتادم . از عصبانیت منتظر لیلا نماندم و با تاكسي به خانه برگشتم. در راه هم مدام خودم را سرزنش مي كردم كه چرا مثل دختر بجه ها با ایزدي حرف زدم. وقتي در خانه را باز كردم هیچ كس خانه نبود. یادداشت مادرم روي در یخچال انتظارم را مي كشید. › مهتاب جون غذایت در یخچال است. من با فرشته رفتم استخر ‹ . بي حوصله غذایم را گرم كردم و خوردم و بعد به رختخواب رفتم . بعد از پایان امتحانات چند روزي تعطیل بودیم و تا آغاز ترم دوم فرصت داشتیم كه استراحتي بكنیم. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست یکم بعد همه شان خندیدند . دوباره گفت : براي ما
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست دوم پدر و مادرم تصمیم گرفته بودند این چند روز را مسافرت برویم تا به قول خودشان خستگي از تن همه در آید. چون هوا خیلي سرد شده بود قرار بر این شد كه برویم دوبي . صبح پنج شنبه وقتي سر میز صبحانه آمدم . مادر وپدر و سهیل داشتند در مورد مسافرتمان صحبت مي كردند. سلام كردم و پشت میز نشستم. براي ساعت هفت بعد از ظهر بلیط هواپیما داشتیم. ناگهان سهیل گفت : - راستي قراره زري جون و پرهام هم بیان دوبي. واكنش پدرم آني بود. با حرص گفت : كي بهشون گفته بود ما داریم مي ریم دوبي ؟ همه به سهیل خیره شدیم كه سرش را پایین انداخته بود. با خنده گفتم : مارمولكه خبر داده… سهیل چشم غره اي به من رفت و گفت : خوب حال بیان چه بهتر من هم حوصله ام سر نمي ره. مادرم با خنده گفت : راست مي گه بچه ام انقدر مي ره اسكیت و جت و كنسرت و خرید … حوصله اش سر مي ره. دلم شور میزد و دعا مي كردم اتفاقي نیفتد تا پدر از دست پرهام عصباني شود. چون پدرم اصولا زیاد از دایي علي خوشش نمي آمد اعتقاد داشت كه زیادي خودش را مي گیرد و خیلي از خود راضي است . براي سه روز وسایل زیادي همراه نداشتیم و فقط با یك چمدان كوچك به طرف فرودگاه حركت كردیم . در صف بازررسي ها بودیم كه پرهام وزري جون هم رسیدند. همه با هم احوالپرسي مي كردند دوباره نگاه پرهام را متوجه خودم دیدم. آهسته جلو رفتم و سلام كردم . بعد با صدایي اهسته گفتم : پرهام یه خواهشي ازت دارم . مشتاق نگاهم كرد ادامه دادم : ببین دفعه پیش تو انقدر زل زدي به من كه همه فهمیدند اتفاقي افتاده پدرم هم خیلي از دستت ناراحت شد حتي سهیل هم ناراحت شده بود. براي همین ازت خواهش میكنم این چند روز كه قراره با هم باشیم رعایت بكني تا خداي ناكرده كدورت و اوقات تلخي پیش نیاد. پرهام سرش را تكان داد و گفت : با اینكه خیلي سخته ولي سعي میكنم. با حرص گفتم : سخته ؟ یعني چي ؟ مگه تو بار اوله كه منو مي بیني ؟ پرهام در حالیكه از شرم سرخ شده بود گفت : نه بار اول نیست ولي بار اوله كه عاشق شده ام. بي تفاوت سر تكان دادم و گفتم : در هر حال از من گفتن بود بدون كه همه روي تو حساس شدن. حالا خود داني . وقتي رسیدیم تقریبا شب شده بود. ولي هزاران چراغ روشن نوید باز بودن مراكز خرید را مي داد. در یك هتل دو اتاق گرفتیم و خانمها و اقایان در اتاق مجزا جا به جا شدند. من ومامان و زري جون در یك اتاق پرهام و سهیل و بابم هم در اتاق بغلي. شام در هواپیما خورده بودیم تا وسایل را جا به جا كردیم. گفتم : مامان بدو بریم بیرون . زري جون با خنده گفت : چه قدر عجله داري؟ همانطور كه لباس مي پوشیدم گفتم: خوب قراره شنبه برگردیم فقط دو روز اینجا هستیم باید استفاده كنیم. خوشبختانه هتل به مراكز خرید نزدیك بود. مردها نیامدند و ما قدم زنان راه افتادیم. هوا ملایم و لطیف بود. اصلا سرد نبود. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست دوم پدر و مادرم تصمیم گرفته بودند این چند روز ر
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست سوم صبح روز بعد اقایان رفتند سراغ جت اسكي و شنا و باز ما روانه بازارهاي خرید شدیم. قرار بود ساعت دو بعد از ظهر همه براي ناهار به هتل برگردیم. مثل بچه ها هر چه مي دیدم دلم مي خواست. سرانجام مادرم كه از دستم خسته شده بود مقداري پول به دستم داد و گفت : این تو این هم بودجه ات هر چي میخواي بخر تاتموم شه . سر ناهار احساس كردم پرهام ناراحت است سر به زیر انداخته بود و با غذایش بازي مي كرد. پدر و مادرها بعد از ناهار رفتند استراحت كنند. من وسهیل و پرهام هم در لابي هتل نشستیم . چند دقیقه اي كه گذشت سهیل گفت: بچه ها بریم دریا ؟ فوري گفتم : ول كن بابا آب سرده. پرهام هم با صدایي گرفته گفت : من هم اصلا حوصله ندارم. سهیل از جا بلند شد و گفت : گور باباي جفت تون خودم مي رم. وقتي سهیل رفت پرهام چند لحظه اي ساكت ماند سرانجام گفت : - خوش میگذره ؟ با خنده گفتم : آره خیلي ولي انگار به تو خوش نگذشته … چرا ناراحتي ؟ سري تكان داد و گفت : بابات یك تیكه هایي انداخت حالم رو گرفت . با تعجب پرسیدم : بابام ؟ چي گفت؟ پرهام نگاهم كرد بعد با صدایي خفه گفت : چه مي دونم یك چیزایي درباره اینكه اگر آدم كسي رو مي خواد باید مرد باشه و بیاد جلو نه اینكه بترسه و بچه بازي در بیاره و از این حرفها . با خنده گفتم : خوب تو چي گفتي ؟ پرهام با حرص گفت: تو مثل اینكه پاك دیوونه شدي ها! اصلا مي دوني موضوع صحبت سر چیه ؟ سرم را به علامت منفي تكان دادم ، گفت : یك سر این قضیه توهستي به بابات چي بگم ؟ بگم چشم حتما میام خواستگاري دخترتون تا جواب رد بهم بده. بعد انگار با خودش حرف بزند گفت : تو كه جواب درستي بهم ندادي تا من تصمیمي بگیرم. با لحني جدي گفتم : ما اصلا حرف نزدیم كه جوابي بدم، تو این ترم فارغ التحصیل شدي ؟ پرهام سرش را تكان داد ادامه دادم : خوب تازه فارغ التحصیل شدي سربازي كه نرفتي . هنوز كار نداري حالا بقیه چیزها بماند. من هم تازه سال اول هستم هنوز چهار سال دیگه باید درس بخونم نمي تونم بیام خونه داري كنم. درس دارم امتحان دارم. پرهام ناراحت پرسید: یعني مشكل ما فقط همینه ؟ با تعجب پرسیدم: یعني چي ؟ - یعني تو با ازدواج با من موافقي و فقط مشكل این مواردي بود كه شمردي ؟ گیج شدم .خوب راست مي گفت یعني من با ازدواج موافق بودم ؟ چند لحظه ساكت ماندم . پرهام آهسته گفت: اگه مشكل اینهایي بود كه تو گفتي ، من میام خواستگاري عقد مي كنیم . عروسي میمونه بعد از سربازي منو فارغ التحصیلي تو این طوري هم من خیالم راحته هم تو مشكلي نداري هان ؟ مات و مبهوت نگاهش كردم. پرهام از جایش بلند شد و گفت : رو پیشنهادم فكر كن زودتر هم تكلیف منو روشن كن. دوست ندارم كسي پشت سرم حرف بزنه . وقتي پرهام رفت حسابي رفتم تو فكر . پرهام پسر خوب و سالمي بود. مي دانستم كه حتي اهل سیگار كشیدن هم نیست. قیافه زیبا و هیكل مردانه اي داشت اخلاقش هم بد نبود. البته كمي مغرور بود ولي همه پسرها در این سن وسال مغرور بودند. مثل سهیل برادر خودم. خانواده شان را هم كه مي شناختیم. پرهام تحصیلكرده بود و با توجه به اینكه دایي ام كارخانه داشت. احتمالا در همان كارخانه دستش را بند مي كرد.ثروت زیادي هم داشتند كه تهیه خانه و ماشین و خرج عروسي را برایش آسان مي كرد. پس به قول پرهام فقط مي ماند نظر من اینكه موافقم یا نه. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست سوم صبح روز بعد اقایان رفتند سراغ جت اسكي و شن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست چهارم حسي عجیب در ته دلم داشتم انگار مي دانستم كه نمي توانم با پرهام ازدواج كنم. هر چه فكر مي كردم نمي توانستم ایرادي از پرهام بگیرم. اما تصمیم هم نمي توانستم بگیرم. مثل همیشه كه فكري در سرم به سر انجام نمي رسید. از تفكر دست برداشتم و تصمیم گیري را براي روزهاي بعد گذاشتم. وقتي از مسافرت برگشتیم فوري به لیلا زنگ زدم. دلم مي خواست از نمره ها با خبر شوم. و میدانستم لیلا تنها كسي است که نمره مرا هم نگاه مي كند. بعد از چند زنگ خودش گوشي را برداشت با شنیدن صدایم گفت : - چه عجب تشریف آوردید. با خنده گفتم : جات خالي خیلي خوش گذشت. لیلا جواب داد : معلومه كه خوش مي گذره پرهام هم كه زیر گوشت هي قصه ي عشق مي خوند…. حرفش را قطع كردم و گفتم : بگذر! از نمره ها چه خبر ؟ لیلا با خنده گفت : هم خبراي خوب هم بد. همه درسهات رو پاس كردي جز …. با عجله گفتم : جون بكن ! راست مي گي ؟ - آره ریاضي افتادي اون هم با نمره ي نه ! من ده شدم . بغض گلویم را فشرد. آنقدر ناراحت شدم كه نفهیمدم چطور خداحافظي كردم. وقتی گوشي را گذاشتم اشكم بي اختیار جاري شد. بدون اینكه شام بخورم خوابیدم. صبح قرار بود براي انتخاب واحد به دانشگاه بروم. وقتي بیدار شدم ساعت نزدیك هشت بود. با عجله لباس پوشیدم و وارد آشپزخانه شدم. مادرم در حال خوردن صبحانه و خواندن كتاب بود. سلام كردن و گفتم : مامان ماشین رو امروز میخواي ؟ پرسید: تو مي خواي بري دانشگاه ؟ زود جواب دادم : آره مامان انتخاب واحد داریم. خمیازه اي كشید و گفت : سوئیچ روي میز است آهسته برو. وقتي رسیدم قیامت بود آنقدر شلوغ بود كه لیلا را پیدا نكردم . در صف طولاني و نا منظم ایستادم تا برگه انتخاب واحد را بگیرم. همه همدیگر را هل مي دادند و دخترهاي بزرگ مثل بچه ها به هم مي پریدند. و داد و قال مي كردند. براي اینكه لیست دروس ارائه شده راببینم به طرف دیوار رفتم . لیست نمرات را هم به دیوار زده بودند. كنجكاوانه به سوي لیست نمرات ریاضي 1 رفتم تا اسمم را پیدا كنم. چیزي را كه مي دیدم قابل باور نبود جلوي اسم من نمره هفده نوشته شده شده بود. اسم لیلا را پیدا كردم نمره اش شانزده و نیم شده بود. از حرص دلم مي خواست تكه تكه اش كنم. چقدر بیخود گریه كرده بودم. چقدر حرص خورده بودم چقدر ناراحت بودم كه چطور به پدر و مادرم بگویم یك درس را افتاده ام . با عصبانیت به اطراف نگاه كردم. لیلا را دیدم كه از دور مواظب من است. و مي خندد. جلو رفتم و گفتم : احمق دروغگو . نزدیك بود تو برگه انتخاب واحد دوباره ریاضي 1 بنویسم همانطور كه مي خندید گفت : آخه تو كه كتاب رو جویده بودي ! فكر نكردي من دروغ مي گم. ؟ ناراحت نگاهش كردم ، گفت : خوبه خوبه حالا ژست نگیر بیا با هم انتخاب واحد كنیم. تا كلاسهامون با هم باشد. سرانجام ظهر كار ثبت نامم تمام شد و هردو بیست واحد انتخاب كردیم. لیل با خنده گفت : چرا صبح نیامدي دنبالم ؟ مجبور شدم با تاكسي بیام. با حرص گفتم : به جهنم !آدمهاني دروغگو باید سینه خیز بیان دانشگاه ! لیلا از ته دل مي خندید و من فحشش مي دادم . سوار ماشین كه شدم متوجه شروین و یكي از دوستانش به نام رضا شدم. كه انگار منتظر ما بودند به محض اینكه راه افتادم دنبالمان آمدند. با ناراحتي گفتم : معلوم نیست اینها از جون ما چي مي خوان ؟ دائم دنبال ما هستن .اه . لیلا از آینه پشت سرش را نگاه كرد وگفت : چقدر این پسره از خود راضي است. فكر كرده خیلي باحال و جذابه انتظار داره همه برن خواستگاریش. با تعجب گفتم : خوب این همه دختر تو دانشگاه هست كه بعضي هاشونم از شروین خوششون میاد چرا دنبال ما مي آد. لیلا با خنده گفت : چون آمیزاد اینطوریه هرچه كه دم دستش باشه و بتونه راحت به دستش بیاره براش ارزش نداره . چیزي رو مي خوادكه دور از دسترسش باشه. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر و مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست چهارم حسي عجیب در ته دلم داشتم انگار مي دانس
🌸🌸🌸🌸🌸 💗مهر_و_مهتاب 💗 نویسنده تکین حمزه لو قسمت بیست پنجم با حرص گفتم : الان یك دسترسي نشونش بدم كه حالش جا بیاد. پایم را روي پدال گاز فشار دادم و دنده عوض كردم. در خیابان باریك شریعتي با سرعت میرفتم. شروین هم دنبالمان مي آمد. وقتي مطمئن شدم فاصله خیلي كمي دنبال ماست ناگهان ماشین را كشیدم به خط كناري و مسیرم را تغییر دادم آنقدر با سرعت و ناگهاني اینكار را كردم كه شروین هول شد و محكم به پشت ماشین جلویي كوبید . ماشین پشت سري هم با شدت به پشت ماشین شروین خورد و راه بند آمد. با خنده و خوشحالي وارد بزرگراه شدم و به لیلا كه از ترس رنگش پریده بود گفتم : - حظ كردي ؟ لیلا با صدایي خفه گفت : عجب كاري كردي ها ! بیچاره كلي باید خسارت بده از ته دل گفتم : چشمش كور. كلاسها از سه روز دیگر آغاز مي شد و من بي صبرانه منتظر شروع ترم جدید بودم. فصل ششم اولین هفته ترم دوم به پایان رسید . مي دانستم كه این ترم كارم خیلي زیاد و مشكل خواهد بود. چندین واحد ریاضي، سه واحد فیزیك انتخاب كرده بودم كه مي دانستم پاس كردن همه ي آنها با هم مشكل خواهد بود. باز هم استاد سرحدیان استادمان بود و كلاسهاي حل تمرین ریاضی 2 را هم آقاي ایزدي به عهده داشت. هفته بعد قبل از كلاس ریاضي در حیاط با بچه ها نشسته بودیم كه شروین از در وارد شد . بعد از آن تصادف دیگر ندیده بودمش و كمي دلهره داشتم كه مبادا جلوي بچه ها حرفي بزند و به پرو پایم بپیچد. شروین به محض ورود روي یكي از سكوهاي محوطه نشست درست روبروي جایي كه ما نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم . آیدا با دیدن شروین آهسته گفت : - آقاي از دماغ فیل افتاده تشریف آوردن !.. فرانك ساده دلنه پرسید : كي ؟ لیل با خنده گفت : همون كه فكر میكنه خداي شخصیت و قیافه است دیگه ! آهسته گفتم: بس كنید اصل درباره اش حرف هم نزنیم حالم بهم مي خوره . وقتي بلند شدیم تا سر كلاس برویم،شروین هم بلند شد و به داخل ساختمان آمد هنوز وارد كلاس نشده بودم كه صدایش را از پشت سرم شنیدم : - ببخشید خانم مجد … قلبم محكم مي كوبید كمي ترسیده بودم . آهسته برگشتم و با صدایي كه سعي مي كردم عادي به نظر برسد پرسیدم : بله ؟ جلوتر امد دستش را به كمرش زد . با صایي آهسته گفت : مي دونید چقدر به من خسارت زدید ؟ با تعجبي تصنعي پرسیدم : من ؟ سري تكان داد و گفت : بله ، شما یادتون نیست هفته پیش بي هوا پیچیدید من زدم به ماشین جلویي؟ جدي گفتم: خوب چي كار كنم ؟ مگه من مسئول رانندگي شما هستم ؟ مي خواستید دنبال ماشین من نیایید … شروین عصبي سري تكان داد و گفت : حال مگه من خسارتم رو از شما گرفتم كه آنقدر ناراحت شدید؟ با غیظ گفتم : نه تو رو به خدا مي خواستید صورت حساب بدید! خنده اي كرد وگفت : فداي سرتون ! فقط مي خواستم یك خواهشي ازتون بكنم … منتظر نگاهش كردم گفت : بیایید از این به بعد با هم دوست باشیم . خب ؟ عصباني نگاهش كردم و گفتم : دلیلي در این كار نمي بینم . ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛