eitaa logo
رمـانکـده مـذهـبـی
3.8هزار دنبال‌کننده
188 عکس
4 ویدیو
51 فایل
(•●﷽●•) ↻زمان پارت گذاری شب ساعت 20:00 الی21:00 ↻جمعه پارت گذاری نداریم ناشناس↯ @nashenas12 ●•تبلیغات•● @tablighat_romankade برای جذاب کردن پروف هاتون↻ @Delgoye851
مشاهده در ایتا
دانلود
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت39 با صدای آیفون آرایشگر رفت در رو باز کرد و با لبخند برگشت سمت
دستمو گذاشتم رو صورتم و با چشمای خیس بهش زل زدم. اخم کرد --چه مرگته هان؟ چونمو فشار داد --چرا انقدر وِرّ و وِرّ گریه میکنی؟ پوزخند زد --فکر کردی گریه هات دلمو میسوزونه؟ نوچ! تازه انگیزمو واسه اذیت کردنت بیشتر میکنه. رفت تو اتاق و لباساشو با تیشرت و شلوار جذب قرمز عوض کرد. نشست رو مبل --پاشو غذا درست کن! همینجور دلخور بهش خیره شده بودم. گفت --مگه کری؟ ایستادم و خواستم برم تو اتاق لباسمو عوض کنم. --صبر کن! پشت بهش ایستادم. --کجا داری میری؟ --میخوام لباسمو عوض کنم. --لازم نکرده! حق نداری دست به لباست بزنی. با تعجب برگشتم سمتش --چشماتم واسه من اونجوری نکن چون ممکنه از دستشون بدی. رفتم تو آشپزخونه و متفکر به گاز خیره شدم. ذهنم انقدر درگیر بود که نمیتونستم تصمیم بگیرم. اومد تو آشپزخونه آب بخوره --چته چرا عین جغد زل زدی به گاز؟ --نمیدونم چـ..چـ..چی باید بپزم. پوزخند زد --اصلاً مگه تو عمرت چندنوع غذا خوردی که بخوای بهشون فکر کنی؟ بغض بیخ گلومو گرفت و همین که خواستم از آشپزخونه برم بیرون دستمو گرفت --کجا؟ مگه نگفتم باید غذا بپزی. مسخره گفت --خب حالا میتونم کمکت کنم. فسنجون. فسنجون درست کن. با زنگ موبایلش رفت تو هال. یدفعه صداش بلند شد --غلط کردی مرتیکه ی لا ابالی! عصبی خندید --من هیچ خری به اسم جمشید نمیشناسم. مادر منم یه بدبخت بود وگرنه هیچ وقت قبول نمیکرد زن تو شه. یکم آروم تر شد --پول من علفه ی خرس نیست بخوام باهاش یه بی مصرف مثه تو رو از اونجا در بیارم. دوباره صداش بالا رفت --تو غلط میکنــی! دستت به مادر من برسه خودم میکشم! از عصبانیت صورتش قرمز شده بود. همین که موبایلش قطع شد کوبیدش به دیوار و دوتا دستاشو کرد تو موهاش. نگاه برزخیش رو من خیره شد. فریاد زد --چته؟ چرا داری منو نگا میکنی؟ دستپاچه گفتم --هـ..هـ.. هیچی بخدا! اومد تو آشپزخونه --پس خوشحالی که من ناراحتم؟ هوم؟ دستامو منفی وار تکون دادم. --نـ..نـ.. نه بخدا! یقمو گرفت و تو صورتم فریاد زد --حالیت میکنم! شروع کرد پی در پی به صورتم سیلی زدن. نمیدونم چقدر به صورتم سیلی زد که خسته شد و شروع کرد نفس نفس زدن. رفت سمت کابینت و شیشه ی مشروبشو برداشت و با بطری خورد. معلوم بود حالش دست خودش نیست. تقریباً نصفشو خورد و یه شیشه ی دیگه برداشت و رفت سمت مبلا. نشست رو مبل و به خوردن ادامه داد. همینجور که اشکام میریخت به صورتم آب زدم. حس میکردم قندم افتاده. یه قند برداشتم و خوردم. دست و دلم به کار نمیرفت ولی مجبور بودم. به بهونه ی پیا خورد کردن شروع کردم بیصدا گریه کنم. نگاهم چرخید سمت کامران. پشت به من رو مبل نشسته بود و شونه هاش میلرزید. اهمیتی ندادم ولی کنجکاویم گل کرد. آروم آروم رفتم سمت مبل. قلبم به شدت میکوبید و لرزش دستامو به وضوح حس میکردم. از نیم رخ دیدم داشت گریه میکرد و صورتش خیس اشک بود. متوجه اومدن من نشده بود و تو حال و هوای خودش بود. با دیدن گریش ناخودآگاه گریم بیشتر شد. نمیدونستم کارم چه عواقبی داره ولی با فاصله نشستم کنارش. همین که خواستم صداش بزنم برگشت سمتم و به چشمام خیره شد. چشماش ناراحت بود و خبری از غرور و جدیت نبود. با صدای آرومی گفت --اجازه میدی سرمو بزارم رو شونت؟ باورم نمیشد کامران این درخواست رو ازم داشته باشه. تأییدوار سرمو تکون دادم. سرشو گذاشت رو شونم و دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد. گریش به هق هق تبدیل شد و حس میکردم قلبم داره آتیش میگیره. باورم نمیشد این کامران همون کامران مغرور باشه. با صدای خش داری گفت --رها من نمیخوام به مادرم آسیبی برسه! جمشید خیلی خطرناکه! اگه بلایی سر مامانم بیاد من خودمو نمیبخشم! هق هق میکرد و حرف میزد. تو اون لحظه هزار بار آرزو میکردم کاش اونجا نبودم. گریه یه آدم اونم گریه ی یه مرد بیشتر از اونی که فکرشو بکنم قلبمو به درد آورده بود. سرشو از رو شونم برداشت و به صورتم خیره شد. --توام فکر میکنی دارم تاوان کارامو پس میدم؟ --کدوم کارا؟ --رها من خیلی اذیتت میکنم؟ مگه نه؟ کامران مست بود و داشت اون حرفارو میزد. نمیدونستم جواب دادن به حرفش چه عواقبی داره بخاطر همین سکوت کردم. تلخند زد --میدونم خیلی اذیتت میکنم. موهاش تو صورتش ریخته بود و اشکاش هنوز میبارید. اون لحظه فقط دلم میخواست کامران گریه نکنه. با دستام موهاشو کنار زدم و صورتشو قاب گرفتم. با صدایی پر بغض و ترس گفتم --گریه نکن کـ..ک. کامران! هیچ بلایی قرار نیست سر مادرت بیاد! اشکاشو با انگشتم پاک کردم --خواهش میکنم! گـ..گـ..گریه نکن! 🍁حلما🍁 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
دستمو گذاشتم رو صورتم و با چشمای خیس بهش زل زدم. اخم کرد --چه مرگته هان؟ چونمو فشار داد --چرا انقدر
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 با درد خفیفی که تو گردنم پیچیده بود چشمامو باز کردم و متعجب به دور و برم نگاه کردم. سرم رو بازوی کامران بود و دوتایی رو کاناپه خوابمون برده بود. به صورتش تو خواب زل زدم. انقدر معصوم بود که کم کم داشت یادم میرفت باهام چیکار کرده. غرق در فکر بودم و حواسم نبود بیدار شده. با دیدن چشمای بازش هین بلندی کشیدم و خواستم بلند شم دستمو گرفت و مانعم شد. اخم کرد --تو اینجا چیکار میکنی؟ این سوالی بود که خودمم از خودم پرسیده بودم. --نمیدونم. ریز نگاهم کرد --به چه جرأتی انقدر راحت خوابیدی؟ چشمام از تعجب گرد شد. یادم به دیشب افتاد و مردد گفتم --یادت نیست دیشب چی شد؟ پوزخند زد --اینکه غذا نپختی و اومدی چسبیدی ور دل من؟ بغض بیخ گلمو گرفت و خواستم بلند شم که کتفمو گرفت. --من تا نفهمم دیشب نگاهش روی شیشه ی مشروب خیره موند و کلافه دستشو کرد تو موهاش. خجالت زده پاشد رفت تو اتاق. رفتم تو اتاق قبلیم ولی همه ی وسایل جمع شده و قفسه های پر از کتاب چیده شده بود. وسط اتاق هم یه میز و صندلی مطالعه گذاشته شده بود. کنجکاو یه کتاب برداشتم و نشستم سر میز. غرق در مطالعه بودم که در اتاق باز شد و کامران اومد تو. لباسشو عوض کرده و موهاش خیس بود. با اخم گفت --کی به تو اجازه داده بیای اینجا؟ بیا برو این لباستو عوض کن صورتتم بشور حالم داره بهم میخوره ازت. بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاق مشترکمون و اول در اتاق رو قفل کردم و لباسمو درآوردم. با دیدن اثر ضرب سیلی ها روی صورتم بغضم شکست و رفتم حمام. به سختی موهامو باز کردم و آرایشمو شستم. حوله ی جدید صورتی رنگم رو پوشیدم و مقابل آینه ایستادم. اثر ضرب سیلی ها قرمز شده بود و به کبودی میزد. اول از همه قفل در رو باز کردم. نمیدونستم چه لباسی باید بپوشم. در کشوی دراور رو باز کردم و یه پیراهن حریر طوسی با شلوار ستش برداشتم و پوشیدم. داشتم موهامو خشک میکردم که در باز شد و کامران اومد تو. موهام باز رو شونه هام ریخته بود. نگاهش طولانی رو موهام خیره موند. اخم کرد --بیا صبححونه بخور. گفت و رفت بیرون. موهامو جمع کردم و با کلیپس بالا بستم. باقی موندشو گذاشتم تو لباسم و شال مشکی انداختم رو سرم و رفتم بیرون. آشپزخونه مرتب بود و میز صبححانه با سلیقه چیده شده بود. غرق در فکر بود و متوجه نشستنم رو صندلی نشد. بعد از چند ثانیه گفت --چرا مثه جغد خیره شدی به من؟ سکوت کردم و لیوان چاییمو از تو سینی برداشتم با چشماش به شالم اشاره کرد --این چیه پوشیدی؟ کلافه بود و دلیلش رو نمیدونستم. نفسشو صدادار بیرود داد و شروع کرد چاییشو هم زدن. عمیق به چشمام زل زد --چرا صبح پیش من بودی؟ --خب...راســ.. راسـتش --کامل حرف بزن حوصله ی مِن مِن ندارم. --مشروب خوردی. بعد.. بغض کردم. --بخدا کارم از روی قصد نبود! بعد از اینکه مشروب خوردی.. دلم نمیخواست گریه کردنشو به یادش بیارم. با مشت کوبید رو میز --بنال دیگه بعد از اینکه زهرمار خوردم چی؟ --حالت بد شد منم اومدم پیشت تا ببینم چته. --واسه چی اومدی پیشم؟ --چون حالت خیلی بد بود. -- مطمئنی فقط حالم بد بود؟ گیج گفتم --هان. آره. سکوت کرد و چاییشو تلخ خورد و از سر میز بلند شد. لباساشو عوض کرد و رفت بیرون در رو قفل کرد. نمیدونستم کلافگی کامران از چیه و کنجکاو شده بودم. صبححونمو خوردم و ظرفارو جمع کردم. یادم افتاد دیشب قرار بود فسنجون درست کنم. دست به کار شدم و نزدیکای ظهر کارم تموم شد. میزو چیدم و رفتم لباسمو برداشتم انداختم تو ماشین لباسشویی. در با کلید باز شد و کامران اومد تو. دست و صورتشو شست و نشست سرمیز و بدون توجه به من غذا ریخت تو بشقابش --چرا نمیای غذاتو بخوری؟ نشستم سر میز و یکم برنج واسه خودم کشیدم. غذاشو کامل خورد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت --شب واسه خودت غذا درست کن. چون من واسه شام نمیام. اینو گفت و از سر میز بلند شد. کت و سوییچ ماشینشو برداشت و رفت بیرود در رو قفل کرد. غذامو خوردم و میزو جمع کردم. دلم از تنهاییم گرفته بود. دلم میخواست دلتنگ ساسان بشم ولی جرأت اینکارو نداشتم. فکر میکردم خیانته و خدا از اینکارم بدش میاد. دراز کشیدم رو کاناپه و اشکام شروع به باریدن کردن زندگیم رو هوا بود و معلوم نبود چه بلایی قراره سرم بیاد.
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 با درد خفیفی که تو گردنم پیچیده بود چشمامو باز کردم و متعجب
نزدیک غروب از خواب بیدار شدم. دلم خیلی گرفته و تنها بودن واسم خیلی سخت بود. وضو گرفتم و چادر مشکیمو برداشتم و هرچی دنبال مهر گشتم نبود. بدون مهر ایستادم رو به قبله. آرامشی که نماز بهم میداد هیچ کجا حس نکرده بودم. بعد از نماز بغضم شکست و شروع کردم با خدا درد و دل کردن. --خدایا خودت میدونی که من هیچکسو ندارم. نمیدونم نتیجه ی ازدواج با کامران چیه و قراره چه بلایی سرم بیاره! خدایا خودت کمکم کن.... چادرمو مرتب توی کمد گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه. از غذایی که از ظهر مونده بود خوردم و ظرفارو شستم. فکرم رفت سمت کتابی که صبح داشتم میخوندم. رفتم تو اتاق و نشستم سرمیز. با ذوق شروع کردم کتاب خوندن..... کش و قوسی به بدنم دادم و به ساعت نگاه کردم. باورم نمیشد ساعت ۱۱شب بود. یدفعه صدای خیلی ترسناکی اومد و پشت بندش برق اتاق قطع شد. صدای باد خیلی وحشتناک بود و تاریکی اتاق ترسمو بیشتر میکرد. خواستم از اتاق برم بیرون ولی در قفل شده بود. از ترس نفسم بالا نمیاومد و برگشتم سرجام. بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن. تو دلم آرزو میکردم کاش کامران زودتر بیاد. درد خفیفی توی قفسه ی سینم پیچیده بود و به سختی نفس میکشیدم. با صدای کامران که داشت صدام میزد از جام بلند شدم. ولی از ترس نمیتونستم حرف بزنم. بلند تر صدام زد ولی جواب ندادم. اومد دم در اتاق و محکم در زد چند لحظه بعد در با کلید باز شد و چراغو روشن کرد. عصبانی فریاد زد --لالی جوابمو بدی؟ خواستم جوابشو بدم ولی قلبم تیر کشید چهرم درهم شد. دستمو گرفتم به میز. پوزخند زد --خودتو واسه من به موش مردگی نزن! ناخودآگاه دستم از رو میز سر خورد و افتادم رو زمین. اومد سمتم --چته چرا همچین میکنی؟ با بغض به چشمام زل زدم و با صدای ضعیفی گفتم --قـ...قلبم! --باشه هیچی نگو دراز بکش. دراز کشیدم و شروع کرد قفسه ی سینمو ماساژ دادن. از این کارش تعجب کرده بودم و نمیدونستم بزارم پای انسان دوستیش یا ترحم. ماساژ باعث شد قلبم بهتر شه. نشستم و سرمو انداختم پایین. --ممنون بهتر شدم. سرمو با دستش آورد بالا و با اخم به چشمام زل زد --چرا گریه کردی؟ ترسیدم دلیلشو بگم مسخرم کنه. سرمو انداختم پایین و سکوت کردم. چونمو فشرد و غرید --وقتی ازت سوال میپرسم جوابمو بده! با بغض گفتم --آ..آخه برقا قطع شد. بعد میخواستم از اتاق برم بیرون در قفل شده بود تنها بودم خیلی ترسیدم. من از تنهایی خیلی میترسم. متأسف سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون.... داشت قهوه درست میکرد. خیره نگاهم کرد --قهوه میخوری؟ --بله. دوتا فنجون قهوه ریخت وگذاشت رو میز. --بیا بخور. رفتم نشستم سر میز و فنجون قهومو برداشتم. به بخاری که ازش خارج میشد خیره شدم. --کتاب دوس داری؟ --بله. تلخند زد --هرکدومشو بیشتر از دو بار خوندم. ته قهوشو خورد و بدون اینکه منتظر جواب از جانب من باشه از سرمیز بلند شد. تغییر رفتارش به وضوح دیده میشد و نمیدونستم دلیلش چیه. فنجونارو شستم و مردد پشت در اتاق ایستادم از لای در توی اتاقو نگاه کردم خداروشکر رفته بود حمام. دراز کشیدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم. با صدای بسته شدن شیر آب تپش قلبم بالا رفت. نمیدونستم عکس العملش وقتی میبینه تو اتاقم چیه. از حمام اومد و خیلی سریع لباس پوشید. لامپو خاموش کرد و بهتره بگم ولو شد رو تخت..... با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم و گیج به اطرافم نگاه کردم. آروم صداش زدم --کامران! بلند تر صداش زدم جواب نداد. دستمو گذاشتم رو شونش و تکونش دادم همین که چشماشو باز کرد خودمو زدم به خواب. بعد از اینکه تماسش تموم شد خندید --دخترای خنگ فکر میکنن همه مثه خودش خنگن! گفت و خوابید. تو دلم اداشو درآوردم و کلی بد و بیراه نثارش کردم. از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود. سفیدی پوست صورتش غیر طبیعی بود. شروع کردم اسمشو صدا زدن ولی جپابمو صداش زدم ولی جوابمو نداد. با ترس دستمو بردم سمت دستش ولی دمای بدنش خیلی سرد بود. ناامید سرمو گذاشتم رو سینش ولی تپش قلبشو حس نمیکردم. با گریه جیغ میزدم و اسمشو صدا میزدم. درست بود ازش بدم میاومد ولی راضی به مرگش نبودم. با جیغ اسمشو صدا میزدم و به خدا التماس میکردم نمرده باشه... 🍁حلما🍁 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️رمان شماره :60 ❤️ 💜نام رمان : سجده عشق 💜 💚نام نویسنده: عذرا خوئینی 💚 💙تعداد قسمت : 36 💙 🧡ژانر: عاشقانه_مذهبی🧡 💛با ما همـــراه باشیـــــن💛 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
❤️رمان شماره :60 ❤️ 💜نام رمان : سجده عشق 💜 💚نام نویسنده: عذرا خوئینی 💚 💙تعداد قسمت : 36 💙 🧡ژانر
☑️داستان عاشقانه مذهبی 💞 نوشته:عذراخوئینی 🌈 همراه بااهنگ حرکات موزون انجام می دادم موزیک که خاموش شد انگاریکی هیجان ونشاطم روازبرق کشید.مامان نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت. _چه خبره خونه روگذاشتی روسرت سرسام گرفتم. حتمادوباره میگرن به سراغش اومده بودکه عصبی نشون میداد.گونه اش رابوسیدم ودستمودورشانه اش حلقه کردم _ببخشیدمامان خوشگلم دیگه تکرارنمیشه.لبخندنازی زد_عشقمی دیگه نبخشم چی کارکنم؟. خیلی زودلحنش مهربون شدبلاخره یکی یدونه بودم ونازم خریدارداشت._بایدچندروزی دوراهنگو خط بکشی. جیغ بنفشی زدم_یعنی چی؟من که عذرخواهی کردم. _نه فدات شم حرفم علت دیگه ای داره.گوشام تیزشدوبیشترکنجکاوشدم _نیم ساعت پیش بابات زنگ زد شوهردخترخالش فوت کرده بایدبریم قم. _کدوم دخترخالش؟. _تونمی شناسی مابافاطمه خانم زیادرفت وآمدنداریم بیشترازسه،چهاربارندیدمش ولی برای احترام هم که شده بایدتومراسم باشیم. یک لحظه ذهنم هوشیارشدیادحرف های ساراافتادم_میگم مامان این فاطمه خانم همونی نیست که ساراروبرای پسرش می خواست.به فکرفرورفت بعدش لپم روکشید_اره شیطون بلاخودشه خوب یادت مونده. ژستی به خودم گرفتم وگفتم:مااینیم دیگه!! سارادخترکوچیکه عموبهرام بود ریزنقش وتپل!باچهره ای بانمک ودوست داشتنی فاطمه خانم ساراروتومهمونی دیده بودوازوقارومتانتش خوشش اومده بود حرف خواستگاری که مطرح شدزن عموی من مخالف بود!کلی هم شرط وشروط سنگین گذاشت چون می گفت نمی خوام دامادم طلبه باشه!خلاصه به نتیجه نرسیدندوبهم خورد هرچندساراهم هیچ تمایلی نداشت وباخنده می گفت یک درصد فکرکنید زن آخوندبشم! ماهم ازخنده ریسه می رفتیم!!تصورش هم محال بود ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
☑️داستان عاشقانه مذهبی 💞 #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_اول 🌈 همراه بااهنگ حرکات موزون انجام می
☑️داستان عاشقانه مذهبی 💞 نوشته:عذراخوئینی 🌈 نگاهی به اینه انداختم اوف چه جیگری شدم!تیپ مشکی هم بهم می اومد ظاهرم مثل همیشه عالی بود مانتوی کوتاه باساپورت، موهام رودورشانه ام پخش کردم بقول دوستم اگه گونی هم بپوشم بازم خوشتیپم لبخندرضایت بخشی زدم وازاینه دل کندم... بخاطرکاربابام دیرحرکت کردیم به مراسم خاکسپاری نمی رسیدیم عموم اینا زودتررفته بودند ولی قرارشدسارابامابیاد که البته هنوزراه نیوفتاده خوابش برد!منم برای اینکه حوصلم سرنره سری به فیس بوک ولاین زدم مسعودهمگروهیم کلی جوک وعکس بامزه برام فرستاده بود یکیش خیلی باحال بودصدای خندم رفت هوا. مامان باعصبانیت به سمتم برگشت! منم حق به جانب گفتم:واچیه مگه به جوک خندیدم ایرادی داره؟! شرمنده که نمی تونم تریپ غم بردارم اصلامی خوام برگردم خونه! سارادستش رودورگردنم انداخت_عزیزدلم ماکه حرفی نزدیم فقط من یکم سکته کردم که اونم اشکالی نداره فدای سرت!.ازلحنش به خنده افتادیم کلاشگردم این بودهرموقع خرابکاری می کردم شرایط روبه نفع خودم تغییرمی دادم.... نگاهی به بالاوپایین کوچه انداختم پرازماشین بودوجای خالی پیدانمی شد تاج گلی کناردرقرارداشت صوت خوش قران وصدای گریه هایی که ازخونه می اومدباهم امیخته شده بود هرقدمی که برمی داشتم سنگینی روی قلبم احساس می کردم نوشته اعلامیه توجهم روجلب کرد _جانبازشهید سیدهاشم...!!پس چراکسی دراین موردچیزی نگفت؟ به عکس خیره شدم !چهره مهربان و نورانی اش حیرت زده ام کرد حس می کردم سالهاست می شناسمش!.بی اختیارقطره اشکی ازگونه ام سرخورد باصدای مامان به عقب برگشتم که همزمان نگاهم به دوچشم جذاب وگیرادوخته شد عجب شباهتی باصاحب عکس داشت... بانیشگون سارا به خودم اومدم حالااین شازده پسرپیش خودش چه فکری می کرد ؟داشتم درسته قورتش می دادم وای گلاره گندزدی! بعدکه رفتیم داخل سارابهم گفت _طرف اسمش محسنه پسرفاطمه خانم،ولی سیدصداش می کنند اشاره ای هم به خاستگاری سه سال پیش کرد!._ یه خواهرهم داره که دوسال ازش کوچیکتره اسمش لیلاست!. ولی خدایش خیلی جذاب بود قدبلندوچهارشونه حتی وقتی ازشرم نگاهش روبه زمین دوخت هم برام خاص وجالب بود حیف نبودکه بهش جواب رد داده بودند؟!ازافکارخودم حرصم گرفت انگارنه انگار اومدم مجلس ختم حتی یادم رفت تسلیت بگم!! ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
☑️داستان عاشقانه مذهبی 💞 #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_دوم 🌈 نگاهی به اینه انداختم اوف چه جیگری
☑️داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 خونه قشنگی داشتند یک باغچه نقلی زیبادرکنارحیاط درست شده بودوگلدان های پرگلی هم دراطرافش قرارداشت... فضای غم انگیزخونه منوسمت حیاط کشاند..نفس حبس شده ام روآزادکردم توفکروخیال بودم که توپی محکم به صورتم خورد!!به خودم که اومدم نگاهم به پسربچه ای افتادکه مثل گربه روی دیوارنشسته بود._توپ رومیندازی یاخودم بیام!. اخمام توهم رفت وازعصبانیت دستام رومشت کردم چقدربی ادب بود _یالابپرپایین ومثل بچه ادم درخونه روبزن وبخاطررفتاربدت عذرخواهی کن بعدهم بگوخاله جان میشه توپم روبدی؟!. خندیدوگفت:_حوصله داریا!چه خودش روهم تحویل میگیره!.نگاه عصبانیم روکه دید زبون درازی کرد. بدون اینکه جلب توجه کنم ازاشپزخونه چاقو برداشتم وزیرشالم قایم کردم وبه حیاط برگشتم ازنتیجه کارم راضی بودم بایدبراش درس عبرتی می شد تا از این به بعدبابزرگترازخودش درست رفتارکنه!. پشتم به دربودکه صدای زنگ اومدازهمون پشت توپ روبیرون انداختم حتی اینجاهم دست ازشیطنت برنمی داشتم هیچ صدایی نیومد یکم عجیب بود! سرموبه طرف دربرگردوندم امابادیدن سیدخشکم زد😱 نگاه متعجبش روازمن گرفت وبه زمین دوخت لبخندی گوشه لبش بود دیگه ازاین بدترنمی شد هول کردم وخجالت کشیدم واین بارمن سرم روپایین انداختم!!. غروب رفتیم سرخاک گریه های فاطمه خانم دل ادم روبه دردمی اورد سیدکمی دورترایستاده بود وارام اشک می ریخت😔 کنارلیلانشستم نمی دونستم تواین موقعیت چی بایدبگم بخاطرهمین فقط به نجوای سوزناکش گوش دادم _ازوقتی یادمه کلی دستگاه بهت وصل بود خوب نمی تونستی نفس بکشی امانفس مابودی سایَت بالاسرمون بودپشت وپناه داشتیم اخ باباجون نمی دونی چقدردلتنگ نگاه مهربونتم سرش رو روی قبرگذاشت وازته دل گریه کرد. دیگه نمی تونستم این صحنه روتحمل کنم تاحالاتوهمچین موقعیتی قرارنداشتم ازجمع فاصله گرفتم احتیاج داشتم کمی تنهاباشم........ ازسرخاک که می اومدیم ماشین باباخراب شد مجبورشدیم شب روبمونیم اماعمواینابرگشتند.... اهسته ازپله هاپایین اومدم می خواستم برم حیاط توفضای بسته نمی تونستم بمونم اصلاارام وقرارنداشتم سیدروی کاناپه خوابش برده بود وکتابی باجلدقشنگ کناردستش بود حسابی چشمم روگرفت کمی جلوتررفتم تاکتاب روبردارم اماپام به لبه میزبرخوردکرد ولیوان روی زمین افتاد یکدفعه هوشیارشد فاصله کمی باهم داشتیم نگاهش باچشمانم تلاقی کرد مثل برق گرفته ها ازجاپرید فقط تونستم به کتاب اشاره کنم دراتاق فاطمه خانم که بازشدبیشترهول کردم خواستم برگردم که این بارپام به لیوان خوردوپخش زمین شدم چه ابروریزی شد کم مونده بودگریم بگیره باکمک فاطمه خانم بلندشدم انگارهمه خرابکاری هام بایدمقابل چشمای سیداتفاق می افتاد!!...... ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
☑️داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_سوم 🌈 خونه قشنگی داشتند یک باغچه نقلی زیب
☑️داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 کاری به حرف های مامانم نداشتم مانتوم روپوشیدم وکیفم روبرداشتم اصلانمی تونستم تواین خونه بمونم دلم می خواست گشتی توشهربزنم تاشایدحالم سرجاش بیاد _بقیه که خوابن امافکرکنم محسن بیدارباشه بهش میگم به آژانس زنگ بزنه. اخلاقم روخوب می شناخت تاکاری که می خواستم روانجام نمیدادم اروم نمی گرفتم روی تخت نشستم نگاهم به قاب عکس خانوادگی شان افتادکه کنارحرم انداخته بودند یهودلم هوس زیارت کرد اخرین باری که رفتیم هشت سالم بودیعنی درست چهارده سال پیش!! چنددقیقه بعداومداتاق_بنده خداهم حرف منومیزنه میگه الان دیروقته خوب نیست ولی نمی دونه چه اخلاق گندی داری!. حرصم گرفت وباعصبانیت بیرون اومدم هنوزتوحیاط بود وباتلفن حرف میزد منوکه دیدسریع قطع کرددوباره سرش روپایین انداخت چقدرازاین رفتارش بدم می اومد _ببخشیدآبجی من به مادرتون.... میان حرفش اومدم_من آبجی شمانیستم اگه شماره اژانس روداشتم خودم زنگ میزدم ومزاحمتون نمی شدم. نمی دونم چرارنگ صورتش هرلحظه عوض میشد باپشت دست عرق پیشونیش روپاک کرد این دیگه چه ادمی بود!! دوباره باهمان متانت گفت:این چه حرفیه مزاحمت یعنی چی؟شمامهمون ماهستیدهرکاری که لازم باشه انجام میدم اگه هنوزروحرفتون هستیدمانعی نیست امابهتره به حرم بریدیعنی خودم می برمتون ولی..اینطوری که نمیشه!! خواستم چیزی بگم که متوجه شدم روسری سرم نیست پس بخاطرهمین رنگین کمان تشکیل داد بااینکه توقید وبنداین چیزهانبودم ولی خجالت کشیدم همیشه پیش دوست وآشناهمین طوری ظاهرمیشدم وشال وروسری فقط برای بیرون رفتن بود! امااین بارقضیه فرق می کرد.بازهم دست گل به اب دادم خدابعدیش روبخیرکنه! به تصویرخودم تواینه خیره شدم دستی به صورتم کشیدم لپام گل انداخته بود شالم رومیزون کردم وبیرون اومدم..... وقتی منو تنهاجلوی دردیدباتردیدپرسید:_مادرنمیان؟. ابرویی بالاانداختم_ سرش دردمی کنه. درجلوروبازکردم ونشستم خودش هم سوارشدکاملامشخص بودکه معذبه! تقصیرخودش بودمن که می خواستم باآژانس برم. قدوقامت بلندی داشت واقعانمی شدجذابیتش رودست کم گرفت. ده دقیقه بعدرسیدیم .نزدیک حرم ماشین روپارک کرد ازصندلی عقب نایلونی برداشت وچادرمشکی روبیرون اورد اخمام توهم رفت وبلافاصله گفتم:_من نمی پوشم!مگه این تیپم چشه؟!. _مسیرکوتاهی روبایدپیاده بریم داخل حرم هم که بدون چادرنمیشه رفت نفسم روباحرص بیرون دادم وگفتم_بله خودم میدونم رسیدیم چادررنگی برمیدارم امامحاله اینوبپوشم اصلاازرنگ تیره خوشم نمیاد اومدنی هم مجبوری... ادامه حرفم رونگفتم لعنت بردهانی که بی موقع بازشود!باشرمساری نگاهش کردم این سربزیربودنش دیگه داشت کلافم می کرد شخصیت عجیبی داشت اصلانمی شدباپسرهای فامیلمون مقایسه کرد موقع راه رفتن فاصله اش روبامن بیشترمی کردنه اینکه بی اهمیت باشه مشخص بودکه حواسش به من هم هست امانمی خواست پابه پای من بیاد باشنیدن اسمش هردوبه عقب بر گشتیم رنگش پرید _چطوری فرمانده؟!. چون ازش فاصله داشتم طرف متوجه نشدمنم همراهشم یک لحظه شیطون رفت توجلدم ونزدیکتررفتم وگفتم:نمیریم زیارت؟! لبخندعصبی زدومحجوبانه سربه زیرانداخت_شمابفرماییدمنم میام!. چهره همون پسرخنده دارشده بود نگاه معنی داری به سیدانداخت ازکنارشون که ردشدم گفت:_این خانم کی بود؟!!. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
☑️داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_چهارم 🌈 کاری به حرف های مامانم نداشتم مان
داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 چنددقیقه ای گذشت باچهره ای گرفته وپرجذبه به سمتم اومدوباعصبانیتی که سعی داشت درکلامش مهارکندگفت:_اخه من به شماچی بگم همین سوتفاهم باعث شدازفرداپشت سرمن حرف بزنند.سرش روتکون دادوتسبیح رودرمشت گرفت پوزخندی زدم وباطعنه گفتم:_یعنی الان جهنمی شدید؟من فکرمی کردم اعتقاداتی که امثال شمابهش پایبندیدفقط برای خداست اماحالامتوجه شدم ظاهرسازیه وبرای رضایت مردمه!!حق میدم دلخوربشید. برای یک لحظه به من خیره شدولی سریع نگاهش روازمن گرفت باصدای مرتعش گفتم:_بهترنیست بریم زیارت. دلم شکست شایداگه هم تیپ وشکل لیلابودم هیچ وقت این حرف رونمی زد چقدردنیاشون بامن متفاوت بود نگاهم روازگنبدگرفتم وبه صحن حرم دوختم موجی ازارامش وجودم روگرفت خوب نمی تونستم چادررونگه دارم اماانگاربرای بقیه راحت وعادی بود! _نیم ساعت دیگه همین جاباشید جای دیگه ای نریدکه گم میشیدونمی تونم پیداتون کنم. زنگ صداش به دلم نشست دلخوریم ازبین رفت!تودلم گفتم اگه قرارباشه توپیدام کنی به این گم شدن می ارزه!! اختیاردلم دیگه دست خودم نبودوحرفای منطقی عقلم روقبول نمی کرد. چندلحظه ای ایستادم ورفتنش روتماشاکردم سمت ضریح خیلی شلوغ بود هرکاری کردم نتونستم نزدیک بشم دیگه داشت گریم می گرفت خانومی که کناردستم ایستاده بود بامحبت گفت:_دخترم بیااول زیارت نامه بخون اگه دستت هم به ضریح نرسیداشکالی نداره مهم اینه ازته دل خانم فاطمه معصومه روصداکنی اگه صلاح باشه حاجت دلت رومی گیری.زیارت نامه رودستم دادامامن که عربیم خوب نبودبخاطرهمین معنیش روخوندم... گذرزمان ازیادم رفته بوددوست داشتم تاصبح بمونم بلاخره تلاش هام به ثمرنشست ودستم به ضریح گره خوردهمون لحظه گفتم:_برای این دلم یه کاری بکنیدامروزخجالت روتوچشمای سیددیدم یعنی اینقدربدشدم که باعث ابروریزی کسی بشم😔 بی اختیاراشکام جاری می شدبه سختی خودم روازبین جمعیت بیرون کشیدم خیلی هادرحال نمازخوندن بودندواقعانمی شدازاین فضای قشنگ دل کند حس وحال همه تماشایی بود امادیگه بایدمی رفتم کفشم روازکفشداری گرفتم ووبادلی سبک بیرون اومدم نگاهی به ساعتم انداختم مخم سوت کشیدمثلاقراربودنیم ساعته برگردم اماازدوساعت هم بیشترشده بود!! اگه عصبانی هم میشدحق داشت کلی معطلش کرده بودم شالم افتاده بودروگردنم تامی خواستم درستش کنم چادرلیزمی خوردواقعابرام سخت شده بود چشم چرخوندم تاسرویس بهداشتی روپیداکنم که اتفاقی نگاهم به سیدافتادکناردختربچه ای روی زانوهاش نشسته بودوبالحن پرمحبتی سعی می کردگریه کوچولورومتوقف کنه فک کنم زمین خورده بودچون مدام دستش رونشون میداد پیش خودم گفتم ای کاش من هم بچه بودم!! لبخندی تواینه به خودم زدم وشالم رومرتب کردم پیرزنی مشغول وضوگرفتن بودارام وباحوصله این کارروانجام میداد بادقت به حرکاتش نگاه می کردم دلم میخواست منم وضوبگیرم مقابل این ادم هااحساس بیچارگی می کردم خوبیش این بودکه این بارارایش نداشتم وقتی که وضوگرفتم مثل بچه هاذوق کردم انگاراین پیرزن روخدابرام رسونده بود ازسیدخبری نبودخیلی ترسیدم نکنه رفته باشه؟!ولی نه همچین ادمی نبود.نگاهم به سمت دیگه ای افتاد دیدمش، سرازسجده برداشت پشت سرش نشستم دوباره ایستادوقامت بست منم بلندشدم باصدای دلنشینی نمازمی خوندومن هم ارام تکرارمی کردم ته دلم ازخداممنون بودم دورکعت که تمام شددوباره به سجده رفت شونه هاش ازگریه می لرزیدواسم خدارومی اوردحسودیم شد چه ارتباط محکمی باخداداشت درحالیکه من اولین باربودنمازمی خوندم البته باتقلیدازیکی دیگه!! _قبول باشه.سرش روبالااوردونگاهی به دوطرفش انداخت.صداش کردم به سمتم برگشت ومتعجب نگام کرد._قبول حق.کی اومدید؟. _باشماقامت بستم اخه بلدنبودم.اخم ظریفی کردولی چیزی نگفت _نمی دونم کارم درست بودیانه ولی دوست داشتم نمازبخونم. بالحن مهربانی گفت:_برای من روسیاه هم دعاکردید؟.یعنی داشت مسخرم می کرد؟!ولی اینطورنشون نمیداد خودش خبرنداشت که چه ولوله ای به درونم انداخته بود والااینقدرمهربان نمی شد این بارمن سربزیرانداختم. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_پنجم 🌈 چنددقیقه ای گذشت باچهره ای گرفته وپر
داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 موقع رفتن پکربودم سیدصبح زودازخونه بیرون رفته بود حتی نموندباماخداحافظی کنه!تودلم گفتم شایداگه سارااینجابودقضیه فرق می کردبالاخره یه زمانی ازش خواستگاری کرده بود بااین فکربیشتربهم ریختم!یعنی به ساراعلاقه داشت؟! اخه اگه اینطوربودپس چرابایک بارنه شنیدن پاپس کشید.انگارعقلم ازکارافتاده بودوبرای خودم هزیون می گفتم! لیلاهم لباس های بیرونش روپوشیده بودیاددیشب افتادم که نمی تونستم چادررونگه دارم ولی واقعابرازنده اش بود.تامسیری همراه مااومد _داداشم تازگی هاحواس پرت شده!زنگ زده که چندتاوسیله جاگذاشته سرراه براش ببرم. ای کاش می گفتم جداازحواس پرتی نامردهم هست حتماازقصد رفت تاباماروبرونشه ،ولی درکل توقعم بی موردبودزندگی واعتقادات مازمین تااسمون باهم فرق می کرد دنیایی داشتندکه برام غریبه بود به این سن رسیدم نمازنخونده بودم یااصلاتوفکرزیارت نبودم! تومحله قبلیمون همسایه پیری داشتیم زن مهربونی بود همیشه به مامانم می گفت این همه سفرهای خارجی میریدکه چی بشه کلی هم هزینه می کنید به جاش بریدمشهد،قم ،بذاریدبرکت بیادتوزندگیتون.مامانم توجواب بالبخندمی گفت:ایشالابه وقتش!.ولی اگه می دونستم یه زیارت تااین حد حس وحالم روخوب می کنه زودترراضیشون می کردم بیایم یک شب بیشترکناراین خانواده نبودیم ولی خوب فهمیدم چقدرباایمان وصبورندبااینکه عزیزازدست داده بودندولی این باعث نمی شدازدنیادست بکشند خداتواین خانواده سهم بزرگی داشت وکم رنگ نمی شدبه خودمون فکرکردم خداکجای زندگیمون بود؟!...... باباماشین روکنارپمب بنزین نگه داشت سوتی کشیدم چقدرصفش طولانی بود!لیلاتشکرکردوپیاده شد.شیشه روپایین کشیدم سرم روازماشین بیرون اوردم ازدورنگاهم به تابلوی پایگاه بسیج افتاد!ناخوداگاه لبخندی زدم.گفتم:بابامنم همراه لیلابرم؟اخه حوصلم سرمیره. _باشه ولی معطلش نکن. _چشم فعلاکه اینجامعطلیم!. پیاده شدم ولیلاروصداکردم._میشه منم بیام؟!._اره عزیزم خوشحال میشم. نزدیک که شدیم شالم روجلوتراوردم.لیلابه سربازی که جلوی پایگاه بود چیزی گفت اونم زودرفت داخل.یکم فاصلم روبیشترکردم وعقب تررفتم قلبم داشت ازجاکنده میشد ازحرم که برگشتیم شوق وعلاقم بیشترشده بود. بلاخره اومد باهمون ابوهت،چفیه ای دورگردنش انداخته بود نایلون روازدست لیلاگرفت انگارتازه متوجه من شدبالبخندسرش روتکان دادوبه پایگاه برگشت!حتی به خودش زحمت ندادجلوتربیاد این بی ادبی دیگه غیرقابل تحمل بودمی ترسیدم پلک بزنم اشکام سرازیربشه بغضم روفروخوردم وبه خودم توپیدم:اخه گلاره توکه اینطوری نبودی کارت به جایی رسیده ازیه شازده پسرمغرور محبت گدایی می کنی؟!هنوزچندقدمی برنداشته بودم که صدام کرد!!یعنی درست شنیدم بهم گفت گلاره خانم!دیگه نگفت ابجی. چقدرشنیدن اسم خودم از زبونش شیرین بودبازم دلخوریم فراموش شد نمی دونم حالت نگاهش تغییرکرده بودیامن زیادی احساساتی شده بودم _شرمنده کارمهمی برام پیش اومدنتونستم بمونم ازخانواده عذرخواهی کنید. همون کتاب دیشبی تودستش بودبه طرفم گرفت_دیدم خوشتون اومدبراتون اوردم.کتاب دعاست یادگارپدرمه توهمه سال های عمرش ازخودش جدانکردحتی لحظه رفتنش! کربلا،مکه،یاتودوران جنگ مونس ویارش بوداین اواخرازم خواست صحافیش کنم. متعجب نگاهش کردم_بقول شمایادگاریه حتمابراتون ارزشمنده من نمی تونم قبول کنم. _مطمئن باشیداین خواست پدرمه چون لیاقتش رودارید.! ازحرفاش سردرنمی اوردم.منظورش چی بود؟این باراشکام بی اجازه جاری شد.... ماجرای من و تو، باور باورها نیست ماجرایی است که در حافظه ی دنیا نیست نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست تو گمی درمن و من درتو گمم - باورکن جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم بادلم طاقت دیدار تو - تافردا نیست من و تو ساحل و دریای همیم - اما نه! ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست شاعر: ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_ششم 🌈 موقع رفتن پکربودم سیدصبح زودازخونه بیر
داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 چندروزی ازاومدنم می گذشت ساراهم بلاخره به یکی ازخواستگاراش جواب مثبت دادقرارشدبعدازچهلم سیدهاشم مراسم نامزدی روبگیرن.عکسش روبرام فرستادپسرخوشتیپی بودوبه قول مامانم پولشون ازپاروبالامی رفت مدام تعریفشون رو می کرد.وسط حرفهاش منومخاطب قرارمیداد که یعنی همچین شانسی بایدنصیبم بشه، دیگه نمی دونست دلم اسیرکسی شده بود که هیچ کدوم ازاین امکانات رونداشت ولی قلب من براش تندمیزد!. انس عجیبی به این کتاب پیداکرده بودم بیشترمعنی دعاهارومی خوندم چون تلفظ عربی برام سخت بودکلی غلط داشتم.دوراسم دعای کمیل،توسل،وزیارت عاشوراخط کشیده شده بودکه همین کنجکاویم روبیشترمی کرد. ازاینترنت این دعاهارودانلودکردم هندزفری رو توگوشم میذاشتم وازروی کتاب معنی هارومی خوندم بخاطرهمین ارتباط بهتری برقرارمی کردم مخصوصادعای کمیل که بایدپنجشنبه هاخونده میشد. اخرهفته متفاوتی روتجربه کردم همیشه به خوشگذرانی می گذشت اماحالاقدرش روبیشترمی دونستم.درروقفل کردم وبه دورازچشم بقیه می خوندم واشک می ریختم. برای خودم هم عجیب بوداین یک هفته بدون گوش دادن به اهنگ سپری شد.انگارهمه دنیام این کتاب بود. سیدنهال عشق روتودلم کاشته بودوبدون اینکه خودش خبرداشته باشه جوانه میزدوبزرگترمی شد. این تغییرات کم کم تودرونم شکل می گرفت وکسی متوجه تحولم نمی شد البته ظاهرم هنوزمثل سابق بود همون تیپ وارایش روداشتم ولی موهام روکمتربیرون می ریختم ودیگه دورشونه هام پخش نمی کردم چون چهره سیدمقابلم نقش می بست حتی توخیال هم ازش حساب می بردم.ازوقتی که نمازخوندن روشروع کرده بودم ارامشم بیشترشده بودتواینترنت می چرخیدم وکلی مطلب درموردنماز سرچ می کردم خیلی زودیادگرفتم واطلاعاتم بیشترشد ولی صبح هاخواب می موندم بیدارشدن برام سخت بود! چهلم اقاهاشم نزدیک بودوقتی فهمیدم بابام هم می خوادتومراسم باشه خیلی خوشحال شدم اماتاگفتم منم دوست دارم برم. مامانم مخالفت کرد_چندوقت دیگه نامزدی دخترعموته بایدبه فکرلباس باشی.نه ختم!.همون موقع هم نبایدمی اومدی اشتباه ازمن بود. بایدراضیش می کردم تااین دل بی قرارم اروم میشد. بین وسایل کلیدی که می خواستم روپیداکردم توانباری پرازخرت وپرت های اضافه بود،درکمدروبازکردم بیشترپارچه هاقدیمی وقیمتی بود امابلاخره چیزی که می خواستم روپیداکردم محترم خانم همسایه محله قبلی ازکربلااورده بود دستی روی پارچه مشکی کشیدم اون موقع مامانم برای اینکه محترم خانم ناراحت نشه قبول کردولی بی استفاده موند فکرنمی کردم یک روزی به سرم بزنه وبیام سراغ پارچه.سریع گذاشتم توکیفم تاسرفرصت پیش خیاط ببرم تصمیم نداشتم برای همیشه چادربپوشم یعنی امادگیش رونداشتم امادلم می خواست این بارچادرروامتحان کنم هنوزنرفته کلی استرس داشتم. به جاده خیره شدم وبه اتفاقاتی که گذشت فکرمی کردم واینکه چطورزندگیم زیروروشد.اولش می گفتم این احساس وهیجان خیلی زودفروکش می کنه اماروزبه روزبیشترشد، به سمت بابام برگشتم که درارامش رانندگی می کرد_میشه قبل ازمسجدبریم حرم شایدبرگشتنی وقت نشه. ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛