eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
187 دنبال‌کننده
312 عکس
18 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
رماט "𝐌𝐲 𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞" بـہ قلم "ـ؋ـاطیما" رمانے از جنس نـ؋ـرت و عشق سرنوشت عشق و مرگ ..... ژانر رماט :جنایی،عاشقانه،نـ؋ـرت🖤🤍 ...................... (قسمتے از رماט ) [امیر : به شرط ۵۰۰ ملیارد ] [شروین: دیدی باختی جناب حسینی ۵۰۰ ملیارد رو بده بیاد] [حامی :خیلی ازت متنفرم ] [زیبا : من هنوز میخوام ادامه تحصیل بدم برای جی باید با تو ازدواج کنم ؟] [حامی: پدرت مادرت رو به قتل رسونده] 🔗https://eitaa.com/romanmannnn
🖤اسم؛ حامی 🤍فامیل؛صالحی 🖤²⁸ساله 🤍شغل؛مافیا 🖤دوست صمیمی شروین ، برادر جانا ، پسر لیلا و حمید
🖤اسم؛زیبا 🤍فامیل؛حسینی 🖤²²ساله 🤍شغل؛ کار آموز ، دانشجو 🖤دوست صمیمی هستی ، دختر امیر و پریناز
🖤اسم؛پریناز 🤍فامیل؛رادمنش 🖤⁴¹ساله 🤍شغل؛خانه دار 🖤مامان زیبا ، همسر امیر
🖤اسم؛امیر 🤍فامیل؛حسینی 🖤⁴⁹ساله 🤍شغل؛قم.ار باز 🖤بابا زیبا ، همسر پریناز
🖤اسم؛ شروین 🤍فامیل؛حاجی پور 🖤²⁷ساله 🤍شغل؛قم.ار باز 🖤دوست صمیمی حامی
🖤اسم؛هستی 🤍فامیل؛فرامرزی 🖤²²ساله 🤍شغل؛کارآموز، دانشجو 🖤دوست صمیمی زیبا
🤍اسم؛جانا 🖤فامیل؛صالحی 🤍²⁰ساله 🖤شغل؛دانشجو 🤍خواهر حامی ، دختر لیلا و حمید
🤍اسم؛حمید 🖤فامیل؛صالحی 🤍⁵⁰ساله 🖤شغل؛شرکت صادرات و واردات 🤍 پدر حامی و جانا ، همسر لیلا
🤍اسم؛لیلا 🖤فامیل؛محمدی 🤍⁴⁷ساله 🖤شغل؛خانه دار 🤍مامان جانا و حامی ، همسر حمید
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 (محل قمار ) شروین :خوب کامران چند میذاری وسط برای بازی ؟ امیر :۵۰۰ میلیارد خوبه ؟ شروین:اومم خوبه بریم شروع کنیم "امیر و شروین شروع به بازی کردن و در آخر شروین برد" شروین :خوب دیدی باختی جناب حسینی ۵۰۰ میلیارد رو بده بیاد (خنده) امیر :بعله دیدم اگر اجازه بدی تا فردا شب جور میکنم برات شروین :مشکلی نیست امیر :ممنون حامی 🗣 دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم مامان هست برداشتم حامی :جانم مامان ؟ لیلا:سلام پسرم خوبی میگم که من و بابا میخوایم باهات صحبت کنیم بیا خونه حامی :باشه مامان اومدم حامی 🗣 آماده شدم و رفتم برای جانا خوراکی گرفتم رفتم به سوی خونه درو زدم که جانا پرید توی بغلم جانا :سلام داداشی دلم برات تنگ شده بود حامی :سلام جوجه منم همینطور بفرمایید اینم خوراکی برای جوجه خودم جانا :واییی مرسی داداشی 🥺 "حامی با مامان و بابا سلام و احوال پرسی کرد و بابا حمید گفت " حمید :بشین پسرم یه موضوعی رو میخوام بهت بگم حامی :جانم بابا بفرمایید حمید :نگاه کن تو الان داره ۳۰ سالت میشه باید بریم برات خواستگاری یه هفته بهت فرصت میدم دختر پیدا کردی که باهاش ازدواج کنی که هیچ اگر پیدا نکردی خودمون یه دختر پیدا میکنم بریم خاستگاری حامی :از سر اعصبانیت هوفی کشیدم و گفتم باشه بابا یه کاری میکنم اما ... حمید:اما و اگر نداریم پسر حامی: باشه بابا من دیگه برم خداحافظ "حامی اومد بیرون دید گوشی دوباره زنگ میخوره دید یه شماره ناشناسه جواب داد" امیر :الو سلام خوبی ؟ حامی :سلام جناب ممنون بفرمایید امیر :ببخشید رئیس مافیا؟ حامی:بله بفرمایید امیر : من میخوام دخترمو رو بفروشم به قیمت ۵۰۰ میلیارد حامی : یکم رفتم تو فکر این حرفی که بابا زد و گفت به هفته بیشتر وقت ندارم به خودم گفتم اگر این دختر رو بگیرم بعدش طل.اقش میدم آره میخرم فردا بیا امیر :باشه فردا میبینمت خدافظ حامی: خدافظ نویسنده : fatima🖤
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܥܼܥ‌‌یܥ‌‌ ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🖤