𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
سلام؛ببخشید مزاحمتون شدم✨️ (لطفا ریپ نکن حالم خوب نیست🙂) من مالکه این چنلم؛گزارش خورده و مسدود شده (
عضو بشین امشب اگر ۱۰۰ تایی شد بهتون چهارتا پارت میدیم🙂
https://eitaa.com/romanmannnn/4740
خواهش میکنم نه خدانکنهههه چشمت بی بلا😍😍🥰🥰😘😘😘❤❤❤❤
#لیندا
🖤🥀
فاطیما :✨🤍🎀
نگار:
دیوونم کردی با رمانات دختررررر♥️
🖤🥀
فاطیما:من فدات بشم دختریییی🥺
نگار:قربونت برم🦋💗
قلمت🤌🏻🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐💟🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐☦️🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
🖤🥀
فاطیما :من به فدات
شما🛐
نگار:دورت بگردمممم❤️🎀
از طرف اون دوستت که میدونی
🤓
رمانت عالیه عالییییئ
به خدا پارت بدعههههععععععع لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً ♥️😘🦋😘😘😘🦋😘
🖤🥀
فاطیما :آره فهمیدم نفس چشم الان میدم🎀
نگار:من که نفهمیدم😭💔
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part4
[خونه حامی ]
حامی 🗣
کوشیم زنگ خورد برداشتم دیدم شروین
حامی: جونمشروین؟
شروین :ح.حام.ی
حامی:چیشده شروین ؟
شروین :مادر ز.زیبا .ب.ا دست های ا.میر به.قت.ل. رسید
حامی :چی داری میگی
شروین : ر.راست میگم نبضش نمیزنه یه ب.یل بردار بریم یکجایی خا.کش کنیم
حامی :تقص. یر خودتو.نه نباید م.ست میکردین حالا هم خودتون ک.ثیف کارتون رو جمع کنید
"حامی تلفن رو قطع کرد و یه لیوان مش.روب اونجا بود تا آخر سر کشید در حالتی مس.تی به زیبا گفت"
حامی :مامانت پریناز به دست بابات به قت.ل رسید (مس.ت)
زیبا : چ.چی.چی داری میگی ؟
حامی (خنده و داشت به درو دیوار میخورد )
زیبا :سریع رفتم تو اتاق از حامی میترسیدم
"حامی از حالت مس.ت اومد بیرون و به خدمتکاری گفت به زیبا بگه که از اتاق بیاد بیرون "
خدمتکار:خانم آقا گفتم بیاین بیرون کارتو دارم
زیبا :رفتم پایین به حامی گفتم آقا
حامی :بعله
زیبا :مامان من از دست بابا به قت.ل رسیده (بغض)
حامی :خشکم زده بود چطوری فهمیده
زیبا :آقا؟
حامی :ها آره به قتل رسیده
زیبا : چ.چی یا خدا مامان (گریه )
آقا میشه برای خ.اک سپاری مامانم برم (گریه )
حامی : نه اصلا حرفشم نزن
زیبا : باگریه رفتم بالا زنگ زدم به هستی
زیبا :هستی (گریه )
هستی :چ چی شده زیبا
زیبا : (توضیح ماجرا )
هستی : واییی خو یکاری کن اگر حامی روز خاکسپاری بیرون رفت میام دنبالت میریم خوب (بغض)
زیبا :ب.باشه (گریه )
هستی:گریه نکن فداتشم منم خیلی خاله رو دوست داشتم قول میدم هرجوری شده بریم سر خاک خاله خوب (بغض)
زیبا : ب باشه (بغض)
هستی :خداحافظ
"زیبا قطع کرد تا خود صبح گریه کرد "
(صبح خاکسپاری )
[خونه حامی ]
زیبا 🗣
حامی رفت بیرون منم زنگ زدم به هستی اومد دنبالم امروز خدمتکار هم نبود رفتم توی ماشین هستی حرکت کردیم سمت بهشت زهرا رسیدیم رفتم سر ق.بر مامانم یقه بابام و گرفتم گفت
زیبا :اخ به تو میگن بابا هان ؟
بی.شعور مامانم و ک.شتیش چرا آخه هان ؟
نه برام پدری کردی رفتی منو فروختی به یه آدم ب.یش.رف(گریه، داد)
امیر:.....(بغض)
حامی 🗣
رفتم خونه دیدم زیبا نیست اعصابم خورد شد فهمیدم رفته بهشت زهرا رفتم دنبالش رسیدم اونجا
حامی :حالا بدون اجازه میای بیرون آره(عصباینی در گوش زیبا گفت )
زیبا :(ترسیده بودم )
"حامی زیبا رو گرفت و کشوند توی ماشین و گفت "
حامی :دارم برات بذار بریم خونه (عصبانی)
نویسنده:،fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍