نگا کن امیر زده زنشو کشته
الان باید پلیسا بگیرنش پس نمیتونه بهشت زهرا خاکش کنه
به نظرم یه جای مخفی خاکش میکرد یکم رمانت باحال تر میشد
🥀🖤
فاطیما :آره اینو فکر کردمبذارید توی پارت های بعدی متوجه میشید ممنون از نظرت قشنگم 🤍
نگار:ایده خوبیه✨️🤏🏻
مرسی ازت قشنگم
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part6
[ویلا حامی]
حامی : مامان و بابا و جانا اومدن و رفتم بالا توی اتاق زیبا و بهش گفتم
حواست باشه سوتی ندی و به سرت نزنه دوست دارم فهمیدی؟
زیبا :ببله (بغض)
حامی :حالم هم گمشو پایین
زیبا :از جام بلند شدم و همراه آقا رفتم پایین با مامان و بابای آقا سلام کردم و همچنین خواهرش نشستم که کنارم اقا نشست که مامان لیلا گفت
لیلا :ماشاالله چه عروسی دارم
زیبا :( لبخند مصنوعی)
جانا:چقدر زیبا تو خوشکلیییی
زیبا:مرسی عزیزم تو هم خیلی زیبایی(لبخند مصنوعی)
حمید :خوب پسرن برای کی عقد رو بذاریم ؟
حامی :هرچه زودتر بهتر
حمید : نظر شما چیه زیبا جان ؟
زیبا :ننظر م.من نظر حامی ه.ست
حمید :خوب پس هفتهی بعد برای عروسی آماده باشید
زیبا 🗣
خیلی خانواده ی گرمی داشت مامان لیلا خیلی مهربون بود جانا ۲ سال باهم قرق داشتیم اما باهم گفتیم و خندیدیم خلاصه بعد از شام مامان لیلا و بابا حمید رفتن
حامی : بزو بگیر بخواب فردا باید با مامانم و اینا بریم خرید عر.وسی
زیبا :ا.اقا اگر این از.دواج ا.جباریه برای جی ه.ز.ینه کنید ؟
حامی : من خودم نمیخواستم هزینه کنم اما مامانم گیر داده مفهموم شد برات
زیبا : ب.بعله
حامی :خو حالا برو بگیر بخواب شب خوش
زیبا :چ.چشم شب شماهم بخیر.
[خونه پریناز و امیر ]
امیر🗣
از کاری که کردم خیلی پشیمون بودم شب تا صبح داشتم گریه میکردم که امروز یکی در خونه رو زد دیدیم پل.یس هست فهمیدم به ق.تل پریناز اومدن ببرم رفتم بیرون که پل.یس گفت
پلیس : جناب امیر حسینی
امیر :بعله
پلیس :شما به ق.تل پریناز رادمنش بازداشتیان
امیر:هیچی نگفتن به دستم دستبند زدن و بردنم بازداش.ت گاه
(فرداصبح )
[ویلا حامی ]
زیبا:بیدار شدم و اماده شدم رفتم پایین دیدم مامان لیلا و جانا اومدن
سلام مامان، سلا جانا جون(لبخند مصنوعی)
لیلا:سلام عروس من
جانا:سلام قشنگ من
حامی :خوب دیگه بیاین بریم
همه:بریم
"همه رفتن سوار ماشین شدن و رسید به پاساژ "
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁶ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
سلام عالیییی.
امیر بدبخ.ت مس..ت که میکنه دخترشو میفروشه به یه قم.ار باز ماشین زنشم از زیر پاش میکشه بیرون شغل درست حسابیم که نداره خرج خونه هم فک کنم زنش میداد خودش یه بدبخت بود.همون زنشم با دستای خودش به قتل میرسونه.
#لیندا
🥀🖤
فاطیما :آره خلاصه همینی که تو گفتی 🤣🤣
مرسی قشنگم🧸
نگار:سلام زیبا مرسی✨️🎀
دقیقاااا😂
خب وقتشه اماده شیم که خانواده پریناز رضایت ندن و امیر هم بره زی.ر د.ار و... دیگه بقیشو نمیگم یاه یاه یاه😈😈😈 و بعد امیر هم بره و اون موقعست که همه با هم جشن میگیریم. ولی دلم برای زیبا میسوزه.
#لیندا
🥀🖤
فاطیما :عامم نگاه کن بستگی داره که من یزید بازیم گل کنه یانه🤣🤣🤣😈
نگار:آفرینننننننننن😂
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀🖤
#part7
"همه از ماشین پیاده شدن و رفتن توی پاساژ مامان لیلا گفت "
لیلا: خوب زیبا جان بیا بریم اینجا خیلی لباس عروسش قشنگه بیا بریم ببین پسن.د میکنی
زیبا : ح.حتما ب.بفرماید (لبخند مصنوعی)
"همه باهم رفتن توی مغازه که جانا گفت "
جانا: زیبا این خیلی خوشکله بیا برو بپوش
مامان لیلا:آره این خیلی قشنگه پرو کن
زیبا :اوهوم قشنگه من برم پرو (بغض)
زیبا: رفتم توی پروف و لباس عرو.س رو ت.ن کردم ولی خیلی بهم میومد به خودم گفتم کاش عرو.سی باکسی داشتم که دوسش داشتم نه با کسی که اصلا نمیشناسم
دیدم یه قطره اشک از چشمام اومد سریع پاکش کردم و رفتم بیرون
جانا:وایی چقدر بهت میاددد
لیلا: خیلی بهت گرفته واییی
حامی :وقتی دیدمش خیلی قشنگ شده بود لبخندی روی لبام نشست اما سریع جمعش کردم و گفتم
آره خوبه بریم حساب کنیم
"رفتن حساب کردن و رفتن برای حامی کت و شلوار بگیرن "
زیبا:وقتی رفتم داخل یه مغازه به کت و شلوار چشممو گرفت با حامی گفتم آق... چیزه حامی این کت و شلوار قشنگه میخوای ت.ن کنی ؟
حامی :سلیقه خوبی داشت گفتم
آره برم پروف کنم
وقتی که پروف کردم خیلی بهم میومد اومدم بیرون که مامان لیلا گفت
لیلا:وایی چقدر خوشگله خیلی بهت میاد
جانا:ببعی خیلی بهت گرفته واییی
زیبا : یه لبخند ملایمی روی لب نشست و سریع جمعش کردم ولی خیلی بهش میومد گفتم
خیلی قشنگه بهت میاد
"رفتن حساب کردن کل خرید های عروسی رو خریدن و بعد مامان لیلا و جانا رو گذاشتن خونه و بعدش رفتن ویلا"
حامی : هوفف خوبه گفته بودیم میخوایم عروسی ساده بگیریم
زیبا :نگاهی بهش انداختمو و با بغض رفتم توی اتاقم با بغض گفتم
خدایا من چه گناهی کردم که یه روز خوش ندارم از این ور مامانم و از گرفتی از اینور باید با یه آدمی که نمیشناسم زندگی کنم دیگه باید چیکار کنم
که بعد از این همه فکر خواب مهمون چشمام شد
(فردا صبح)
زیبا :بیدار شدم رفتم پایین که حامی گفت
حامی : عه بیدار شدی یه خبر خوب دارم برات بابات حک.م ا.عدا.مش اومده
زیبا :وقتی فهمیدم دیگه نمیدونم چیشد که افتادم و هیچ چیز نفهمید
حامی : دیدم یهو غش کرد به فاطمه گفتم زنگ بزنه دکتر منم زیبا رو بغل کردن و گذاشتمش بالا بعد چند دقیقه دکتر اومد و گفت
دکتر :خداروشکر طوری نشده فقط شک بهش وارد شده از این به بعد شک زیاد بهش وارد بشه دوباره همین بیماری تکرار میشه مواظبشون باشد
حامی :ممنون دکتر
رفتم پیشش دیدم داره گیره میکنه گفتم
حامی : تو مگه بابات برات مهمه ؟
زیبا : ا.اره مهمه وقتی اونم بِره دیگه کسی رو نندارم(گریه )
حامی :اومم خوبه یه راهی میمونه که بابات اع.دام نشه
زیبا :چ.چه راهی (گریه )
حامی :اینکه از خانواده مامانت رضایت بگیری
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁷ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤