ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀🖤
#part7
"همه از ماشین پیاده شدن و رفتن توی پاساژ مامان لیلا گفت "
لیلا: خوب زیبا جان بیا بریم اینجا خیلی لباس عروسش قشنگه بیا بریم ببین پسن.د میکنی
زیبا : ح.حتما ب.بفرماید (لبخند مصنوعی)
"همه باهم رفتن توی مغازه که جانا گفت "
جانا: زیبا این خیلی خوشکله بیا برو بپوش
مامان لیلا:آره این خیلی قشنگه پرو کن
زیبا :اوهوم قشنگه من برم پرو (بغض)
زیبا: رفتم توی پروف و لباس عرو.س رو ت.ن کردم ولی خیلی بهم میومد به خودم گفتم کاش عرو.سی باکسی داشتم که دوسش داشتم نه با کسی که اصلا نمیشناسم
دیدم یه قطره اشک از چشمام اومد سریع پاکش کردم و رفتم بیرون
جانا:وایی چقدر بهت میاددد
لیلا: خیلی بهت گرفته واییی
حامی :وقتی دیدمش خیلی قشنگ شده بود لبخندی روی لبام نشست اما سریع جمعش کردم و گفتم
آره خوبه بریم حساب کنیم
"رفتن حساب کردن و رفتن برای حامی کت و شلوار بگیرن "
زیبا:وقتی رفتم داخل یه مغازه به کت و شلوار چشممو گرفت با حامی گفتم آق... چیزه حامی این کت و شلوار قشنگه میخوای ت.ن کنی ؟
حامی :سلیقه خوبی داشت گفتم
آره برم پروف کنم
وقتی که پروف کردم خیلی بهم میومد اومدم بیرون که مامان لیلا گفت
لیلا:وایی چقدر خوشگله خیلی بهت میاد
جانا:ببعی خیلی بهت گرفته واییی
زیبا : یه لبخند ملایمی روی لب نشست و سریع جمعش کردم ولی خیلی بهش میومد گفتم
خیلی قشنگه بهت میاد
"رفتن حساب کردن کل خرید های عروسی رو خریدن و بعد مامان لیلا و جانا رو گذاشتن خونه و بعدش رفتن ویلا"
حامی : هوفف خوبه گفته بودیم میخوایم عروسی ساده بگیریم
زیبا :نگاهی بهش انداختمو و با بغض رفتم توی اتاقم با بغض گفتم
خدایا من چه گناهی کردم که یه روز خوش ندارم از این ور مامانم و از گرفتی از اینور باید با یه آدمی که نمیشناسم زندگی کنم دیگه باید چیکار کنم
که بعد از این همه فکر خواب مهمون چشمام شد
(فردا صبح)
زیبا :بیدار شدم رفتم پایین که حامی گفت
حامی : عه بیدار شدی یه خبر خوب دارم برات بابات حک.م ا.عدا.مش اومده
زیبا :وقتی فهمیدم دیگه نمیدونم چیشد که افتادم و هیچ چیز نفهمید
حامی : دیدم یهو غش کرد به فاطمه گفتم زنگ بزنه دکتر منم زیبا رو بغل کردن و گذاشتمش بالا بعد چند دقیقه دکتر اومد و گفت
دکتر :خداروشکر طوری نشده فقط شک بهش وارد شده از این به بعد شک زیاد بهش وارد بشه دوباره همین بیماری تکرار میشه مواظبشون باشد
حامی :ممنون دکتر
رفتم پیشش دیدم داره گیره میکنه گفتم
حامی : تو مگه بابات برات مهمه ؟
زیبا : ا.اره مهمه وقتی اونم بِره دیگه کسی رو نندارم(گریه )
حامی :اومم خوبه یه راهی میمونه که بابات اع.دام نشه
زیبا :چ.چه راهی (گریه )
حامی :اینکه از خانواده مامانت رضایت بگیری
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁷ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀🖤 #part7 "همه از ماشین پیاده شدن و رفتن توی پاساژ مامان لیلا گفت " لیلا: خوب زیبا جان
عاقاااا دلم برا زیبا میسوزههههه🤏🏻🙂
قشنگ بود💔
مثل همیشه عالی
فقط یه چیزی میشه 2 تا پارت دیگه بدی خواهش🤍🥺😊🙃
🥀🖤
فاطیما :مرسی قشنگم چشم میدم یکی بعد از ظهر میدم یکی هم شب اگر ناشناس هم مر بشه شب یه پارت دیگه هم میدم✨🤍
نگار:مرسی خوشگلم حتما
عالی بود
زیبا تو باید خوشحال باشی بابات ع.دام شه نمیبینی چه بلایی سرتون اورد
🥀🖤
فاطیما :مرسی قشنگم 🧸
باباش که بوده براش زحمت کشیده فقط یکم کارایی کرد که نباید میکرد🙃
نگار:مرسی زیبام
شروین خرابش کرده بوده از قبل بهتون میگیم بعدا🧸🤎💔
عالی چنلتون 🛐🛐🛐🛐🛐🛐
قلمت 🛐🛐🛐🛐🛐
خودت 🛐🛐🛐🛐🛐
میپرسم رمانت رو فاطیما (: 🛐🛐🛐🛐🛐
🥀🖤
فاطیما :الهیی من فداتون بشم🧸
شماها🛐🛐🛐🛐🛐
نگار:دارم ناراحت میشماااا💔🥲
ایده از من بودههههههه
از منم تشکر کنید دیگهههه😂😂😂
فاطیما رمان رو یک ذره یزید بازی در بیار به خدا چون اگه یک ذره یزید بازی در بیاری خوب میشه .😈😈😈😈😈😈
🥀🖤
فاطیما :در راههه فک کنم بعد چند پارت
نگار:حتمااااااا منتظر باشین🎀🧸