ولی اگه جانا یه یار پنهانی داشته باشه و حامی هم غیرتی باشه بد نیستا؟ 😈😁
🥀🖤
فاطیما :عامممم فک نکنم 🤣
نگار:نمودونم😂
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part8
[بازداش.ت گاه ]
امیر :رفتم توی فکر
(فلش بک)
شروین :داداش امیر میگم که من یه چندین مدت میرم خارج از کشور خوب بعدش میام ایران
امیر :عهه خوب خوشبگذره دلم برا تنگ میشه چند وقت میشه
شروین : یه سال دیگه داداش پیشتر
امیر :باشه داداش مواظب خودت باش(بغلش کرد)
شروین:هستم تو هم مواظب خودت باش خداحافظ
امیر: خدافظ
"تو ی این یه سال امیر و شروین باهم تصویر صحبت میکردند و خبر هم دیگه رو داشتن "
(یه سال بعد)
شروین:از خارج اومدم و رفتم سمت خونه امیر زنگ خونه رو زدم
امیر: دیدم شروین پشت دره با خوشحالی رفت بیرون و بهش گفتم
داداش دلم برات تنگ شده بود (بغلش کرد)
شروین :منم قربونت برم
میگم امیر
امیر:جونم؟
شروین:من یه کهر خوب سراغ دارم تکش پول خوب بیرون میاری میخوای بیای؟
امیر: وایی خوب شد گفتی داشتم دیکه وَرشک.ست میشدم
شروین:خوب فردا بیا کافه جهان کوچک من
امیر :باشه داداش بیا تو
شروین :نه داداش مرسی دارم میرم خونه خداحافظ
امیر : خداحافظ
(فردا صبح)
[کافه _ کوچک من]
"امیر و شروین سلام کردن که شروین گفت "
شروین :نگاه کن داداش من فازی قم.ار میکنم پول خوب توش بیرون میاد میای برای بازی ؟
امیر : حر.وم نباشه داداش؟
شروین : نه داداش برای چی ما قبلا پرسیدیم
امیر: باشه داداش فردا بازی هست؟
شروین :آره فردا به این آدرس بیا هواست باشه پریناز خانم با زیبا دخترت چیزی نفهمن فعلا
(فردا صبح )
(محل قم.ار)
"امیر اونجا با آدما آشنا شد یکی با یکی از آدما قرار شد بازی کنه اسم اون آدم محمد بود "
امیر :خوب شرط چی بذاریم محمد ؟
محمد:یه خونه خوبه؟
امیر :اره
" امیر و محمد بازی کردن در آخر امیر برد "
امیر:خوب خونش کجاست ؟
محمد:خونش توی جنگل هیت کلبه چوبی هست
امیر :خوبه
" امیر اون خونه کلبه چوبی رو برداشت و محمد اسم س.ند رو به نام امیر زد"
(پایان فلش بک)
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁸ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
خیلی خوبه
نمیدونم چجوری بهتون بگیم
ولی خیلی رمانات عالیههههه دختر🛐🛐🛐🛐🛐🥰🥺😘یعنی خدا کامل هست رمانات🛐🛐🛐
تازه 190هم مبارک باشههههه🥳🥳🥳
🥀🖤
فاطیما :من فداتون بشم قلبم🥺✨
مرسی قشنگم ✨🤍
نگار:قربونت برم من🩵🦋
مرسی عزیزدلم
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part9
شروین🗣
فهمیدم امیر رو بردنش انف.رادی رفتم پیش امیر برتی ملاقاتی
شروین:سلام جناب خسته نباشید میشه با آقای امیر حسینی ملا.قا.ت کنم ؟
پلیس :سلام بله اسم و فامیلتون؟
شروین:شروین حاجی پور
پلیس :ت.تو همونی هستی که قم.ار بازی میکرد
شروین :ا..ممم
پلیس: تو هم باید بفرستم بغل رفیق امیر
شروین:منم انداختن توی انف.رادی امیر
امیر:د.داش (بغض)
شروین:جونم
"هم دیگه رو بغل کردن
[ویلا حامی ]
زیبا:از پله ها رفتم پایین به حامی گفتم
اقا میشه از خانواده مادریم اجازه بگیرم
حامی:اومم آره بیا بریم فقط وایسا خبر رسیده دستم که شروین رفته پیش بابات شروین و هم انداختن توی ان.فرادی برم سند بذارم آزادش کتم بعد میریم اونجا
زیبا :چ.چشم
رفتم بالا آماده شدم و با حامی سوار ماشین شدیم رفتیم شروین و آزاد کردیم
شروین:حامی اومد منو آزاد کرد و گفت بشینم توی ماشین زیبا هم اونجا بود
شروین:ت.تو اینجا چیکار میکنی ؟
زیبا :ب.بام منو فروخت به اقا
شروین:یعنی ...
زیبا:بعله(بغض)
حامی اومد سوار شد و رفتیم سمت خونه مامانجون زهرا
در خونه رو زدم دیدم بابا جون محمد باز کرد رفتم تو بغضم ترکید و توی بغل باباجون گریه کردم گفتم
بابا جون میشه یلحظه بشینید مامانجون شما هم همینطور
محمد،زهرا:جونم دخترم
زیبا:میدونم بابا مامان رو به ق.تل رسیده اما بابا من م.ست بوده هیچ چیز حالیش نبوده ( بغض)
محمد:اگر بابات م.ست نمیکرد دخترم زیر خاک نبود
زیبا :بابا محمد تورو خدا رضایت بده(گریه)
محمد:اصلا دخترم نگو
زهرا:منم رضایت نمیدم
زیبا:التماستون میکنم(گریه)
محمد،زهرا :نه
زیبا:بباشه ندین
پاشدن و به حامی گفتم
ا.اقا ب.بریم (بغض)
محمد:شما کیه زیبا میشی ؟
حامی:نامزدشم
محمد:اومم خوبه برات شوهرم پیدا کرده
زیبا:باباجون نذار دهنم باز بشه
ب.بریم ح.حامی
حامی:سوار ماشین شدیم زیبا حالش بد بود خیلی اما کاریش نمیشه کرد
زیبا :ا.اقا .ب.بخشید
ب.ه .به اسم صداتون زدم (بغض)
حامی:اشکالی نداره دفعه آخرت باشه
زیبا :چ.چشم(بغض)
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁹ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤