هدایت شده از “حٰامیم~𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄*+🤍
میشه یه سوال از فن پیجا بپرسم؟
الان شما با لف هاتون فکر میکنید پشت حامیم وایسا دید؟
خواستم بهتون بگم که نه !
شما با لف هایی که میدید به فن پیجای پسر و خودش ضربه های بدی میزنید 😔
نمی دونم چرا فن پیج شدید ولی احترام گذاشتن و اصالت و مهربونی رو از آیدلتون یاد نگرفتید💔
این پیام من با تموم ممبر های چنل ها هست فقط با چنل خودم نیست 🥺
« به این اتحاد نمیگن،اتحاد اونیه که به آیدلش افتخار کنه و پشتش باشه»
« همسایه فور حساب نشه »
کی پارت میدی اخر شب تروخدا 😗😗
🥀🖤
فاطیما :قشنگم دادم اگر ۴ نفر دیگه پیام بدن یه پارت دیگه بهتون میدم
نگار:
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part10
زیبا:رسیدیم خونه حامی گفت برو بالا منم رفتم اما یواشکی رفتم ببینن چی میگن چیزی که فهمیدم مثل یه شم.شیر توی گلو.م خورد
حامی :چیشده شروین؟
شروین:داداش هیچی من قبلا قم.ار بازی میکردم و به امیر هم پیشنهاد دادم امیر هم اومد توی قمار بخاطر همین دخترشو فروخت و ۵۰۰ میلیارد بهم داد برای قم.ار خیلی ساله توی ق.مار بودیم بخاطر همین منم رو گرفتن اما آزاد شدم اما امیر چی امیر ح.کمش اع.دامه (بغض)
حامی :چ.چی شروین تو قم.ار بازی میکردی وای تو دی.ونه ای شروین
شروین:آره خیلی دادا(بغض)
حامی :خو حالا گریه نکن زیبا شک میکنه الان میاد پایین
زیبا :توی دلم گفتم بابام این همه سال ق.مار بازی میکرد وای برمن چقدر من بد بخ.تم
حامی :زیبا بیا پایین
زیبا :رفتم پایین و به حامی گفتم
آقا ب.ابام قم.ار باز بوده؟
حامی :آخه دختره ی بیری.خت مگه نگفتم فال.گوش وای.نسا
رفتم سمتشو کت.کش زدم
شروین :دیدم داره میزنتش بهش گفتم
حامی نکن گناه داره ولش کن آخرش باید میدونست نکن
حامی :رفتم کنارش و آروم گفتم
دفعه آخرت باشه فهمیدی
زیبا :اییی چ.چشم
حامی :نشستم روی مبل
(روز اع.دام امیر )
امیر :آخرین باری بود توی این زندگی بودم حقم داشتم بم.یرم رفتم بالای صندلی شمارش معکوس شروع شد
پلیس :۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۱۰
امیر: و زندگیم به پایان رسید
[ویلا حامی]
زیبا :نور خورشید به چشمم خورد یهویی یادم افتاد بابام امروز اع.دامش میکردن رفتم پایین باگریه گفتم
ب.باباممم(گریه )
از خونه میخواستم برم بیرون که حامی دستمو گرفت و گفت
حامی:کجا بابات اع.دامش کردن تموم شد
زیبا : وقتی فهمیدم پاهام س.ست شد و افتادم زمین
حامی : یادم افتاد نباید بهش شک وارد بشه
یهو پاش س.ست شد افتاد بغلش کردم و گذاشتمش بالا روی تخت
زیبا: دیگه هیچ چیز نمیفهمیدم فقط گریه میکردم
حامی :اومدم پایین شروین داشت گریه میکرد
حامی :مرد که گریه نمیکنه میکنه؟
شروین:داداش رفیقم بود(گریه)
حامی :شروین رو آروم کردم رفتم بالا در اتاق زیبا رو آروم باز کردم دیدم خوابیده اودم پایین
شروین: خواب رفته؟
حامی :آره
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ¹⁰ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤