ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part53
حامی : همه رفت و خوابیدن من نشسته بودم
یهویی گوشیم زنگ خورد دیدم جانا هست برداشتم
(مکالمه حامی و جانا)
جانا:الو سلام داداشی چطورییی
حامی :سلام عشق داداش مرسی تو چطوری
جانا:منم خوبم داداش کجایی
حامی :وایی یادم رفت بهت بگم با شروین،هستی و زیبا اومدیم آمریکا
جانا:دروغ
حامی:دروغم چیه
جانا:باشه خوشبگذره مامان داده صدام میزنه
حامی:مرسی قشنگم مراقب خودت باش خداحافظ
جانا:خداحافظ
(پایان مکالمه حامی و جانا)
زیبا :بیدار شدم ساعت ۴ بعد از ظهر بود رفتم پایین
حامی :بیدار شدی
زیبا:آره 🥱
رفتمو یه قهوه بریزم که حامی صدا رسوند
حامی:برای منم بریز
زیبا:وایی خدا چقدر پرو
قهوه رو ریختمو و دادم بهش
خودم نشستم روی کاناپه
نمیدونم چم شده بود اصلا حوصله هیچیز رو نداشتم سرم رو تکیه دادم به مبل
زیبا:هوففف
حامی:سر درد داری ؟
زیبا:نه نمیدونم چِمه
حامی:آهان
شروین:سلاممم (اروم)
حامی،زیبا:سلام
شروین:داداش چیکار کروی برای تولد
حامی:کیک رو سفارش دادیم باد کنک و اینا هم توی ماشین
شروین:پرس دستتون درد نکه واقعا
حامی ، زیبا:خواهش میکنم
هستی:سلاممممم
همه:سلامممم
هستی:نچ نچ بدون ما قهوه میخورید
زیبا:شما مگه آدمین؟
حامی:😂😂
زیبا:والا
شروین:اصلا خودم میریزم برات بشین
هستی:عاشقتم شریییی
زیبا:چص.ی چص.ی
حامی:🤣🤣واییی
شروین، هستی:کوفتتت
زیبا،حامی :🤣🤣
شروین:برای خودمو هستی قهوه ریختمو نشستیم روی کاناپه
شروین:هستی بریم بیرون
هستی:ارهه بریم
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁵³ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part54
هستی:شما ها نمیاین
زیبا:نه شما بریم واقعا حوصله ندارم حامی اگر میخواد بری برو
حامی :نه منم حوصله ندارم بریم
هستی :باشه
زیبا :هستی و شروین رفتن یه هوفی کشیدم
حامی :بلند شو حاضر شوبریم کد خونه رو تزئین کنیم
زیبا:باشه
رفتم آماده شدم
و با حامی رفتیم توی ماشین
حامی روند به سمت کیک فروشی
رسیدیم رفتیم تو
حامی :سلام کیکی که صبح سفارش دادیم حاضره(انگلیسی )
فروشنده:سلام بله بفرمایید. (انگلیسی )
حامی :بفرمایید💳(انگلیسی )
فروشنده:رمز ؟(انگلیسی)
حامی:....
حامی:ممنون(انگلیسی )
از کیک فروشی زدیم بیرون و رفتیم سمت خونه
رسیدیم به خونه هستی بادکنک ها رو برد منم کیک رو بردم گذاشتم توی یخچال
دوتایی لباسمون رو عوض کردیم و رفتیم سراغ تزئین
من باد کنک هارو باد میکردم و زیبا اون هارو تزئین میکرد
زیبا :رفتم بالای صندلی که بادکنک رو زدم اومد بیام پایین افتادم
زیبا:آخخخخخ
حامی :دیدم افتاد رفتم پیشش
حامی :خ.خوبی
زیبا :ا.اره
بلند شدن و رفتم نشستم روی مبل
حامی : وایسا ببینم
زیبا:خوبم بابا
حامی :به پاش نگاه کردم خدارو شکر ضربه ندیده بود
حامی :هوفف
زیبا : اومدم بلند شم که بقیه بادکنک هارو بزنم که حامی گفت
حامی:بشین خودم میزنم
زیبا:آخه
حامی: آخه نداره بشیم
کل بادکنک هارو زدم به سلیقه ی زیبا خدایی سلیقه خوبی داشت
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:fatima🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁵⁴ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part55
زیبا :حامی میشه پیامک شروین بدی بگین که همچی حاضره هروقت اومدن بهمون بگن
حامی :باشه
(چت حامی و شروین)
حامی :داداش همچی حاضره هروقت خواستی بیای یه پیامک بده
شروین:مرسی داداش باشه
حامی :خواهش میکنم
(پایان چت حامی و شروین)
زیبا : رفتم بالا حاضر شدم اومدم پایین
حامی هم رفت آماده شد و اومد
یهویی شروین پیامک داد دم دریم
من کخ سریع رفتم کیک و برداشتم شمع رو گذاشتمو چراغ هارو خاموش کردیم حامی هم برف شادی دستش بود
در باز شد همزمان با حامی گفتیم
زیبا ، حامی :تولدت مبارککککککک
هستی :واییی (پریدم بغل شروین)
مرسیییی
شروین:تولدت مبارک بانو
هستی :مرسییی
هستی :وایی مرسی فداتشم (زیبا رو بغل کردم)
زیبا:تولدت مبارک باشه خر خودمممم
هستی :مرسی خرررر
هستی :آقا حامی مرسی
حامی :خواهش میکنم تولدتون مبارک
هستی :مرسییی
رفتم نشستم و کیک رو آوردن جلوم
زیبا شمع رو روشن کرد و گفت
زیبا :آرزو کن بعدش فوت کن
هستی :داشتم آرزو میکردم بچه ها شروع کردن به شمارش معکوس
همه:۱۰،۹،۸،۷،۶،۵،۴،۳،۲،۱
هستی:شمع رو فوت کردمو و همه دست زدن
و کیک رو برش دادیم و خوردیم
زیبا :خیلی خوردم
همه:منممم
زیبا : با بچه ها همچیز رو جمع کردیم
و رفتیم توی اتاقمون
توی دلم گفتم وایی خیلی شب خوبی بود کاش هیچ وقت این روزا تموم نمیشد
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:fatima🤍