ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part96
زیبا :یکم استراحت کردیم رفتیم سمت حرم امام رضا
همه رسیدیم رفتیم توی بازرسی حرم
بعدش که از بازرسی بیرون اومدیم
همه گفتم
همه:اسلام علیک یا علی موسی الرضا
حامی :رفتیم جلوتر به همه گفتم
حامی:میشه همینجا یه لحظه وایسین کار دارم
همه:باشه
حامی: رفتم جلوی زیبا زانو زدم انگشتر بیرون اوردم گفتم
حامی:ب.با من ازدواج میکنی؟
زیبا:خیلی شکه شده بودم این همون حامی بود؟
خوب راستش خیلی بهش حس خوبی داشتم گفتم
زیبا :ب.بعله(بغض)
هم دیگه روبغل کردیم
همه:مبارکهههه(ذوققق)
"همه با هم رفتن زیارت کردن و توبه هم کردن و یه چند روزی موندن و برگشتن به تهران"
[۲ سال بعد]
زیبا: من و حامی زندگیمون خیلی خوب بود
شروین و هستی یه بچه کوشولو به اسم نیواد داشتن
من هم باردار بودم امروز باید میرفتیم برای تعی.ین جنس.یت
وخیلی خوشحال بودم
حامی :زیبا عزیزم بیا بریم دیر شد
زیبا :اومدممم
زیبا:ممنون که پا قدم قمار من بودین اینم از داستان ما به امید دیدار مواظب خودتون باشی خداحافظ🎀🤍🫂
[𝑬𝒏𝒅 𝑴𝒂𝒚.𝒈𝒎𝒃𝒍𝒆🥀]
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁹⁶ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀 #part96 زیبا :یکم استراحت کردیم رفتیم سمت حرم امام رضا همه رسیدیم رفتیم توی بازرسی ح
وایییییییی حامییی بهترین کار ممکن و کردی افریننن🎀
واییییی چه بامزه نیواد
تموم شددد🥺
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
از هر دو تاتون خیلی ممنونم که تابستونمون و قشنگ تر کردین
اگر واقعا یه رمان دیگه بنویسین خوشحالمون میکنین اگر هم که شرایطشو ندارین و خب کلا نمیتونین امیدوارم هر جا هستین موفق باشین🤍
سلاممممممم به روی ماهتونننننننن🍒
وایییی خیلی خیلی خوشحالم که در کنارتون بودم از شروع رمان تا پایان رمان خیلی بهم خوش گذشتتتت و مرسی از همتون🎀