eitaa logo
رمان
5.1هزار دنبال‌کننده
137 عکس
7 ویدیو
67 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم •باهم رمان میخونیم؛ •حرف دل میزنیم؛ •زیبایی میبینیم؛ در نهایت قراره اینجا،همونجایی باشه که با حال خوب ازش بیرون میآیید💚🌿 حرفی،سخنی،درخواستی،مالک؛ @hastiii565 زاپاس @romanpdf2
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی یه روز میرسه... که با بهترین نسخه ی خودت رو‌به‌رو میشی و میگی"دیدی ارزششو داشت" !
شوهرم تازه خاک شده بود، هنوز سیاهی عزاش تنم بود که همه ریختن سرم خواهرشوهرم با صدای بلند گفت: «آره! از روز اولم معلوم بود دنبال پو..ل بودی! هنوز خاک برادرم خشک نشده ..و می‌خوای همه‌چی رو قورت بدی؟» اشک توی چشمام جمع شد، داد زدم: «خفه شو! من همه چیزم و فدای بردیا کردم تا الان کجا بودی …» نذاشت ادامه بدم، یکی دیگه ازشون پرید وسط و گذاشته بودنم کنار رینگ و مدام با حرفاشون لهم می‌کردند ... «بـــســه!» یهو صدای کوبنده‌ای همه رو ساکت کرد: برادرشوهرم بود… آروم قدم برداشت سمت من. نگاهش پر از نفـ..ـرت بود، ولی پشت اون نگاه یه چیز دیگه هم می‌درخشید… چیزی که خودم هم نفهمیدم ولی من و بشدت میترسوندم... ایستاد جلوم، به همه چشم غره رفت، بعد با صدای خـــشن رو به من گفت: «مالِ برادرم بودی… از هم حالا مالِ منی!» هیچ کس حق نداره از این لحظه به آنا چیزی بگه که ناراحتش کنه .... یه لحظه همه مات‌شون برد.... دستام از شدت عصبانیت میلرزید با نفــ...ـرت تو چشماش نگاه کردم و گفتم " من مال تو نیستم " اول حرفت و مزه مزه کن بعد بگو .... پوزخندی زد و آروم خودش نزدیکم کرد گفت: نزار اون چیزی که می‌دونم بگم خوب میدونی آدمای این خونه چه بلایی سرت میارند.... با گفتن این حرفش قلبم داشت مثل دیوونه‌ها می‌کوبید. اون لحظه حس کردم، زندگی پر درد من تازه داره شروع می‌شه… کافیه عــضو کانالم بشی و این رمان هیجانی و بخونی 👇 🔥رمــان اســ....ــیرِ نفـ...ـرت 🔥 https://eitaa.com/novell_negar
_دست از سر من بردار آرش، چی از جونم میخوای ...؟؟ تمام مدتی که من کنار برادرت بودم هر بار که نگام میکردی نوع نگاهت لرزه به تنم می‌انداخت ... تو استاد دانشگاه من بودی اما من حتی خبر نداشتم برادر عشقمی، الان که فهمیدی بردیا ترکم کرده سر و کلت پیدا شده که چیکار کنی؟ چی تو اون فکر خرابته...؟؟؟ +معلوم نیست؟ اومدم که عشق بی کس و کار برادرم تو دیار غربت احساس تنهایی نکنه، مدرک دانشگاهت، اقامتت تو این کشور همه دست منه، تازه آشنایی هم نداری که بخوای برگردی ایران ، بی پول میخوای چیکار کنی؟ همینطور که بهم نزدیک میشد گفت: _تازه اینطوری که من فهمیدم فقط با بردیا هم خونه بودی حتی دستشم بهت نخورده احتمالا هنوز طعمش رو هم نچشیدی😏🤐❤️‍🔥 با حرفی که زد عرق شرم روی پیشونیم نشست ... خواستم فر..ار کنم از دستش که بازوم رو گرفت و چسبوندم به دیوار: - فقط یه راه نجات داری ... 😈 اونم اینه که باید... 🙈 ادامه این رمان سراسر از هیجان غیر منتظره و اینجا بخونید 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/143066718C94db68cbb9
آنا یه دختر دبیرستانی که بخاطر عشقش از همه چیزش میگذره حتی خانواده اش ... اما رازی که عشقش ازش پنهان کرده تمام زندگیش تغییر میده ....💔 اونا برای باهم بودن به آمریکا میرن و آنا همونجا به دانشگاه می‌ره اما استاد دانشگاه آنا از روز اول با نگاه هاش لرزه به تنش مینداخت استادی که به اون راز بزرگ وصله حالا با وجود بردیا و استاد دانشگاهش قرار روزهای پر از فراز و نشیبی و بگذرونه تا از نحسی اون راز خلاص بشه❄️🔥 https://eitaa.com/joinchat/143066718C94db68cbb9