بهسمت تخت رفتم و توی صورت دلارام کوبیدم:
- دلارام پاشو، پاشو ببینم نفس میکشی، چشماتو باز کن لعنتی!
ولی هیچی نمیدیدم جز رد اون انگشتای روی گردنش، یکی از پلیسا اومد و بهبقیه گفت:
- بیاین، اینجان
و صدایی که توی گوشم پیچید انگار صدای مرگ یکی بود، یکی که یه روزی همه زندگیمو حاضر بودم بدم تا زنده بودن و خوشحال بودنشو ببینم، توجهم به سمت در جلب شد و قربانیِ این ماجرا رو میدیدم، دستشو روی شکمش گذاشته بود و روی زمین افتاد، به سمتش رفتم و گفتم:
- طاقت بیار، اون بچه گناهی نکرده!
دهنش باز و بسته شد و کلمات نامفهومی خارج اما من چیزی از حرفاش نفهمیدم!
────┅✧📖✍🏻✧┅────
پارتبهپارت این رمان پایان یافته و پرطرفدار رو اینجا بخون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
لبخند خبیثی زد و نزدیکم اومد که عاجزانه نالیدم:
- التماست میکنم! غلط کردم! تا عمر دارم کنیزت میشم! ولی با من اینکار نکن!
بهسمت تخت هلم داد و گفت:
- دلم با این انتقام آروم میگیره! وقتی بهریش من خندیدی و فکر کردی من بلد نیستم اذیتت کنم باید بهاینجا فکر میکردی! به این تخت!
و صدای جیغ و التماس من توی اون اتاق که همچون جهنم بود پیچید و به جسم بیجونم حمله شد!
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
+ من شرط بازی درخشان با فرامرز بودم!
چشمام از تعجب باز و بازتر شد و گفتم:
- او...اونا قمار کردن؟ سر تو؟
────┅✧🌏✍🏻✧┅────
طرفداران ژانر جنایی اینجا عضو بشن!
https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4