eitaa logo
رمان
5.3هزار دنبال‌کننده
136 عکس
7 ویدیو
64 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم •باهم رمان میخونیم؛ •حرف دل میزنیم؛ •زیبایی میبینیم؛ در نهایت قراره اینجا،همونجایی باشه که با حال خوب ازش بیرون میآیید💚🌿 حرفی،سخنی،درخواستی،مالک؛ @hastiii565 زاپاس @romanpdf2 چنل تبلیغات 👈🏻 @tablighate_romanpdf
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌سمت تخت رفتم و توی صورت دلارام کوبیدم: - دلارام پاشو، پاشو ببینم نفس می‌کشی، چشماتو باز کن لعنتی! ولی هیچی نمی‌دیدم جز رد اون انگشتای روی گردنش، یکی از پلیسا اومد و به‌بقیه گفت: - بیاین، اینجان و صدایی که توی گوشم پیچید انگار صدای مرگ یکی بود، یکی که یه روزی همه زندگیمو حاضر بودم بدم تا زنده بودن و خوشحال بودنشو ببینم، توجهم به سمت در جلب شد و قربانیِ این ماجرا رو میدیدم، دستشو روی شکمش گذاشته بود و روی زمین افتاد، به سمتش رفتم و گفتم: - طاقت بیار، اون بچه گناهی نکرده! دهنش باز و بسته شد و کلمات نامفهومی خارج اما من چیزی از حرفاش نفهمیدم! ────┅✧📖✍🏻✧┅──── پارت‌به‌پارت این رمان پایان یافته و پرطرفدار رو اینجا بخون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4
لبخند خبیثی زد و نزدیکم اومد که عاجزانه نالیدم: - التماست می‌کنم! غلط کردم! تا عمر دارم کنیزت می‌شم! ولی با من این‌کار نکن! به‌سمت تخت هلم داد و گفت: - دلم با این انتقام آروم می‌گیره! وقتی به‌ریش من خندیدی و فکر کردی من بلد نیستم اذیتت کنم باید به‌اینجا فکر می‌کردی! به این تخت! و صدای جیغ و التماس من توی اون اتاق که همچون جهنم بود پیچید و به جسم بی‌جونم حمله شد! ────┅✧🌏✍🏻✧┅──── + من شرط بازی درخشان با فرامرز بودم! چشمام از تعجب باز و بازتر شد و گفتم: - او...اونا قمار کردن؟ سر تو؟ ────┅✧🌏✍🏻✧┅──── طرفداران ژانر جنایی اینجا عضو بشن! https://eitaa.com/joinchat/397279593Cacfdc7e6a4