قسمت3⃣2⃣
لباسام رو پوشیدم و رفتم پایین ,
.خاله جون ببخشید , من باید برم , یه کاری پیش اومده حتما باید با محمد بریم
..باشه عزیزم خوش بگذره
.ممنون خاله جان
...بریم فاطمه ؟
.بریم
...خاله جان خیلی ببخشید با اجازتون
..برو عزیزم
.خداحافظ خاله جون , خداحافظ
....خداحافظ
_-_____
.من این عماد و خفه می کنم محمد , یادت باشه
..ازاین یادت باشه ها خیلی گفتی عزیزم , الحمدالاه تا الان که عملی نشده
.به هم می رسیم محمد آقا
..😜
...محم , ببخشید فاطمه خانم , محمد یه لحظه بیا
..باشه برو علی اومدم , فاطمه تو برو سوار شو ما الان میایم
.باشه
_-_
.مگه قرار نشد تنهایی بریم
..خب مگه کی دنبالمونه ؟
.😒
..هان فاطمه , خب اونو که سرهنگ گفت بیاریم
.آهان !!!
..تموم , بریم؟
.بری......
...به علی آقا , چشممون روشن
.چشم شما که کلا روشنه 😒
...ههههه, خب , چه خبر ؟
.خبرا پیش شماس
...نکنه هنوز از اون قضیه کینه ی من رو به دل داری ؟؟
.بریم , محمد
...نه وایسا ببینم , می خوام واقعا بدونم 😏
.می خوای بدونی هان , 😤😤😤😡
...اره می خوام بدونم
.برو گمشو تا از رو زمین محوت نکردم
...نه بیا محوم کن , ببینم
😤😡🙎♂
....محمد !!!؟, علی آقا ؟؟😳 , عماد 😳 , مااااامان ,
..... چتونه شما ها , عماد , علی ؟؟؟
.ببخشید سمیه خانم , بریم محمد
____-____
.چتون شد شما سه تا ؟
..هیچی عماد پرویی کرد , علی عصبی شد پرید بهش , منم کلا فقط ذاتم جدا کردن طرفین دعواست
.بله , منتهی به جای عصبی باید , عذر می خوام علی آقا هاااا , باید از کلمه ی دیونه استفاده کرد 😒
...فاطمه خانم , شما هم جای من بودید همین کار و می کردید 😡
.بله , ولی نه تا این حد که پسر رو بزنید , خون دماغش کنید😬
...بلهههه😒
قسمت 4⃣2⃣
🖱درب یه خونه وایسادیم , دربش سیاه رنگ بود و نماشم سرامیک , هنوز توی فکر نماش بودم که محمد درب رو باز کرد و گفت : تشریف نمی آرید ؟
..چرا چرا , بریم ، راستی من کیفم رو می ذارم توی ماشین
.خیلی خب فقط فلش رو بیار
..باشع
🖱رفتیم داخل که کلی دم و دستگای اطلاعات اونجا بود , سرهنگ محمدی و سرگرد عظیمی هم بودن ,
.سلام جناب سرهنگ
..سلام علیکم سرکار, دور نکردید ؟؟؟
.راستش , راستش می دونید یه بنده خدایی ها , یه بنده خدایی داشتن حساب صاف می کردن
🖱داشتم از خنده منفجر می شدم , سرهنگ و سرگرد با یه نگاه خاصی به علی آقا نگاه می کردن و اون هم با یه نگاه که می شد قشنگ فهمید رسیدیم خونه محمد اون دنیاس به محمد نگاه می کرد ,
.خیلی خب , بریم سر اصل قضیه , انبار اسلحه ای که شما داخلش زندانی بودید رو تقیف کردیم اما متأسفانه فقط توانستیم یکی از عوامل رو بگیریم که اون هم
علی رغم تمام محافظت های به عمل اومده و تلاش تیم امدادمون از دست رفت , و دوباره همه ی تلاش هامون بی ثمر موند , البته خب تونستیم یه سری از آدمای خرده پاشون رو دستگیر کنیم , که الان در حال بازجویی هستن ,
..پس منظورتون اینه که ما الان دوباره صفر شدیم
.نه , در واقع ما الان دقیقا جای اونها رو می دونیم
...چطور ؟
.با کمک تیم فتا مون و کمک های وزارت دفاع و سپاه الان اونها داخل یه ساختمون تو شهرک غرب هستن
..خیلی خوبه , پس چرا نمی گیرید شون؟
....چون نیرو نداشتیم , اما با کمک ستوان نعمتی این مشکلمون هم حل شد و انشاالاه فردا شب وارد عمل می شیم , اما .... اما باید دقت کنیم که این عملیات باید بدون درگیری و بدونه خونریزی و
هرج و مرج صورت بگیره
.سرگرد عظیمی فرمانده عملیات هستن, ستوان رضایی هم جانشین فرمانده بقیه مسولیت ها هم سرگرد عظیمی به تون اعلام می کنند , می توانید کار ها رو شروع کنید
قسمت 5⃣2⃣
🖱بعد از صحبت سرگرد کار رو شروع کردیم و یه نقشه ی عالی کشیدیم , افرادشون رو براورد کردیم وتسلیحات رو ارزیابی کردیم , همون طور مشغول کار بودیم که صدای اذان از گوشی هامون بلند شد و چند تا از گوشی ها هم شروع کردن به زنگ خوردن , صحنه ی قشنگی بود , هر کس دنبال گوشی خودش می گشت تا خاموش کنه اما من عین خیالم نبود , نمازمون رو خوندیم و صبحانه رو هم دور هم خوردیم و دوباره شروع کردیم تا ساعت ۱۲ و ۱۲/۳۰مشغول بودیم که محمد گفت :نمی خوای بریم؟
..کجا؟
.کجا؟🤨 خونه
..چرا وایسا این تموم بشه تا بیام , یک دقیقه مونده هنوز
.باشه دم در منتظرم
..زود میام
🖱اطلاعات رو ریختم روی فلش و رفتم سمت ماشین که محمد گفت: من باید با علی و رحمانی بریم تا جایی بیایم , بیا این سوییچ
..با چی میرید ؟
.با موتور
..نمی خواد من تو راه کار دارم , پیاده می رم
.راه زیاده , چی چی پیاده
می رم؟🤨
..محمد جان , با من بحث نکن😠
.باشه , برو 🙄
..خداحافظ
.یاعلی
🖱راه افتادم سمت خونه که مرضیه وسطای راه بهم زنگ زد
.سلام
..به سلام مرضیه خانم , چه خبرا ؟
.خبرا که پیش شماست , کجایی؟
..دارم می رم خونه
.کجایی؟🤨
..چطور ؟
.بگو بیام دنبالت
..باشه بیا ,
.پس برام بفرست
..باشه , خداحافظ
.یا علی
🖱آدرس یکی از مغازه های که کار داشتم رو براش پیامک کردم . قدم هام رو تند کردم که زود تر از مرضیه برسم ,
.سلام مرضیه خانم
..عه اینجایی , سلام گلم چطوری ؟
.قوربونت , شما رو که دیدم حالم خوب شد
..اختیار دارید , ما از شما انرژی می گیریم
.خب , دیگه بسه , همه دارن نگامون می کنن , راه بیوفت باید در چند تا مغازه هم وایسیم ,
..باشه بریم
🖱خریدامون رو کردیم و رفتیم خونه , کار هام رو کردم و وسایلم رو برداشتم , ساعت هول و هوش ۱۱:۳۰ شب بود که محمد درب اتاق رو زد و فرمان بیرون باش بهمون داد , لباس ها رو پوشیدم و راه افتادیم , برای آخرین بار نقشه رو مرور کردیم و اسلحه ها رو به همراه جلیقه ها تحویل گرفتیم و سوار شدیم , و رفتیم به سمت خونه , با فواصل مشخص توی ضلع های مختلف خونه قرار گرفتیم و منتظر دستور شدیم
✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️علی✳️
🖱تک تیر انداز ها رو مستقر کریم و با دستور سرهنگ راه افتادیم , با کمک اعوامل نفوذی یکی از کولر ها رو خراب کردیم و چند تا تعمیر کار رو از خودمون فرستادیم داخل , منتظر علامت بودیم که رمز رو اعلام کردن ,
قسمت6⃣2⃣
از روی دیوار پشت خونه چند نفر رونه ی حیاط کردیم , کواد کوپتر رو از بالا روی خونه مستقر کردیم , افراد با موفقیت و بدونه درگیری تا داخل تراس رفتن که متوجه شدن و تیر اندازی شروع شد , دیگه نمی شد داخل لباس مبدل باقی موند برای همین همه ی لباس شخصی ها شروع کردن به پراکنده کردن مردمی که اونجا بودن , شروع کردن ما همزمان شد با سقوط پهباد که با تیر زدنش , همه رفتیم داخل و شروع به تیر اندازی کردیم , خیلی سر و صدا می اومد که یهو همه ساکت شدن
.یه تیر دیگه , فقط یک تیر دیگه بزنید این دختر کوچولو میره اون دنیا
..خیلی خب اروم , اروم می تونیم با هم حلش کنیم , بزار اون دختر بره خب؟
.یعنی خوشم میاد که با ما مثل خر بر خورد می کنید , یالا اسلحه ها همه روی زمین , ده یالا
..🎙دستور چیه سرگرد ؟
...چاره ای نیست , با احتیاط عمل کنید
..اطاعت , ...... همه ی واحد ها اسلحه ها مسلح روی زمین
🖱اروم اسلحه ام رو روی زمین گذاشتم که از داخل آینه ی موتور چشمم افتاد به حامد که داخل اتاق بود , با چشم بهم فهموند که می خواد چیکار کنه , کلتم رو اروم در آوردم و داخل جلیقه ام مخفیش کردم
.خیلی خب حالا اسلحه ها روی زمینه , دختر بچه رو بفرست بیاد
..به همین خیال باش
.ببین اگه نخوای اون دختر بچه رو بفرستی بیاد یه بند به بندای جرمت اضافه می شه که من بهت قول می دم اعدامت قطعی بشه
..اصلا بزار بشه , چیه ؟ ها؟ زندگی دیگه یه روز باید رفت , یه روز باید پات بشکنه...... 🔫
...یه روزم باید دستت تیر بخوره , جم نمی خوریت اگه نه رییس تون میره اون دنیا ,
🖱اسلحه ها رو از بقیه شون گرفتیم و اون بچه رو هم تحویل مادرش دادیم , داشتم ماشین ها رو هماهنگ می کردم که یهو صدای انفجاره وحشت ناکی از پشت سرم اومد و موجش هممون رو پرت کرد عقب , همه سریع دویدیم به سمت خونه که بدن های متلاشی شده ی اون نامردا و یکی از بچه های خودمون رو دیدیم , بمب رو فعال کرده بودن و خودشون رو به همراه یکی از بچه های ما منفجر کردن , پام رو بلند کردم و یه قدم برداشتم که یه چیز سفت رو زیر پام احساس کردم , نگاهی کردم و دست بی جون حامد و انگشتر عقیقش رو دیدم , نمی دونستم چطوری باید به خانمش این خبر رو بدیم ؟ , بهش گفتم نیا اما گوشش به دهکار نبود که نبود , با صدای محمد به خودم اومدم که داشت داد و بیداد می کرد , سریع خودم رو جمع جور کردم و به کمک زخمی ها رفتم , آتش نشانی یکی دو دقیقه بعد رسید و آتیش رو خاموش کرد , جنازه ی ..... نه نه بهتر بگم تیکه های بدن هایی رو که روی زمین بود رو جمع کردیم و به همراه امبولانس فرستادیم پزشک قانونی , هنوز نتونسته بودم هضمش کنم , که محمد گفت
.دستت
..بله؟
.می گم دستت
..دستم چی؟
🖱دستش رو آورد سمتم و دکمه ی آستینم رو باز کرد که موزاییک زیر پام غرق خون شد , تازه یادم اومد منم تیر خوردم , سری تکون دادم به سمت بچه های اورشانس رفتم , دستم رو تمیز کردن و بستن , از جام بلند شدم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیوفتم که محمد رسید و گرفتم
.خوبی ؟😳
..اره
.ولی من اینطور فکر نمی کنم
..محمد باور کن خوبم
.امیر علی 😠 , سوار شو برو بیمارستان تا بیام
..می گم خوبم محمد می شنوی
.🎙مرکز, سروان رضایی منتقل می شن بیمارستان ,
...تمام
..چیکار می کنی تو؟
.بفرماید بالا
..محمد 😠😮😳
.برو بالا امیر جان , برو
🖱با بی میلی پام رو از روی زمین بلند کردم و روی پله ی آهنی امبولانس گذاشتم , درب رو بستن و راه افتادیم سمت بیمارستان , نمی دونستم به خانمش اطلاع دادن یا نه اما حال وحشت ناکش رو می تونستم تصور کنم , وارد محوطه ی بیمارستان شدیم , دم درب اورژانس ایستاد و پیاده شدیم که صدای گریه ها , حکایت از اطلاع می داد , جلو رفتم که با صحنه ی دردناکی مواجه شدم , مادر حامد داشت خودش رو می زد و بچه ها داشتن ارومش می کردن اما ....اما خانمش که چند ماهی بیشتر نبود که عقد کرده بودن اون گوشه کنار فاطمه خانم نشسته بود و داشت به منظره ی رو بروش نگاه می کرد و حرف می زد , شوکه بود , بد جور شوکه بود , سرم رو به سمت تیکه های جنازه ها برگردوندم , به سمتشون رفتم و انگشتر حامد رو در آوردم , اروم به سمت گوشه ی سالن رفتم و کنار خانمش نشستم
.تسلیت می گم بهتون
..برای چی ؟ , تسلیت نداره , تبریک باید بگید , حامد من به آرزوش رسید , اونی که می خواست رو از خدا گرفت , خوش به حالش , ایشاالاه قسمت ما هم بشه ,
.درست می فرمایید , این خدمت شما , انگشتر آقا حامده
...جناب سروان من می دم خدمتشون ,شما بفرمایید اورژانس برای دستتون
.خیلی خب خدمتتون
🖱انگشتر رو دست فاطمه خانم دادم و به سمت اورژانس رفتم , دستم رو که بستن بابا اومد پیشم
.سلام
..سلام بابا
.خوبی ؟
..نمی دونم
.بیا بریم بیرون , پیش پدر همکارت , بد جوری شوکه است
..بریم
قسمت7⃣2⃣
🖱 بعد از حرف زدن با پدر حامد و تسلیت گفتن به اعضای خانوادش به سمت ماشین ها رفتیم
.پس من می رم ادره بابا
..کجا ؟
.تو ام بیا محمد ,
..چی چی بیا , بیا برو تو خونه , من با فاطمه می ریم
.من حالم خو...
..با من کلنجار نرو علی 😠,خونه , تمام
.اخه
...اخه بی اخه پسرم سوار شو بریم
.مامان😧
...سوار شو
..😆
.من تو رو می کشم محمد
..هر وقت فاطمه کشت تو هم می کشی , بالاخره تهدید های اون بیشتر بوده , هنوزم نکشته
....برو محمد 😠😡🤬
..باشه بابا رفتم ,خداحافظ
.خداحافظ
..بریم؟
....تو برو من اومدم
..باشه
....راسنش علی آقا .... اممم .... در واقع من انگشتر رو دادم به همسرشون اما ایشون نگرفتن گفتن بدمش به شما , خیلی اسرار کردم اما برش نداشتن , حالا هر طور خودتون سلاح می دونید , خدمتتون
.اما این
....علی آقا من نمی دونم , گفتن بدمش به شما من هم دادمش بهتون چیزی هست به خودشون بگید , خدانگهدارتون
.خداحافظ
〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️〽️فاطمه〽️
🖱نفس عمیقی کشیدم و سوار موتور شدم , اداره که رسیدیم کار های پرونده رو انحام دادم و گزارش رو هم نوشتم , سرم بد جور درد می کرد , نفسم بالا نمی اومد , داشتم خفه می شدم , پنجره رو باز کردم و سرم رو بردم بیرون , نفس عمیقی کشیدم و سر جام نشستم , حوصلم سر رفته بود , نمی دونم یه حال عجیبی داشتم , گوشی کوچیکم رو از داخل کیفم در آوردم شماره ی مرضیه رو گرفتم , اومدم زنگ بزنم که منصرف شدم و پیام براش نوشتم , اگه بیدار بود حتما جواب می داد , جواب ندادنش نشون از خواب بودنش می داد ,
اومدم زنگ بزنم که محمد گوشی از دستم کشید و گفت
.به به , یه نفرم توی این اداره قانون شکن نبود , که اون هم شد
..جناب ستوان عذر می خوام , دیگه تکرار نمی شه
.امید وارم , فردا مراسمه , من کارم خیلی طول می کشه , تو برو خونه
..با چی میای؟
.بایکی میام بالاخر تو بگیر برو
قسمت 8️⃣2️⃣
کلید رو گرفتم و سوار شدم , راه افتادم سمت خونه , درب رو باز کردم رفتم داخل , آروم رفتم بالا و درب رو بستم , لباس هام رو عوض کردم و یه لیوان آب از روی عسلی برداشتم , لبم رو گذاشتم روش که با باز شدن یهویی درب نصف لیوان ریخت روی لباسم ,
.چته تو ؟
..خوبی ؟
. نه
..فاطمه ی اتفاق خاص افتاده
.چی ؟
..تو اتاقم
.چی , مارمولک ؟
..بدتر
.سوسک؟
..برو بالا
.موش
..بالاتر
.گاو
..بی ادب , یه مارمولک عظیم جسته, یکم زیادی عظیم جسته
.هان ؟
..سمندر
.برو بخواب خیلاتی شدی
..نه بخدا , بیا بریم بکشش
.خدایا , یه سوال , این چجوری پلیس شد ؟
..چه ربطی داره ,مثل خودت که از سوسک می ترسی ؟
.من پلیسم , محیط بان نیستم , اوکی ؟
..ول کن بیا بریم اینو بکش
.من چی بکشم ؟ تو مرد کنده بالا هست خب برو به اونا بگو بکشن
..بابا خواب من جرعت بیدار کردنش رو ندارم , علی ام ...
.علی ام ؟
..علی ام , اگه بگم تا دوسال دست می گیره اره این از مارمولک می ترسه
.باشه میام ولی اگه زیادی بزرگ بود من مثل تو نمیام پایین , همون جا جیغ میکشم
..باشه , اگه جرعت داری بکش
.بریم
🖱لباسم رو درست کردم و پاورچین پاورچین رفتیم بالا ,
.اروم
..باشه باشه , ببخشید
.کوش؟
..نمی دونم ؟
.کوفت , خب حالا من تو این اتاق به این بزرگی سمندر چجوری پیدا کنم ؟
..من نمی دونم خب , ععععع
.چادرت رو بنداز اون طرف
..عععع
.کوفت, تکون نخور 👟
..نه نه اون طرفه
.👟
..دع , درست بزن
.بیا خودت بزن
..نه نه قربونت , اون هاش بزنش
.👟
..نه نه نه , ععع
.درد
اون طرفع
.👟, عع
..نه نه , عععع
...🤨🧐😳خانما خوبید ؟
..ماماااان
...شما دوتا چطونه ؟
.خاله , من راستش رو می گم , یه سمندر تو اتاقه
...جان؟؟؟
..راس می گه مامان
...کجاست ؟
..پشت صندلی
...خیلی خب شما دوتا برید بیرون تا من به علی بگم بیاد اینو بکشه
.چشم خاله
..مامان ما میریم اتاق فاطمه تموم شد بگو بیام
...باشه برید
{در پرانتز می گم , بالاخر کمتر دختری پیدا می شه از اینجور چیزا نترسه , حالا حتی اگه پلیس باشه }🤷🏻♀️🤷🏻♀️🤷🏻♀️
قسمت 9⃣2⃣
🖱راهمون رو گرفتیم اومدیم پایین , بعد کلی صدای کفش دمپایی بالاخر خاله اومد , اومدنش نشون از این داشت که پروژه به پایان رسیده , مرضیه تشکری کرد و رفت بیرون , نفس عمیقی کشیدم و ولو شدم روی تخت خواب , پلک هام رو روی هم گذاشتم که ......
____-____
⏰
.ببین به جان خودم پاشدم بسه دیگه , ببند
⏰⏰⏰⏰
.ده , درد
⏰⏰⏰⏰⏰⏰⏰⏰⏰
.بسه دیگه , بپوکی
..پاشو , پاشو این ساعتت کشت ما رو
.محمد ؟😳🤨
..پاشو باید زود بریم
.تو به چه اجازه ای اومدی تو اتاق من ؟
..خواهرمی , دلم خواست
.حقا , حقا که تو و مرضیه رو از رو هم زدن , یعنی اینهو بامبو , از تو زمین جلو ادم سبز می شی , بعدم که می پرسی می گه , دلم خواست , حقت و دارم
..پاشو , پاشو داری چرت می گی , ۳ دقیقه دیگه تو ماشین نباشی , با موتور علی میای
.عععع , پس توام با مرضیه خانومت برو😠😤
..پاشو دختر ......
.دختره ؟
..دم درب منتظرم
.تمام
🖱بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم , سوار ماشین شدیم رفتیم برای مراسم , بعد از رژه ی آقایون , برنامه های دیگه ای اجرا شد که هیچی اش رو نمی فهمیدم , فقط صدای گریه ی اروم و حق حق وار سحر تو سرم رژه می رفت , مراسم که تموم شد یه عده سر قبرش ایستادیم و بقیه رفتن , مادرش داشت زار زار گریه می کرد و سحر هم فقط نگاه می کرد , نفس عمیقی کشیدم , واقعا نمی دونستم چطور می تونه تحمل کنه اما ....اما می دونستم من یکی تاقت چنین چیزی رو ندارم , بعد از یک ربع همه بلند شدیم عقب اومدیم , برادرش گفت اگه اشکال نداره می خوایم تنها باشیم , چشمی گفتیم و با بااجازه ای سوار شدیم , به سمت خونه راه افتادیم ,
قسمت 0️⃣3️⃣
خیلی حالم بد بود ، دلم نمی خواست حتی برای 30ثانیه جای سحر باشم ، بمیرم براش چی می کشید ، درب اتاق رو باز کردم و رفتم داخل ، گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم ،طبق معمول کلی پیام تبلیغاتی اومده بود ، همه رو داشتم پاک می کردم که چشمم افتاد به شماره ی عماد ، اونای که انتخاب کرده بودم رو پاک کردم و پیام رو باز کردم ،
.هر وقت پیامم رو دیدی یه پیام خالی بده
🖱می دونستم اشتباه محظه اما ..... اما جلوی فضولیم رو چطوری بگیرم ، پیام رو براش فرستادم که بلافاصله جواب داد ،
.سلام دختر خاله
..انگار پشت گوشی نشسته بودی
.البته ، بالاخر اینکه شما افتخار بدید چت کنید نصیب کمتر کسی می شه
..چیکار داری عماد حرفت روبزن باید برم
.می توانم تماس بگیرم ؟
..به قول خودت شنید بعضی چیزا لیاقت می خواد که توی این مورد شما نداری
.آهان ، پس یعنی اون پسری عوضی این لیاقت رو داره و من ندارم، ها؟
..کی ؟
.کی؟ علی
..آهان ، اولا که ....همه را به کیش خود پندارد ، دوما همون پسریه عوضی از صد تای تو بهتره ، سوما لیاقت از شعور می آد که تو نداری
.آهان پس تو ام ، باورم نمی شد ، فکر نمی کردم ، اما امروز قشنگ فهمیدم شما دو تا یه رابطه ای باهم دارید
..ببین عماد ، اول اینکه خیلییییی بی ادبی ، دوم اینکه می دونی داری حرف مفت می زنی ، سوم اینکه اگه یه روزی ، یه جایی ، یه وقتی بین شما دوتا قرار گرفتم ، یقین داشته باش تو اونی نیستی که فکر می کنی ، دیگه ام مزاحمم نشو اگه نه ایندفعه با محمد طرفی ، بزار این بار با ادبیات خودت با هات حرف بزنم ؛ بای
🖱گوشی و پرت کردم روی تخت , نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم , چند تا پیام پشت سر هم اومد , اما بعد از چند دیقه دیگه صداش در نیومد , از اتاق اومد بیرون رفتم کنار مامان , داشت تلویزیون می دید , برنج ها رو پاک می کرد , از بچه گی با مامانم خیلی راحت بودم , نه اینکه چرت و پرت بگم نه , باهم نه تنها مادر و دختر بودیم بلکه , دوست صمیمی هم بودیم , کنارش نشستم , شروع کردم حرف زدن , از همه چی و همه کس گفتم , نیم ساعتی حرف زدم تا بالاخر اروم شدم ,
مامان گفت :
قسمت 1️⃣3️⃣
.نموم
..جان؟
.تموم شد ؟
..من اینهمه حرص خوردم ، بعد می گی تموم شد ؟
.خب آخه دختر خوب داری حرص بی جا می خور ، همین می شه اول جونیت موهات سفید شده
..هیچ ربطی نداره ، به خاطره کار
.پس ازفردا نمی ری
..هان؟
.نمی ری
..واسه چی ؟
.پس فردا خواستی شوهر کنی گفت این دخترت واسه چی موهاش رنگ دندوناش من چی بگم ؟
..مام..... بهش بگو مثل تو بی کار نیس فشار کاری روشه
.آهان ، پس بهش اینو بگم ؟
...اره خاله همین و بهش بگو
..مرضیه؟؟؟؟
...هان
..دیروز که محمد میاد تو اتاقم ، بی اجازه؛ امروز تو پا می شی میای اینجا ، بی اجازه ها ،از پس فردام سومیتون سرش رو می تدازه پایین میاد داخل
...ناراحتی ؟
..نه عصبانیم
...چرا ؟
..چون نمی تونم با یه زن دیگه زیر یه سقف زندگیی کنم
...هان پس واسه چزوندنتم شده ..........
..شده ، چی ؟ ادامه ، میای زن دادشم می شی ؟
...خیلی ...............
.بسه شما دوتا چتونه ؟
...خاله به این دخترت یه چیزیبگو
.عزیزم تو اول شروع کردی
..یعنی مامان تو چه اآدم بزرگی هستی
.البته خب تو هم بی جا کردی با مهمون من اینجوری حرف بزنی
...من عاشقتم خاله
..خدایا ، یه صبری به من بده
.صبر می خوای چیکار ؟ پس فردا شوهرت می دیم بری هم ما راهت شیم هم تو
..من دیگه یه دیقعه ام اینجا نمی مونم
...به سلامت سفر بخیر
.خدا به همرات مادر جون
..😮😦چقدر من تو این خونه طرف دار دارم ، نخند به خدا ، اصلا من میرم
...رفت خاله ؟
.گوشنشه برمی گرده
...آهان