خورشید چشمم را میزند، چیزی نمانده بریان شوم زیر تیغ آفتاب. آباجی از توی حیاط داد میزند که: «بسه! لنگ ظهر شد هنو نمیخوای پا شی؟»
خیلی وقت است بیدار شدم ولی گوشم بدهکار نیست؛ نه به غرغرهای آباجی و نه جیکجیکهای گنجشکان سر درخت. یواشکی میخزم زیر لحاف تا از گرما بمیرم و ذغالم را از روی بام جمع کنند تا اینکه بروم به آن رقابت تاخت کذایی!
آباجی محکم جارو را میکشد کف حیاط و به جان منی که روی بام درازکش افتادم غر میزند: «خانم زود میخوابه، دیر هم بیدار میشه! با این وضع لیاقتت پسر حاجیهخانمه، ولی بدون حاجیه خانم پسر مقبول نداره و باس بترشی پهلوی ترشی لیتههای مطبخ! شنفتی چی گفتم؟»
کلافه شدم از غرغرهای آباجی! لحاف را کنار میزنم و از نربان پایین میآیم. آباجی تا قیافهام را میبیند هول برش میدارد: «بسمالله! نیگاش کن! شده عین جنای صحرایی! برو یه دستی به گیسهات بکش!»
لب و لوچه آویزان میکنم و انگشت میاندازم توی موهایم تا شانهشان کنم. خیال دختر توی زیرزمین رعشه میاندازد به تنم. اصلا به من چه که خانزاده چه فکری میکند؟ بگذار تا دلش میخواهد مسخرهام کند و با خودش بگوید: «چه دختر پخمه و بدقولی! فرشتهای که فرق زین و پالان نمیفهمد آمده لاف سواری میزند! هاهاها!»
#خضرا_قسمت_9
#رمان
#خضرا
@RomanVdastan
سگرمههایم درهم میرود و دندان میساییم؛ غلط کرده همچین فکری کند! من نوه کربلایی قدرتم! همان پیرمردی که ایستاده روی زین میخوابید و بیافسار و دهنه اسبوحشی رام میکرد! به نوه کربلایی قدرت اینجور حرفها نیامده!
چارقدم را روی گیسهای آشفتهام میکشم. یک سواری به آن خانزاده نشان دهم که تا عمر دارد یادش نرود با که در افتاده!
آباجی داد میزند: «کجا میری ظل گرما؟ من کنیزت نیستم متکا و جات رو از بوم جمع کنم! شنفتی؟»
«به هیچی دس نزن! اذون نداده میام آباجی!» و میدوم بیرون از خانه.
آفتاب تیزتیز میتابد و برگ درختان بیحال شدند از جور گرمایش. اهالی هم بیل و کلنگ روی شانه انداختند و با روی عرقکرده راه گندمزار پیش گرفتند.
از سراشیبی کوچه میروم پایین و دیوارهای کوتاه باغ را رد میکنم که یکهو خشکم میزند. آخر من که اسب ندارم، با چه بهش نشان دهم چقدر بلدم؟
دلم میخواهد بنشینم روی خاشاک و بزنم زیر گریه. مگر زیر بار میرود اگر بهش بگویم پدربزرگم ایلاتی بوده که از اسب افتاده و خانهنشین شده و ننه به این خاطر اسب را حرام من و دادا کرده. اگر بگویم در کودکی ترک زینش مینشستم و باهم گردوخاک رمیدن اسبها را میخواباندیم و کرههای چموش را به بازی میگرفتیم، باورش میشود؟ یا وقتی باباقدرت بغلم میکرد و میگفت: «خضرا! تو دویدن اسبها را تماشا کن و من آیینه دویدن اسبها توی دشت سبز نگاهت.» ننه گفته دروغگو هیزم آتش جهنم است. من که دروغ نمیگویم!
قدمقدمم میشود تند دویدن سمت رود. زمینهای اطراف رود غوغاست! مردان ده با بیل از کناره رود راه باز میکنند تا زمینهایشان و زنها یکی یک بچه انداختند روی کت و کولشان و رخت توی رود میشویند.
از روی سنگهای درشت رود پل خیالی میسازم و بپربپرکنان از رویش میگذرم و تپه را دور میزنم تا درخت سیب. پای درخت مادیانی سفید دم میجنباند و از برگهای تروتازه میجود. پا تند میکنم سمتش و چند قدمی درخت سیب از نفس میافتم، خسته شدم بس که تیز دویدم.
به اسب نگاه میکنم، زیر سایه درخت از سیبهای کال میجود و حسابی سرحال آمده. زین و دهنه دارد ولی سواری نمیبینم.
نفسنفسزنان، دور درخت میچرخم و یواش میگویم: «آهای! خانزاده!»
هیچ نمیشنوم. میروم کنار مادیان تا یالش را نوازش کنم که یکی از روی شاخهها میگوید: «دیر کردی فرشتهکوچولو! گمان میکردم نمیای!»
خانزاده است! نشسته سر شاخه و زل زده بهم.
دست میزنم به کمر و میگویم: «نمیخواستم بیام ولی گفتم بیام و بگم که نمیام!»
با حرفم خندهاش میگیرد: «پس چرا اومدی؟»
از جوابی که بهش دادم خجالتزده میشوم. آباجی راست میگوید توی کلهام مخ نیست و با کاه پرش کردند! اخم میکنم: «اگه میدونستی نمیام، چرا خودت اومدی؟»
بلند میگوید: «چون گفتی سوار این اسب شدی، ولی این اسب هر اسبی نیست که بشه سوارش شد! ببینم راست گفتی؟»
از اینکه انقدر بلند حرف میزند مو به تنم سیخ میشود. الانست مشقربان هم چرتش زائل و سروکلهاش اینجا پیدا شود، باقی اهالی بماند.
انگشت میگذارم روی بینیام و میگویم: «هیس! آره! آره!»
خم میشود روی شاخه و میگوید: «باور نمیکنم!» و به مادیانش اشاره میکند: «سوار شو!»
از اینکه خیال میکند هر چه گفت بگویم چشم خوشم نمیآید. ولی افسار شُل و زین خالی بدجور التماسم میکند سوار شوم. چشم میچرخانم به زمینهای اطراف؛ اهالی رفتند پی نهار و چرت نیمروز؛ از طرفی، خوب میشود اگر شر خانزاده را هم کم کنم.
بینی بالا میکشم و پا میگذارم توی رکاب. مادیان سر بالا میگیرد و تا به خود بجنبد، میپرم روی زینش. حیوان شیهه میکشد و میخواهد چموشی کند که دهنه را میکشم تا بند زمین شود.
به خانزاده که لم داده روی شاخه نگاه میکنم. شانه بالا میاندازد و میگوید: «میشه سوار هر اسبی شد، ولی این اسب رو نمیشه مجبور به تاخت کرد!»
افسار را شل میکنم و رکاب را میزنم به شکم اسب. مادیان جست میزند و در چشم برهم زدنی یکبار دور درخت میتازم و رکاب و افسار تاب میدهم تا خیز بگیرد اسب چموش! بلکم خانزاده چشمش دربیاید از رمیدن اسب و تاب خوردنم روی زین.
گرد و خاک زیر سم اسب آرام نگرفته که از زین پایین میپرم و میگویم: «حالا که خیالت راحت شد، برو پی کارت!»
ماتش برده خانزاده؛ از شاخه جانداری میگیرد تا پایین بیاید و با شعور و شعف میگوید: «عجب دختری هستی تو! میدونستی سواری از این اسب کار هر کسی نیست؟»
از تعریفش خوشم میآید، بینی بالا میگیرم و میگویم: «منم هر کسی نیستم! من نوه کربلایی قدرتم!»
#خضرا_قسمت_9
#رمان
#خضرا
@RomanVdastan
«کربلایی قدرت؟ میشناسمش، همون ایلاتی که مادیانهاش زبونزد قشون بود!»
اینکه کسی پدربزرگم را بشناسد سر ذوقم میآورد. میگویم: «بابا قدرتم رو همه میشناسن!»
مردد دنبال شاخهای جهت پایین آمدن میگردد: «بچه که بودم اسبهامون رو رام میکرد؛ یه خانبزرگ بود و یه کربلایی که هیچ ایلی حریف اسبهاشون نمیشد! یادمه اسب شاه رو هم از میون مادیانهای کربلایی بردن.»
نشنیدم دادا گفته باشد باباقدرت خانبزرگ را دیده؛ اصلا چرا دادا حرفی از کارهای باباقدرت نمیزند؟ چرا اینقدر از خانبزرگ خوف میکند؟ مگر اینها چه سّر و رازی داشتند؟
خانزاده به زحمت از شاخه پایین میپرد: «خیلی وقته ندیدمش! حالا خودش کجاست؟»
«به رحمت خدا رفته.»
«مرده؟»
زل میزنم توی چشمهایش. ماتش برده، به چشمم یا حرفی که زدم نمیدانم؛ ولی بدجور خیره شده به نگاهم. دادا میگوید رنگ چشمت کمی روشن است تا چشمنواز باشد، میگوید چشمت بهشت را دیده که اینجور سبز شده.
لابد خانزاده هم بهشت چشمانم را تماشا میکند. نمیدانم چه میشود که رو میگیرم ازش.
سر کج میکند و دو قدم جلو میآید تا حرفی بزند که یکهو زانویش شل میشود.
میروم سمتش و میگویم: «چی شد خانزاده؟ بیافتی اینجا بمیری من گردن نمیگیرما!»
انگشت میچسباند به شقیقههایش و میخندد: «سرم گیج رفت! لابد راست گفتن با این وضع نباید بیرون میاومدم.» و زخم پیشانیاش را نشانم میدهد.
افسار را میگیرم طرفش و میگویم: «مجنون شدی مگه؟ بیا و سوار شو برو!»
پا در رکاب میگذارد و به سختی روی زین مینشیند. مادیان تبوتاب برداشته تا هر چه زودتر خیز بردارد. افسار را ول میکنم و میروم عقب.
لبخندی میزند و میگوید: «میدونی چرا اومدم؟»
خیرهاش میشوم و میپرسم: «چرا؟»
«چون میخواستم مطمئن شم توی رویاهام نبودی و خواب ندیدمت فرشتهکوچولو! پس به امید دیدار!» و با مهمیز به مادیان دستور میدهد آهسته یورتمه برود.
گونهام داغ میشود با حرفش؛ نمیدانم چه میشود که انگشتانم بالا میآیند و صورتم را نوازش میکنند؛ چه گفت به من؟ رویا؟
#خضرا_قسمت_9
#رمان
#خضرا
@RomanVdastan
رج به رج نقش تو را با دل و خون بافتهام
که منم دل به تو بسته و تنم فدای تو
#شعر
#دلنوشته
@RomanVdastan
بسم الله الرحمن الرحیم
روز حسرت
این چه رسمی بود بنا نهادند؟ گفتند: «برو! اوضاع که وفق مراد شد، برت میگردانیم.» ندانسته خبط کردم. چه میدانستم دندان طمع تیز کردند برای تخت قجری!
چرخی میزنم دور اتاق و قابهای دیوار را در نظر میگردانم. چشمم میماند روی آنکه بتهجقه تراشیدند بر چوب صنوبر. داخلش منم، روی تخت و تاجی بر سر، ملازمان و خدم دورادورم ایستادند.
خوب به خاطر دارم. وقتی فلان الملک تاج بر سرم گذاشت که: «برازندهتان است. سلطنتتان طولانی و عمر عزیزتان بابرکت باد!»
عمرم هدر شد و شیرازه حکومتم نهچندان طولانی، که حال باید منتظر بمانم که عاقبتم فرمانروایی است یا فرمانبرداری؟ چشم خوردم! زبانش نحس بود مردک.
همه خدم بنا را گذاشته بودند به این. دهان میجنبانیدند و تا آنجا که فکشان مجاز بود، از تملق کم نمیگذاشتند، لامروتها.
نمیدانم چند ساعت سروگردنم متحمل وزن آن تاج شد، فقط میخواستم هرچه سریعتر آن مراسم کذایی تمام شود. طفل دوازدهساله چه میداند از امور مملکتی؟
گمان میبردم وظیفه شاه مشروطه همان روز تاجگذاری باشد و بعد، امضا پای لوایح دولت. چه میدانستم سردار سپه شلتاق میزند بر زندگی و سلطنتم؟
مشروط نبودم، مجبور به اجرای شرط شدم. میراثی که از نیاکان به ارث بردم، دو دستی تقدیم قزاقی شد که خودمان پرورش دادیم.
خادمی نحیفجثه تق میزند بر در و راست میآید داخل:
— قربان! بیایید که مفت به تاراج بردند منصبتان را!
و بنا میگذارد به زاری و فغان.
چشم تیز میکنم سمتش: «چه میگویی خواجه؟»
رنگ به رخ ندارد بینوا. اشک از گونه میگیرد که: «مجلس عالی رجال حکم کردند... به نفع سردار سپه!»
چه میگوید؟ مگر قرار نبود امور مملکت دست مجلس باشد با امضایم؟ مگر قرار نبود کارم شود رتق و فتق امور مملکتی؟ کدام مملکت؟ مملکتی که روزش بازار گرسنگان است و شبش محتاج خواب آسوده؟
شدم مثل کسی که آه در بساط ندارد، دستمالی بخرد و الماسش را بسابد!
حیف آنهمه زحمت که خاندان کشید. پوزخندی میزنم. کدام زحمت؟ زحمتی که نتیجهاش شود کک و شتر و شازده؟ انگار تملق تملقگران باورم شده! یکیشان همان سردار سپه که کلاه گذاشت بر سرم! آن هم چه کلاه گشادی!
دندان میسایم و چنگ میزنم بر یقه خادم: «پس چه میشود کاخ گلستان و تخت طاووس؟»
چروکی تصنعی میاندازد روی پیشانیاش: «مصادره میشوند به نفع...» و بریده میگوید: «شاه جدید!»
رهایش میکنم این چاکر حلقهبهگوش را. جمجهام از خشم میلرزد و فکم از غم. چه شد که نتوانستم سروسامان دهم این ملت نابهسامان را؟ یا نخواستم این منصب را؟ کی چنین آرزویی کردم؟ هان! یادم آمد...
نگاهم می ماند روی پرچم. چیزی به غروب خورشیدش نمانده، شیر خفته نا ندارد بی نوا و دیگر شمشیرش برّان نیست. دیر دانستم، سلطنت و خدمت دو روی سکهاند، ناپیوستنی و گریزان از هم. میراث تاج نبود، خاک و ملتی بود که مفت فروختند جهت تطمیع بیگانه. حالا دانستم، که میراث صدای خروشان ارس است و نسیم دل انگیزی که از پشت دماوند می وزد تا عطر طارونههای بوشهر را در نیلگون خلیج فارس بگرداند.
اشک رد می اندازد روی گونهام. شاید حسرت کلمفروشی در لندن از دلم درآید، اما داغ حسرت نگاهی از مملکت تا ابد گریبانگیرم خواهد شد. مگر نه اینکه هرچه بر ماست، از ماست!
#داستانکوتاه
@RomanVdastan
ننه تقی قندشکن را میزند به کله قند و میگوید: «زیاد درشتش نکنید برکتش میره، زیاد ریزش هم نکنید آبروم جلو مهمونا بره.»
تکههای قند را میبرم زیر ضربات قندشکن تا حبهحبه شوند و یکیشان را برمیدارم و نشان ننه میدهم: «ننه اِنقدی خوبه؟»
ننه حبه قند را خوب ورانداز میکند: «یکم از این ریزتر.»
حبه را میگذارم روی سنگ و با تیشه قندشکن دو نیمش میکنم. آباجی که پهلویم نشسته میگوید: «این خیلی ریز شد! نیگا ننه! عروسیم میخواید به مهمونا دونه شکر بدید یا قند؟»
ننه میگوید: «من که دیگه نمیدونم! خضرا گوش بده آباجیت چقدری میگه همون قد کن!»
#خضرا_قسمت_10
#رمان
#خضرا
@RomanVdastan
آباجی خم میشود و دستش را میاندازد دور گردن ننه: «قهر نکن ننه! مادر خوشگله عروس که قهر نمیکنه!»
ننه که از بیمزگی آباجی خوشش نیامده خودش را پس میکشد: «برو اونور! برو انور! لازم نیس ادا دربیاری گرمم شد!»
میدانم کمحوصلگی ننه به خاطر این نیست که آباجی سربهسرش گذاشته، دلش گرفته چون آباجی تا چند روز دیگر میرود خانه خودش و دست تنها میماند. به قول آباجی از من آبی گرم نمیشود، ولی ننه گفته تا سال دیگر آدمم میکند. اگر آدم بودن به شستن و سابیدن در و پیکر کاشانه باشد، حاجیهخانم از همه اهالی ده آدمتر میشد. هر چند ننه میگوید عروسهایش عین الاغ ازش کار میکشند. آخرش هم نفهمیدم کار کردن چقدری باشد خوب است؟ لابد کار هم عین حبه قندها اندازه مشخصی دارد که نه تنپرور شوی و نه الاغ!
آباجی شانهام را تکان میدهد و میگوید: «شنفتی خضرا؟»
عوض جواب لبخندی تحویلش میدهم. حیف آباجی نمیداند خیالم رفته پی رازهایی کهنه. والا گیر میداد به ننه و تا تهتوی قضیه را در نمیآورد ول کن ماجرا نمیشد. اگر ننه سرش گرم عروسی نبود، خودم ازش میپرسیدم باباقدرت قبلا چه کار میکرده و خانبزرگ را با آن طمطراق از کجا میشناخته؟ از کجا معلوم، شاید هم از خانزاده پرسیدم. دیروز که دیدمش گفت به امید دیدار. این امید دیدار یعنی کی؟ مُردم بس نردبان را بالا رفتم و خیره شدم به تپه.
آباجی اینبار بازویم را محکم نیشگون میگیرد: «کجایی دختر؟ شنفتی ننه چی گفت؟ چند روزه تو این عالم نیستی؟»
بدجوری دردم آمده، بازویم را میمالم و میگویم: «حواسم نبود ننه! حواسم نبود ننه!»
ننه حبهقندهای قشنگتر را که سوا کرده میریزد توی کاسه و میدهد دستم: «تا شب نشده اینا رو برسون دست طوطیخانم! پسفردا نَقل ده نکنه فلانی شیرینی جهازکشون دخترش رو به کدخدا نداده! سری قبل هم بهشون انگور دادم، سبدمون مونده دستشون؛ اونم بگیر بیار. شنفتی؟»
سری تکان میدهم و قبل آنکه بروم، دو سه تکه از حبهای نامعقولی که مورد قبول ننه و آباجی واقع نشدند را میچپانم توی دهانم.
ننه هوار میکشد: «قند خالی نخور دختر! کرم میافته به دندونات!»
قندها را جویدهنجویده قورت میدهم و میدوم توی کوچه. آسمان بدجوری دلش گرفته. انگار قصد دارد بغضش را بترکاند تا گندمزارهایمان سیراب شوند از اشکش. اصلا تقصیر آسمان است که خانزاده نیامده، از سرصبح ابرهای خاکستری همانجور نشستند توی آسمان دریغ از یک چکه باران! حتما خانزاده گمان کرده میخواهد باران بزند که نیامده.
تا آسمان حرف دلم را میشنود، یک قطره میزند به گونهام تا بهم بفهماند: آی بچه! به من تهمت و افترا نیامده!
تندی قدم برمیدارم توی کوچهها مبادا قندهای کاسه خیس شوند. خانه کدخدا زیاد ازمان دور نیست، به قول دادا، کدخدا جوری خانهاش را ساخته که به همه نزدیک باشد تا بهتر بتواند اهالی را زیر نظر بگیرد و با خودش حساب کند کی چقدر از زمینهایش به جیب زده. بعد هم برود در خانه طرف و حسابی به بهانه مالیات بچاپدش!
به خانه کدخدا که میرسم، در میزنم و میگویم: «صابخونه! خونهاید؟»
صدایی زنانه میگوید: «بیا تو!»
تا پایم را داخل میگذارم، دو پسرک شیطان بیهوا میزنند بیرون و کلهشان میخورد به شکمم. از فرط درد ابرو درهم میبرم و سرشان داد میزنم: «دستم بهتون برسه ولدچموشا! پوس سرتونو میکنم!»
«بیا تو ببینم چی میخوای؟!»
توی حیاط، زنی روی تشت قوز کرده و شکمبهای را میجورد. آهو خانم است، زن اول کدخدا. بیچاره باز هم تسلیم دستورات سوگلی شده که افتاده به زحمت. لیلا میگوید کدخدا آدم چپفکری است که آهو و سه ولدش را ول کرده و رفته طوطی را گرفته؛ میگوید کدخدا دلش دختری دیگر میخواهد تا با خانزادهای وصلت کند و سربلند شود. لیلا کلا حرف بیخود زیاد میزند ولی با این حرفش موافقم که تا خانهاش را از آهو و طوطی و سایر حیوانات بیشه نکند ول کن نیست!
کنج دیوارشان، سبد ننه را هم میبینم. میروم نزدیک آهو و کاسه را میگیرم سمتش: «اینو ننه داد شیرینی جهازکشون آباجی!»
عقم میآید از بوی گند شکمبه. آهوی جفاکش نگاهی بهم میاندازد و میگوید: «چیکارش کنم؟ ببر بذارش ایوون بلکه یکی پیدا شه ورش داره!»
کاسه را میبرم روی ایوان بگذارم که کدخدا سروکلهاش پیدا میشود. باز همان کت عروسیاش را پوشیده و حسابی به ریختش رسیده! طوطی هم افتاده دنبالش و از سرشانه کتش نخ میگیرد. آهو تا چشمش به آنها میخورد میگوید: «کجا آقا؟»
طوطی اخم میکند و بیخ گوش کدخدا میگوید: «بهش بگو دخلی به شما نداره!»
#خضرا_قسمت_10
#رمان
#خضرا
@RomanVdastan
کدخدا تا میخواهد دهانش را باز کند، آهو غیظ میکند: «دخلش اینه سه شکم واسش زاییدم! باس بهم بگه کجا میره؟»
طوطی ابروی نازکش را بالا میاندازد و دم گوش کدخدا میگوید: «بهش بگو زاییدی که زاییدی! کی گفته اجازم دس توعه؟»
آهو شکمبه را میکوبد وسط تشت: «اوهوکی! هوو نگو زبون شوهر بگو! مگه خودش لاله جواب بده؟»
طوطی اخم میکند و میخواهد باز بیخ گوش شوهرش وِرد بخواند که کدخدا داد میکشد: «بسه دیگه! خسته شدم از دس شماها!» و روبه آهو ادامه میدهد: «دارم میرم عمارت خانبزرگ عیادت! اجازه میفرمایید؟»
کاسه را میگذارم روی ایوان و میگویم: «مگه کی ناخوش شده تو عمارت خانبزرگ؟»
کدخدا میگوید: «بیا! دوتا میرغضب کم بود اینم سومیش!»
فکر اینکه چه کسی ناخوش شده خوره میشود به جانم. نکند خانزاده بعد آن سرگیجه بلایی سرش آمده باشد؟ میخواهم از کدخدا بپرسم کی ناخوش توی عمارت؟ طوطی سرم داد میزند: «فضولی تو؟! اون سبدتون هم که ننهات آورد ور دار برو خونه!»
سبد را از کنج دیوار ور میدارم میدوم بیرون؛ نمیدانم چه میشود که یکهو پایم سست میشد و مینشینم گوشهای. هزار جور فکر و خیال نقب میزنند بهم، اگر بلایی سرش آمده باشد چه؟
#خضرا_قسمت_10
#رمان
#خضرا
@RomanVdastan
سرخی رنگ تو یکهو شکرین کامم کرد
حیف شیرینی طعمت که جوابم نکند!
پ.ن: با اینکه خرمالو ترگلورگله✨♥️
ولی ندوست... 🫠
#شعر
@RomanVdastan